«محمدرضا لطفی»: باید راهی برای پخش صدای «شجریان» از رادیو پیدا کرد

«محمد رضا لطفی» در رادیو فرهنگ: باید راهی پیدا کنیم تا صدای استاد شجریان باز از رادیو پخش بشود. من نمی‌توانم صدای ایشان را در برنامه‌ام پخش کنم چون ایشان دوست ندارند، مگر برای برنامه‌ی من نامه‌ای جدا بنویسند. ما با هم بسیار کار کرده‌ایم ولی من فقط هفته‌ی آینده مقدمه‌ی کارهایمان را پخش می‌کنم. ولی باید راهی برای پخش صدای ایشان پیدا کرد چرا که شجریان از مفاخر موسیقی ایران است.

پی‌نوشت: سعی می‌کنم فایل صوتی استاد لطفی را هم بگذارم، ولی محتوای حرف‌شان این بود و سعی کردم جملات را تقریبا مانند آنچه از رادیو شنیدم اینجا بنویسم.

«طنز ایرانی» و مولانا

چندی پیش در برنامه‌ی «طنز ایرانی» رادیو فرهنگ که نویسندگی و اجرای را بر عهده دارم درباره‌ی طنز در آثار «مولوی» به ویژه در مثنوی معنوی مختصری گفتم و با «اسماعیل امینی» نیز گفت‌وگو کردم. در این برنامه‌ی رادیویی چند کتاب مرجع درباره‌ي طنز مولوی و مثنوی معرفی شده است و به ویژه درباره‌ي کتاب ارزشمند «خندمین‌تر افسانه»‌ی امینی با ایشان مفصل سخن رفته است. موضوع هزل در مثنوی و شیوه‌ي طبقه‌بندی شوخ‌طبعی در مثنوی از دیگر مباحث مطرح شده در این برنامه است.
مدت این برنامه بیست و سه دقیقه است که امیدوارم بتوانید بشنوید و یا دانلود کنید. این برنامه به مناسبت روز بزرگداشت مولانا تقدیم شما می‌شود.

«خانه‌ی طنزپردازان» برنامه‌ی چهارم

«محمد رضا عالی‌پیام» را خوب می‌شناسید. شاعری است که شعرهای طنزش این روزها زیاد شنیده می‌شوند. شعرهایش تلخ است، در عین تلخی خنده‌دار است و بسیار اجتماعی و البته سیاسی یا ناظر بر اوضاع سیاسی. با عالی‌پیام پیرامون ادبیات، شعر، طنز و تعریف آن و ویژگی‌های آثارش گفت‌وگویی کرده‌ام.  این برنامه چهارمین برنامه از مجموعه‌ی «خانه‌ی طنزپردازان» است که در سایت رادیو «ایران صدا» قابل شنیدن و دانلود کردن است.

بنویس ما جنگ را با «اف فور» بردیم

در مدت خدمت در نیروی هوایی خاطرات زیادی با قدیمی‌های جنگ داشتم، کارم در آنجا طوری بود که  با بازنشستگان و آنها که می‌خواستند فرزندانشان را در نیروی هوایی استخدام کنند در ارتباط بودم. در آن اتاق من کسانی را دیدم که هر کدام دنیایی بودند، در آنجا خلبانی را دیدم که می‌گفتند دو بار با «اف فور» «ایجکت» کرده است، آنهایی که می‌دانند «ایجکت» یعنی چه می‌دانند من چه می‌گویم، تقریبا غیر ممکن است کسی بعد از ایجکت اول آن قدر سالم باشد که دوباره در اوج جنگ با آن جنگده بپرد. نابغه‌ی بود، کمرش خم بود و عصبی بود و هر جا می‌رفت از امیر و سرهنگ و سرباز جلوی پایش بلند می‌شدند.

یک روز کسی از دزفول آمده بود. پدافندی بود. موج گرفته بودش، می‌خواست پسرش را استخدام کند. نشسته بود چای می‌خورد، حرف نمی‌زد. کاملا موجی بود. بدنش می‌لرزید،  نامه‌ای از جای بلند پایه‌ای همراه داشت برای پسرش. پیش ما یک کلمه حرف نزد. داخل شد. وقتی رفت از فرمانده‌ام پرسیدم پیش شما چیزی گفت؟ فرمانده گفت، هیچ چیز نگفت اما بدن‌اش لرزان‌اش دایم حرف می‌زند، تو چیزی نشنیدی؟

پیرمردی با پسرش آمد، با یک آجودان، وارد که شدند با خودم گفتم باز یک قهرمان جنگ. سر حال بود و شوخ طبع. پسرش خیلی قد بلند بود. با ما خوش و بش کرد. وقتی کسی را آجودان امیر می‌آورد یعنی آدم مهمی است. وقتی خواست وارد اتاق فرمانده بشود معطل نکردم رفتم داخل به سرگرد گفتم این یک نفر را باید ببینم می‌نشینم پای کامپیوتر ببینم چه می‌گوید. داخل که آمدند مدارک را داد، مدارک پسرش بود. سرگرد داشت مدارک را بررسی می‌کرد که گفت این دیگر چیست؟ مرد خندید و گفت: آها این مال من است جایی گفتند تو کیستی این را نشان‌شان دادم تا ثابت کنم کیستم، دست خط «صیاد شیرازی» است. از جا پریدم می‌خواستم دست خط را ببینم. لوحی بود نوشته شده که صیاد امضایش کرده بود و از آن مرد تشکر کرده بود به دلیل رشادت‌هایش در جنگ. مرد وقتی لوح را گرفت بوسیدش و زیر بغل گذاشت. گفت صیاد یکی بود، هیچ کس نمی‌داند او که بود، از این دست خط‌ها به کس زیادی نداده. می‌گفت دیگر کسی نمی‌داند او کیست، می‌گفت همین که فرزندش استخدام بشود راضی است.

اینها خوب‌هایش بود، اما بودند کسانی که می‌آمدند و کارشان راه نمی‌افتاد، با 90 ماه حضور در جبهه، با 60 ماه، با 80 ماه، با 40 ماه… با جراحت، قطع عضو، بیماری روانی،‌ نداری … گریه که می‌کردند گریه می‌کردم، کسی با 85 ماه حضور در پایگاه دزفول آمده بود گریه می‌کرد، آب می‌شدم، اگر پرونده‌‌ی کسی را می‌دیدم که امیدی به استخدام فرزندش نیست وقتی می‌آمد از اتاق بیرون می‌رفتم، طاقت نداشتم ببینم کسی بعد از این همه رنج هنوز بغض کند.

یک روز یک خلبان به من گفت تو که در روزنامه‌ها و رادیو می‌نویسی بنویس ما جنگ را با «اف فور» بردیم. خودش هشت سال با «سی 130» پریده بود. می‌گفت من به چشم خودم دیده‌ام خلبان‌های جنگنده چه می‌کردند. گفتم شما که خودت هم مهم بوده‌ای. گفت بنویس ما جنگ را با «اف فور» بردیم. گفتم چشم و الان در وبلاگم این را نوشتم.

عمه «شاخ‌ زر»

روز ۲۱ سپتامبر روز جهانی «آلزایمر» است. این روز «زمانی برای مبارزه با فراموشی» است. اکنون 37 میلیون نفر در جهان «آلزایمر» دارند. «آلزایمر» بیماری وحشتناکی است به ویژه برای اطرافیان فرد. درباره‌ي این بیماری تجربه‌ي کوتاه و کمی متفاوت دارم که برایتان می‌نویسم.

عمه «شاخ زر» به فارسی «شاخه‌ی زر» مادر شوهر عمه‌ی بود و البته مادربزرگ «حبیب» که قبلا شرح حال‌اش را نوشتم. از ایل ما بود، یعنی «ساکی» بود و از قدیم با خانواده‌ی پدری من رابطه داشت. ما عمه را بسیار دوست داشتیم. زنی بود سخت جگرآور، تنومند، زیبا، کار بلد و مهربان. قدیمی‌ترین تصویری که از او در ذهن دارم مربوط به کار در مزرعه و البته نان پختن در مطبخ است. عمه بانوی بزرگ روستای «تجره گله‌دار» بود البته در میان فامیل خودش یعنی ایل «ممیوند». او خانم بزرگ و بسیار مورد احترام بود. یک تنه کار آن خانواده بزرگ را سامان می‌داد که ما با آن «دودمان» می‌گوییم. در لرستان نخست «ایل» است، بعد «طایفه» است، بعد «تیره» است، بعد «دودمان» است و بعد «هونه» یا همان منزل. عمه «شاخ زر» داغ سنگین مرگ پسرش را دیده بود شهادت پسرش «دوست‌علی». من چیزهایی از آن شهادت یادم هست، صحنه‌هایی مثل کتل‌های سیاه و روسری‌های لری رنگارنگ. دیگر برادران شوهر عمه‌ي من هم در جنگ بودند اما شهادت نصیب‌شان نشد. خود شوهر عمه هم که هشت سال و یا کمی بیشتر در جبهه‌ها بود، البته در سنگر ارتشی‌ها.

خلاصه آن ماجرا گذشت تا این که روزی عمه «آلزایمر» گرفت. پزشکان می‌گویند عوامل موثر در ایجاد «آلزایمر» عبارتند از: سن، ارث، ضربه‌ها یا آسیب‌هایی که به جمجمه وارد می‌شود، دیابت، تحرک نداشتن، داشتن وزن اضافی، افزایش فشار خون و کلسترول، اما عمه از هیچکدام از اینها «آلزایمر» نگرفت. عمه یک روز خوابی دید که خواب مرگ یکی از نزدیکانش بود و این خواب و فشار که شاید همان فشار و ضربه به جمجمه باشد باعث شد که او «آلزایمر» بگیرد، «آلزایمر» عمه باعث شد من بسیاری از چیزهایی را که از فامیل نمی‌دانستم از زبان او بشنوم و به حافظه بسپارم.

او چند روز در تهران پیش ما بود و شوهر عمه‌ام مرتب او را دکتر می‌برد. در طول روز او بارها برایم از گذشته‌های فامیل می‌گفت. هر قصه را هزار بار تعریف می‌کرد، آن قدر از مرحوم «لازم ساکی» شوهر عمه‌ام گفت که انگار سال‌ها او را از نزدیک می‌شناختم. مرحوم «لازم ساکی» سال 1342 فوت کرده بود و شوهر عمه‌ام بود ولی من هیچ چیز از او نمی‌دانستم که پول‌دار بوده، کارمند شرکت نفت بوده، ناگاه مرده، زن قبلی داشته، خوش‌تیپ بود، قلب‌اش خراب بوده و… آن قدر از عمه «بتول» و چگونگی ازدواج‌اش گفت که انگار جای عاقد من آنجا بودم. ولی شیرین تعریف می‌کرد و لری تعریف می‌کرد و البته ناگهان می‌گفت من باید برگردم «تجره» و من و مادر مانع‌اش می‌شدیم و سعی می‌کردیم طوری متوجه‌اش کنیم که در تهران است و ساعت‌ها با روستا فاصله دارد. عمه در آن چند روز آن قدر تعریف کرد که راست‌اش کمی خسته هم شدم، داستان‌ها را بعضی وقت‌ها بدون حتا یک فرق، دوباره تعریف می‌کرد. من را در آن حالت می‌شناخت، می‌گفت تو جانشین آنهایی هستی که رفته‌اند (عبارتی دعا گونه در لری) و باز تعریف می‌کرد. خلاصه آن زن شاداب که از صبح زود تا شب کار می‌کرد از پا درآمد، «آلزایمر» امان‌اش را برید. من تازه خوبی او را دیده بودم که زمان حال را از دست می‌داد و از گذشته به خاطر می‌آورد. امروز دایم به یاد عمه «شاخ‌رز»ام افتاده بودم، با آن خال کوبی‌های روی دست و چانه‌اش، با آن  سربند لری، با آن صورت اسطوره‌ای و فیزیک سالم و موهای بافته از دو طرف آویزان.

«آلزایمر» بد بلایی است. این نوشته را نشانه‌ي هم‌دردی من بدانید، در این روز خاص، اگر کسی در کنارتان هست که «آلزایمر» دارد.

با قرض از حافظ

زورت به اتفاق سیاست جهان گرفت

«آری، به اتفاق جهان می‌توان گرفت»

ابوالقاسم حالت، مجله‌ی «توفیق»، 1323/10/20

«آلبرت کوچویی» از «هانیبال الخاص» می‌گوید

«آلبرت کوچویی» مترجم، نویسنده، گوینده و کارشناس هنری است که نزدیک به سی سال است در رادیو کار می‌کند. من افتخار آشنایی و همکاری با ایشان را در رادیو تهران و برنامه‌ی «صبح تهران» دارم و بسیار از او آموخته‌ام. کوچویی چند کتاب منتشر کرده است که از جمله ترجمه‌ی «افسانه‌ی آسوری» است از «ویلیام دانیال» و ترجمه‌ی اشعار «لورکا» با نام «کنسرت ناتمام» که نشر «پوینده» آنها را منتشر کرده است.

کوچویی از دوستان نزدیک زنده‌یاد «هانیبال الخاص» بود. با کوچویی در برنامه‌ی «صبح تهران» پیرامون زندگی و آثار الخاص گفت‌وگویی کردیم که می‌توانید بشنوید و دانلود کنید. با سپاس از «طیبه نهانی» مجری – کارشناس برنامه که این گفت‌وگو را انجام دادند.

مدت این برنامه هشت دقیقه است و دربردارنده‌ی نکته‌هایی شنیدنی از زندگی الخاص و خانواده‌ی اوست.

«خانه‌ی طنزپردازان» برنامه‌ی سوم

«علی رضا لبش» شاعر و نویسنده‌‌ای است که دستی بر آتش طنز هم دارد و همچنان که در شعر سپید و غزل خوش درخشیده است در طنز هم کارهای درخشانی دارد. از او تا به حال دو مجموعه‌ی طنز با عنوان‌های «مرگ در مراسم تدفین» و «کافه خنده» منتشر شده است. با لبش پیرامون ادبیات، شعر، طنز و تعریف آن و  ویژگی‌های آثارش گفت‌وگویی کرده‌ام.  این برنامه سومین برنامه از مجموعه‌ی «خانه‌ی طنزپردازان» است که در سایت رادیو «ایران صدا» قابل شنیدن و دانلود کردن است.