«حمال» یارانه ندارد

پارسال در اوج بیماری «پدر» لوله‌های خانه ترکید، روکار کشیدیم تا فرصت مناسب خانه را تعمیر کنیم. حالا فرصت مناسب است. خانه‌مان تعمیرات اساسی دارد، بیست سال است تعمیر نشده است. لوله‌های آب گرم شوفاژ بسته‌اند و ترکیده‌اند، باید هر چه زودتر تعمیر کنیم تا مجبور نشویم برای گرم شدن، وسط خانه آتش روشن کنیم.

تمام خانه باید جمع بشود برود بیرون، تقریبا بیشتر کارها را کرده‌ام و فقط مانده کتاب‌ها که کم هم نیستند. برای بردن آنها نیاز به کارتن خالی زیادی داشتم که در سوپری‌های محل نیافتم البته برخی داشتند و ندادند چون به کار خودشان بیشتر می‌آمد. با «مهدی استاداحمد» پیر بازار مشورت کردم، مهدی گفت باید به «سرای حاج‌ حسن» بروم و از آنجا کارتن خالی بخرم. القصه با «مجید خسرو‌انجم» راه بازار را در پیش گرفتم، از مسجد امام گذشتم، وارد «بازار جامع» شدم، بعد به سمت «جهار سوق بزرگ» رفتم و بعد «مشیر خلوت» را یافتم و با راهنمایی و پرسش، پاتوق کارتن فروش‌ها را پیدا کردم. ده تا کارتن بزرگ خریدم به قیمت هر کارتن هزار و دویست تومان. پول‌اش زیاد بود ولی کارتن‌های سالم و محکمی خریدم که می‌تواند وزن کتاب‌ها را تحمل کند. کارتن‌ها سنگین بود و بد دست. از مرد کارتن فروش خواستم کارتن‌ها را محکم ببندد تا با مجید ببریم به رادیو ارگ تا در صندوق ماشین بگذارم. مجید با کیف‌اش و من با دست علیل کارتن‌ها را بلند کردیم و از راه پر پیچ و خم بازار گذشتیم و به میدان ارگ رسیدیم. سخت بود، کمر درد گرفتیم، کارتن‌ها بد قلق بودند و هیچ طوری نمی‌شد مثل آدم آنها را حمل کرد.

در راه «باربر»های زیادی را می‌دیدم که بارهایی از مال ما بد قلق‌تر را بر دوش گذاشته بودند و می‌بردند، با آن کمر خمیده و آن ابزار -دور از جان‌شان- پالان مانند بر گرده. اینها باربران بی‌چاره‌ي بازار تهران هستند، بیشتر کرد و لر که من زبان‌شان را خوب بلدم، آدم‌هایی قوی و کاری که مثل اسب از صبح تا شب در بازار بار می‌برند و حمالی می‌کنند. باربرانی که هیچ چیز از هیچی نمی‌دانند و خبر ندارند تا چند وقت دیگر فقیری در کشور باقی نمی‌ماند، باربرانی که شب‌ها آن قدر خسته‌اند که نمی‌توانند تلویزیون ببینند و از آقایان مسئول بشنوند که برای یارانه چه بکنند یا چه نکنند.

چهار سال است که بازارنشینم و بعد از برنامه صبح‌گاهی می‌روم و بازارگردی می‌کنم. باربرهای بازار زندگی تاریکی دارند، باید از نزدیک ببینی چه طور برای بردن یک بار با همشهری خود با برادر خود با پسرعموی خود گلاویز می‌شوند، چه طور تند از میان ماشین‌ها می‌گذرند، عابران را هشدار می‌دهند و مانند مورچه‌های کارگر باری چند برابر وزن خود را می‌کشند و دم نمی‌زنند.

یک روز با شنیدن آوازی لری در بازار به خودم آمدم، باربری لر در حالی که زیر باری بزرگ می‌تاخت بلند بلند آوازی به لری می‌خواند که ترجمه‌اش این است: روزگار بار غم را بر گرده‌ی من انداخته‌ای…

شده ناگهان اشک چشم‌تان مثل چشمه بجوشد و بریزد روی لباس‌تان؟ آن روز من این طور شدم و حالا اینها را نوشتم تا بگویم «حمال» یارانه ندارد تا چند ساعت قبل از گرانی‌ها از حساب‌اش برداشت کند…

از زخم دهه‌ی جنگ تا زخم دهه‌ی هشتاد

این متن را با یک دست و نصفی نوشته‌ام:

از انتهاي انگشت شست تا وسط كف دستم يك بريدگي هست كه يادگار دهه‌ي شست است و بمباران. آن روزها وقتی بمباران شدید می‌شد ما از شهر به روستای «تجره» می‌رفتیم تا در امان باشیم. تجره در پانزده کیلومتری خرم‌آباد است و محل تولد «حبیب» و روستای «عمه شاخ‌زر» است.
در یکی از روزهای بمباران که خیلی کوچک بودم نزدیک ظهر وضعیت قرمز شد، من در حیاط خانه‌ بازی می‌کردم که صدای هواپیماها را شنیدم، با امین پسرعمه‌ام به سمت خانه دویدم تا پناه بگیرم. جلوی در ورودی کفش و دمپایی زیادی بود، من با سرعت به طرف در می‌دویم، نزدیک در، دستم را سمت دستگیره دراز کردم تا در را باز کنم اما قبل از باز کردن در، پایم به دمپایی‌ها گیر کرد و زمین خورم و هم‌زمان با زمین خوردن دستم به جای این که به دستگیره برسد وارد شیشه شد و برید. بدجوری برید، از انتهاي انگشت شست تا وسط كف دستم برید. بخیه نزدیم چون شهر زیر بمباران بود و آن قدر باند پیچی کردیم تا خوب شد. الان دستم تا آخر باز نمی‌شود چون پوست دستم در انتهای شست خوب جوش نخورده و جمع شده است. این زخم یادگار دهه‌ي شست است و آن را دوست دارم، شاید خنده‌تان بگیرد ولی برای من یادگار جنگ است و یادگار همه‌ی آن روزهای خوب کودکی.

امروز باران بارید. در تهران وقتی باران می‌بارد خیابان گه می‌گیرد، فاضلاب از زمین بیرون می‌زند و ترافیک می‌شود. با چهار تا از بچه‌ها تصمیم گرفتیم از جام جم برویم جایی چای بخوریم و گپ بزنیم. ماشین‌ها را در همان پارکینگ «بلال» صدا و سیما گذاشتیم و پیاده به سمت «برج ملت» راه افتادیم. خیابان ولی عصر پر از آب بود و مردم حسابی خیس شده بودند و از این طرف به آن طرف نمی‌شد رفت. مردم پاچه‌ها را بالا زده بودند تا از این طرف به آن طرف بروند.
هیچ طوری نمی‌شد از آن سیل گذشت، کمی پایین‌تر از «برج ملت» مردم تخته چوبی وسط خیابان انداخته بودند و روی آن می‌پریدند و از سیل می‌گذشتند. خلاصه من هم با کت و شلوار به دنبال بچه‌ها از روی آب پریدم و پا روی چوب گذاشتم، پایم سر خورد و با مغز سر از پشت زمین خوردم و میان آن همه آب سرد کثیف رها شدم.
بلند که شدم تا لباس‌های زیرم هم خیس شده بود. لرز گرفته بودم. بچه‌ها کمک کردند و به آن طرف خیابان رفتم، زیر سایه‌بان «برج ملت» کت را درآوردم و چک کردم ببینم موبایل و کیف پول و سوئیچ‌ام هست یا نه. در میان جست‌وجو متوجه سوزش در دست‌ام شدم، نگاه که کردم دیدم درست روبروی زخم دوران جنگ دستم جر خورده است و از میان آب فاضلاب و کثافت، خون روان شده است. گمان می‌کنم به همان تخته چوب گیر کرده بود.
وارد رستوران «غروب» شدیم، اول جلوی خون‌ریزی را گرفتم، دوستان در رستوران خیلی کمک کردند، در دست‌شویی رستوران کاملا لخت شدم، خون دستم به زحمت بند آمد، دستم ورم کرده بود، یخ گذاشتم تا ورم نکند. دست را شستم و ضدعفونی کردم. می لرزیدم، به «حسن صنوبری» عزیز گفتم برود برای‌ام لباس و شلوار بخرد می‌دانستم یک لباس ورزشی فروشی در «برج ملت» هست، حسن رفت و بعد زنگ زد تا بگوید که قیمت لباس و شلوار گران است. چاره نبود باید می‌خریدم. از شانس بد لباس‌های کوه‌نوردی که در صندوق ماشین داشتم هم همراه‌ام نبود. خلاصه یک پیرهن «پوما» خریدم به قیمت سی تومن، و شلوار«نایکی» سی و دو تومن و یک جفت جوراب سه هزارتومنی. اینها ارزان‌ترین لباس‌های آنجا بودند.
در رستوران شام خوردیم و برگشتیم تولید رادیو. حالا دست‌ام درد می‌کند و کف دستم جر خورده است، درست مقابل زخم قدیمی. عمیق و دردناک که شاید بخیه بخواهد شاید هم نخواهد. فعلا که مقابل سازمان ترافیک است.

این همه حرف زدم تا بگویم اگر آن زخم یادگار دوران جنگ و این زخم یادگار فاضلاب تهران است. دعا می‌کنم غوطه خوردن در آب کثافت پر از آشغال خیابان ولی‌عصر نصیب دشمن‌ام نشود، حس بدی دارد میان فاضلاب زخم برداری و دستت این طور بریده بشود.
دهه‌ی شست و دهه‌ی هشتاد خیلی با هم فرق دارند اما من الان این فرق را کاملا حس می‌کنم. از فردا کف دست چپم را به همه نشان می‌دهم و می‌گویم این زخم دهه‌ی شست است، زخم جنگ‌زدگی و کودکی و شیشه و بمباران که دوست‌اش دارم، و این زخم دهه‌ی هشتاد است، زخم سی‌سال مدیریت بی‌خود شهری، زخم فاضلاب تهران، زخم شهری که با بارانی به هم می‌ریزد.
سردم است، دست‌ام درد می‌کند، شست هزار تومان پیاده شده‌ام، لباس‌ام پاره شده، آرنج‌ام ورم کرده و اعصاب ندارم. حس می‌کنم تمام فاضلاب تهران وارد خون‌ام شده است. حس می‌کنم در فاضلاب غرق شده‌ام.

اگر روزی خیابان ولی‌عصر با بارانی دریای فاضلاب نشد و آب تا زانوی آدم بالا نیامد آن وقت من هم قبول می‌کنم که رشد تولید علم در ایران یازده برابر رشد جهانی است.
اگر روزی توانستیم خیابان ولی‌عصر را، نه تمام ولی‌عصر را، از همین تقاطع نیایش تا پارک‌وی سامان بدهیم بعد می‌توانیم برای جهان هم نسخه بپیچیم. راستی در لبنان هم وقتی باران می‌بارد مردم پاچه‌هایشان را بالا می‌زنند؟

«نیوزبان» آمد، خبرنگارها مواظب باشید

در میان این همه آمار عجیب و غریب و خبرهای درست و نادرست و خبرگزاری‌های ریز و درشت حالا سایتی پیدا شده است که می‌گوید می‌خواهد از خبر نگهبانی کند. نام این سایت «نیوزبان» است و کارش مچ‌گیری از خبرگزاری‌های رسمی و غیررسمی است، «نیوزبان» تازه شروع به کار کرده است اما در همین آغاز به خوبی نشان داده است که چه بلبشویی در خبررسانی رسمی حاکم است. نیوزبان به تیترهای غلط، قضاوت‌های شخصی و حزبی و لیدهای مبهم  و… گیر می‌دهد و سعی می‌کند همه را به گفتن حقیقت و واقعیت تشویق کند.

خودشان یعنی نیوزبانی‌ها در این سایت نوشته‌اند:

«نیوزبان سایتی است برای نقد خبر بر اساس اصول پذیرفته شده‌ی جهانی روزنامه‌نگاری: بی‌طرفی، دقت، صحت و انصاف. نیوزبان به دنبال فراهم آوردن فضایی انتقادی پیرامون خبر فارسی است، بدون هرگونه تعصب یا جهت گیری عقیدتی و سیاسی»

امیدوارم «نیوزبان» در فضای اینترنت بماند و دچار هیچ چیز نشود که تعطیل بشود. امیدوارم این سایت را همه تحمل کنیم.

«خانه‌ی طنزپردازان» برنامه‌ی هفتم

«اسماعیل امینی» نویسنده، شاعر، طنزپرداز و استاد دانشگاه است. کتاب «خندمین‌تر افسانه»‌ی او پژوهش بسیار دقیقی در طنز مثنوی است. گفت‌وگوی من با او نگفته‌هایی از زندگی‌اش را در بر می‌گیرد که شنیدنی است.

همچنین با او پیرامون ادبیات، شعر، طنز و تعریف آن گپ زده‌ام.  این برنامه هفتمین برنامه از مجموعه‌ی «خانه‌ی طنزپردازان» است که در سایت رادیو «ایران صدا» قابل شنیدن و دانلود کردن است.

حسرت همیشگی «بی ام و»

دیدن یک «بی ام و» 518 قرمز رنگ، پشت چراغ قرمز تقاطع نیایش و ولی‌عصر کافی بود که پرتاب بشوم به گذشته‌های دور و چند فحش آب‌دار از راننده‌های خسته و عصبانی بشنوم.

ماشین تمیزی بود، راننده‌اش جوان بود. «بی ام و» 518 یکی از عشق‌های من در کودکی و نوجوانی بود. آن روزها را که یادتان هست؟ روزگار تویوتا «کارینا»های مدل 1970 به بعد که آخرین‌هایشان تا یکی دو سال بعد از انقلاب وارد ایران شد و دیگر نشد. «جگوار»های دوازده سیلندر، «بی ام و»های 2002 و مدل‌های گوناگون «شورلت»‌ و البته «کادیلاک» و آن «بیوک‌»های دنده اتوماتیک که عالی بودند و هنوز هم عالی هستند. یادم نرفته از مدل‌های مرسدس بنز سری e , c حرف بزنم، با آن رنگ سبزشان که معروف بود. مدل‌هایی از «میتسوبیشی»، «داتسون»، «فولکس»، «پاترول»، «ژیان»، «رنو» 5، «پیکان»های کارلوکس و دولکس و جوانان و پیکان استیشن، دیگر ماشین‌های آن سال‌ها بودند و البته «آریا» و «پژو» 504  .و در سال‌های بعدتر هجوم «دوو»ها و «پراید» و مدل‌های «اپل» و دیگر ماشین‌ها شروع شد. امیدوارم چیزی از ماشین‌های آن سال‌ها جا نیفتاده باشد، اگر چیزی یادتان هست بنویسید لطفا.

اما آن روزها در شهر من خرم‌آباد کسی نبود که «بی ام و» 518 را نپسندد و دوست نداشته باشد. این مدل پرشتاب‌ترین ماشین آن روزگار بود، زیبا هم بود و رنگ‌بندی متنوعی داشت. آن روزها وقتی یک «بی ام و» 518 از شما سبقت می‌گرفت مثل این بود که یک «بی ام و» سری هفت 2010 از شما سبقت بگیرد، لامصب هیچ فرقی نکرده است این ماشین، همیشه خوب بوده است و پرشتاب.

آن روزها «بی ام و» 518 ماشین رویایی نسل جوان بود و در عروسی‌ها رقیبی بود برای کادیلاک‌های کشیده و کروکی. حالا هم «بی ام و» ماشین رویایی نسل جوان است. نسل ما دست‌اش به «بی ام و» 518 نرسید و دست این نسل هم به «بی ام و»‌های جدید.

امروز با دیدن آن «بی ام و» 518 آن قدر دل‌تنگ شدم که تعجب کردم. یاد روزی افتاده‌ام که با پدر در جاده بودم و برای نخستین بار دیدم که چرخ‌های یک «بی ام و»های 2002 در حال سرعت به بیرون متمایل شده. آن روز آن ماشین کیلومترها جلوی ما حرکت کرد و من ساعت‌ها به لاستیک‌هایش نگاه کردم که به سمت بیرون ماشین کج شده بود. پدر می‌گفت این کار را کرده‌اند تا ماشین وقتی با سرعت می‌پیچد چپ نکند.

آن روزها اگر «پیکان» تحقیر می‌شد دلیل داشت و به همان دلیل است که حالا وقتی می‌شنویم کسی می‌گوید «پژو» به ما نیاز دارد خنده‌مان می‌گیرد.

نامه‌نگاری

سی ساله بود که آن اتفاق افتاد. چند سال بعد حدود چهل و چند سالگی جنازه‌اش را در اتاق‌اش پیدا کردند. پلیس در اتاق‌، کنار آت و آشغال‌ها یک جلد کتاب «عشق سال‌های وبا» پیدا کرده بود که ضمیمه‌ي پرونده بود.

هیچ پلیسی از راز زندگی او به درستی خبردار نشد، تا این که یک روز، دو نامه در دو قسمت شهر رد و بدل شد، وکیل خانوادگی متوفی، کاغذی روی کتاب چسباند و نوشت: خدا لعنت کند، و برای دادستان فرستاد. دادستان هم زیر همان کاغذ پاسخ داد: چه کسی را؟ عشق را؟ یا مارکز را؟ و این گونه پرونده مختومه شد.

غلط‌ می‌کنیم

(1)

– شما در رادیو چه می‌کنید؟

– غلط می‌کنیم

(2)

– اولین کاری که در رادیو آغاز کردید چه بود؟

– کار خودم را با غلط کردن آغاز کردم

(3)

– شما جز نویسندگی به چه کاری در رادیو مشغول هستید؟

– جز نویسندگی غلط هم می‌کنم

(4)

– تا به حال در برنامه‌ها گاف هم داده‌اید؟

– خیر اما غلط زیاد کرده‌‌ام

(5)

– بالاخره شما غلط کرده بودید یا نویسنده‌ی برنامه؟

– ما کلا در رادیو غلط می‌کنیم

(6)

– برنامه زنده‌اس یا تولیدی؟

– زنده غلط می‌کنیم

«خانه‌ی طنزپردازان» برنامه‌ی ششم

«امید مهدی‌نژاد» هم شاعر جدی است و هم شاعر طنزپرداز. نثر طنز هم می‌نویسد و بانمک می‌نویسد. در حوزه تحصیل می‌کند و دغدغه‌هایش را به شعر یا به نثر می‌نویسد و در محافل ادبی حضوری جدی دارد. در جشنواره‌های بسیاری برگزیده شده است و چند کتاب منتشر کرده است و یکی دو تا در انتظار مجوز دارد.

با او پیرامون ادبیات، شعر، طنز و تعریف آن و ویژگی‌های آثارش گفت‌وگویی کرده‌ام.  این برنامه ششمین برنامه از مجموعه‌ی «خانه‌ی طنزپردازان» است که در سایت رادیو «ایران صدا» قابل شنیدن و دانلود کردن است.