مانور

چیزهایی با عنوان «ترافیک‌نامه» نوشته‌ام. هر وقت در ترافیک «تهران مخوف» گیر می‌کنم از این چیزها می‌نویسم. یکی‌شان «مانور» نام دارد:

هلی‌کوپتر امداد پرواز کرد

اما هیچ وقت بالای سر پدر نرسید

چون پدر را با وانتِ سیمان به بیمارستان رسانده بودند

گفت‌وگوهایی درباره‌ی «رضا سقایی»

پیکر «رضا سقایی» امروز در تهران تشییع شد. این تشییع مراسم غریبانه‌ای بود در غربت اما حتم دارم روز شنبه مردم در خرم‌آباد برای‌اش سنگ تمام می‌گذارند. در مراسم امروز بسیاری از چهره‌های فرهنگی، ورزشی و علمی خرم‌آبادی مقیم تهران همچون «مسعود رایگان» حضور داشتند.

گفت‌وگوهای من را با «سید فرید قاسمی»، «غلام‌رضا محمدی»، «عباس سجادی» و آقای «پرنیان» بشنوید که درباره‌ي «سقایی» سخن گفته‌اند. گفت‌وگو با  «سید فرید قاسمی» و «غلام‌رضا محمدی» بسیار شنیدنی و به زبان لری است. فرید قاسمی زندگی زنده‌یاد سقایی را به سه دوره تقسیم می‌کند که درخور توجه است. این گفت‌وگوها به صورت ویژه برای «رادیو ساکی» تهیه شده‌اند. «نصرت‌الله مسعودی» نیز شعری را به مناسب درگذشت «رضا سقایی» سروده‌اند که در ادامه می توانید بشنوید و دانلود کنید.

«سید فرید قاسمی»

«پرنیان»

«عباس سجادی»

«غلام‌رضا محمدی»

به درخواست دوستان گفت‌وگو با «سید فرید قاسمی» را کامل‌تر و به طور نوشتاری نیز تنظیم کردم. از ایشان سپاس‌گزاری می‌کنم که این وب‌گاه را لایق دانسته‌اند.

«سید فرید قاسمی» در این گفت‌وگو ابتدا به این نکته اشاره می‌کند که تاریخ درست تولد «رضا سقایی» به گفته‌ی خواهرش سال 1314 است نکته‌ای که در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها به اشتباه آمده است. «قاسمی» عمر 75 ساله‌ي «سقایی» را به سه دوره تقسیم می‌کند، دوره نخست سی سال اول زندگی «سقایی» است که «قاسمی» آن را دوره‌ی «امید و بالندگی» می‌نامد. «قاسمی» دوره‌ی 15 ساله‌ي بعدی را دوره‌ي «آوازه و شهرت» و دوره‌ی سی ساله بعدی را دوره‌ي «رنج و عزلت» او نام‌گذاری می‌کند.
«قاسمی» با بیان این که خود شاهد دو دوره از سه دوره زندگی «سقایی» بوده است می‌گوید: در تمام این دوران در حال او هیچ تغییری ایجاد نشد و «سقایی» همان آقا رضای دوست‌داشتنی، نازنین، بردبار، وفادار با روحی حساس و محضری دل‌نشین بود و به داده‌ی حق همیشه رضا بود. نه شهرت توانست او را از اصالت‌اش دور کند و نه عزلت. سی ساله بود که صدای‌اش از رادیو پخش شد و در چهلمین سال زندگی‌اش تصویر او را از تلویزیون دیدیم، او مثل همه‌ی آدم‌های موفق دشمنان پیدا و پنهان داشت اما رضا به همه‌ی نامهربانی‌ها لبخند می‌زد و اهل ستیز و جدال نبود.
مولف «مجموعه‌ی خرم‌آباد‌شناسی» ادامه می‌دهد: با این که رضا را در همه‌ي عمر آزردند اما محبت‌پیشه و بی‌آزار بود. سال‌هایی که شهرت ایران‌گیر پیدا کرده بود و در زمانی که روزنامه‌ها روزانه آگهی‌های کنسرت‌های او را چاپ می‌کردند در رفتار و گفتارش تغییری حاصل نشد، همانی بود که پیشتر دیده بودیم. خود را موظف می‌دید که به دیدار دوستان و خویشان و آشنایان برود، به یاد دارم که حتا به دوستان مادرش و همسایه‌های دوران کودکی ونوجوانی‌اش که در آن سال‌ها سالخوردگان شهر ما بودند سرکشی می‌کرد.
«سید فرید قاسمی» درباره‌ي علاقه‌ي آن زنده‌یاد به ورزش می‌گوید: او عاشق فوتبال بود و پس از مجامع فرهنگی و هنری او را در ورزشگاه‌ها می‌دیدیم. بی‌مزد و منت برای ورزشکاران می‌خواند تا روحیه‌ای دوچندان پیدا کنند، او آداب و ترتیبی نداشت و بسیار خاکی بود.
نویسنده‌ی کتاب «تاریخ خرم‌آباد» ادامه می‌دهد: صدای سقایی دست‌کم خاطره‌ی جمعی دو نسل است، نسل‌های پسین نیز در خاطره‌های فردی و یا شاید هم جمعی خود در غم و شادی با رضا زندگی می‌کنند. «خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد». درگذشت رضا سقایی تاثرانگیز و غم‌افزاست به خصوص برای آواگستران و نواپروارن، لرزبانان، دوستان و دوست‌داران هنرپرورش.
این روزها که به رضا فکر می‌کنم بی‌اختیار به یاد این شعر یکی از شاعران معاصر می‌افتم:

«من به زخم کسی نمک نزدم
به کسی تا کنون کلک نزدم
من همین‌ام، همین که می‌بینی
هیچ بر چهره صورتک نزدم
به عیار کسی ندارم کار
من به جز خویش را محک نزدم
باعث اضطراب گل نشدم
رنگ بر بال شاپرک نزدم
من مسیح همیشه مصلوبم
گر کتک خورده‌ام کتک نزدم
پس چرا بر دلم نمک زده‌اند
من که بر زخم کس نمک نزدم»
«قاسمی» در پایان اشاره می‌کند که «رضا سقایی» درگذشت اما باید «رضاها» را دریابیم تا زنده هستند و حیات دارند.

و اما بشنوید سروده‌ي «نصرت‌الله مسعودی» را با عنوان «صدایت را بوسیده بودم» که به «رضا سقایی» تقدیم شده است. از جناب مسعودی، شاعر گران‌قدر که با «رادیو ساکی» گفت‌وگو کردند بی‌نهایت سپاس‌گزارم.

<!–

صدایت را بوسیده بودم

درعزای آن همه صدا

بی‌وقفه در من مویه می‌کنند

با هجاهایی که سنگ از آن ترک برمی‌دارد.

نکنَد این خیل ِفروخفته برخاک ِ یادها

طنین ِ” آسمان ” را

درپس آخرین پرده‌ی صدایت بوسیده باشند.

حیرت‌شان را ببین!

به بدرقه‌ی دشت‌هایی می‌مانَد

که بارِ غبارِ کوچ را  هم

بر خاک نشسته می‌بینند و می‌دانند

که «زندگی» وُ هزار سیلِ خمار

درترانه‌های ناخوانده‌ی تو برباد رفته است.

می‌بینی؟! سینه‌ی آن که ترانه را طواف می‌کرد

برآتش درخت‌هایی که کاشته بودیم

چه راحت چرخانده می‌شود

و چه ضد ِضرب ِمضحکی دارد این بازی ِروزگار

که حالا به بال شکسته‌ی قناری

با نقاشی‌هایی کودکانه

آبی آسمان را آبی‌تر تعارف می‌کند.

چه گس رقم خورده است

این نَه ترانه

که برلبان ِخاموش تو تصنیف کرده‌اند.

چه کسی نمی‌داند

که من از بادهایی پُراز بوی« سیت بیارم»

به این همه دست ِ خالی رسیده‌ام

و با همین جنون که به پای خود بوسه می‌زند

شال وُ کلاه کرده

بی قرارِ قرارِ دیروزم .

به آن سیل ِخمار بگویید تا منتظر نمانَد

که باید با هرچه عزیزترها

به سرسلامتی ِدشتی بروم

که زمزمه‌های مُرده ی این قوم

روی دستش مانده است.

بهلول شخصیتی حقیقی و محوری در تاریخ است

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری، باقر قربانی زرین نویسنده و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی در نقد کتاب «بهلول نامه» اثر پروفسور «اولریش مارزلف» گفت: اصل این کتاب پایان نامه دکتری «اولریش مارزلف» بود که حدود 140 صفحه را شامل می‌شد که بعدها با افزودنی‌هایی تبدیل به کتاب «بهلول نامه» شد. در نسخه اصلی 120 حکایت عربی، 9 حکایت ترکی استانبولی و 7 حکایت نیز عبری  است. حکایت‌ها بیشتر به زبان عربی بودند و او می‌خواست حکایات فارسی را نیز به آن اضافه کند که بنده در این زمینه با او همکاری کردم.

وی افزود: کار بازبینی منابع این کتاب بیش از 3 سال به طول انجامید و 164 منبع جدید به آن افزودم. در حال حاضر این کتاب 400 منبع به 9 زبان زنده دنیا دارد. «بهلول نامه» کتابی کاملا علمی است حتی از نشر «چشمه» که طراحی جلد آن را انجام می‌داد خواسته شده بود که اصلا از تصاویری مانند ملا نصرالدین برای طرح روی جلد این کتاب استفاده نکند.

این نویسنده مهمترین ویژگی کتاب «بهلول نامه» را مستند بودن عنوان کرد و گفت: بیش از 1000 حکایت درباره بهلول وجود دارد اما هیچ کدام آنها مستند نیست اما در این کتاب تمام حکایاتی که جمع آوری شده کاملا مستند و شناسنامه دار هستند. نام تمام منابع استفاده شده نیز درج شده یعنی از قرن 3 هجری تا زمان معاصر در این کتاب منبع وجود دارد.

قربانی با بیان اینکه حکایات مربوط به بهلول در قرن های مختلف با نام های متعدد نظیر بهلول، اشعث و… آمده است، خاطرنشان کرد: قرن به قرن تمام این حکایات و نام‌ها را مورد بررسی قرار دادم و تغییرات آنها را نیز مشخص کردم. در ابتدا حکایات کتاب شامل 175 حکایت بود که من آن را به 206 حکایت افزایش دادم. به طور مثال پروفسور مارزلف سراغ کتاب‌های تفاسیر نرفته بود و من برای نمونه از تفسیر ابوالفتوح رازی 3 حکایت درباره بهلول یافتم. همچنین پروفسور مارزلف در فاصله بین قرن 6 تا 11 هجری حکایتی از بهلول نیاروده بود که من حکایت‌های متعددی را در این فاصله زمانی پیدا کردم. در ضمن 15 فهرست دیگر نیز به کتاب افزودم.

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی تصریح کرد: نسخه اول «بهلول نامه» را که مطالعه کردم دچار ابهاماتی شدم و بعد از هماهنگی با پروفسور مارزلف تصمیم گرفتم مقدمه خودم را در اول کتاب بیاورم. نوروز 88 مقدمه آماده شد و تحویل ناشر دادم و پروفسور در شهریور 88 به ایران آمد و آن را خوانده و بسیار استقبال کرد.

وی اظهار کرد: بهلول شخصیتی حقیقی است. در منابع مکتوبی که وجود دارد درباره سال تولد او چیزی ذکر نشده ولی زمان وفاتش بین سال های 183 تا 210 هجری ذکر شده که البته فاصله زمانی 186 تا 190 هجری قوی‌تر است. او دانشمند زمان خود بود. روزی از سوی هارون الرشید به او پیشنهاد قاضی الضاتی داده شد و او برای چاره اندیشی نامه‌ای به امام موسی کاظم (ع) نوشت و در پاسخ حرف «ج» نوشته شده بود. بهلول از این حرف، جنون را استنباط کرد. بنابراین لباس ژنده‌ای پوشید و خود را به دیوانگی زد. او تا پایان عمرش این گونه زندگی کرد و در گورستان و خرابه‌ها ساکن بود.

باقری از ثبت صدها حکایت در باب ملاقات بهلول با هارون خبر داد و گفت: در این بین فقط سه بار ملاقات بهلول با هارون قطعی و درست است که یکی از این دیدارها هارون را به شدت منقلب می‌کند.

وی در بیان جایگاه خاص بهلول در تاریخ خاطرنشان کرد: از قرن 2 هجری عقلاء المجانین زیادی از زن و مرد پدید آمدند ولی فقط بهلول ماندگار شد و این به جهت جایگاه و رتبه خاصی است که او دارد. در ایران نیز عده ای را بهلول نامیده‌اند مانند سید قلم‌زن اصفهانی که بهلول اصفهانی نامیده می‌شد یا شیخ محمدتقی بهلول گنابادی. در تهران نیز بهلولی به نام درویش بهلول وجود داشت.

سی و سومین نشست نقد و بررسی «دگرخند» با عنوان بررسی شخصیت بهلول، همراه با نقد کتاب «بهلول نامه» اثر پروفسور «اولریش مارزلف» دوشنبه 28 تیرماه در سالن سوره حوزه هنری برگزار شد.

در ادامه بخشی از سخنان دکتر قربانی را انتخاب کرده‌ام که درباره‌ي رابطه‌ي میان «بهلول» و امام «جعفر صادق ع» صحبت می‌کنند. دکتر قربانی طبق سندی که پیدا کرده‌اند عقیده دارند بی‌شک «بهلول» از پیروان و نزدیکان امام علیه‌السلام بوده‌اند.

دالکه دالکه برای استاد «رضا سقایی»

خبر مثل همیشه کوتاه بود، «رضا سقایی» درگذشت. خبر را به مادر داده‌ام، رفته است گوشه‌ای کز کرده است، صدای سقایی در خانه طنین‌انداز است و …ای وای.
سقایی متولد 1314 در خرم‌آباد بود و مدتی در کلاس‌های آواز «اسماعیل مهرتاش» به آموزش خوانندگی پرداخت. وی در اواخر جنگ تحمیلی بر اثر اصابت ترکش بمب در ازنا مجروح شد و تا زمان مرگ درگیر مصائب و عوارض این اتفاق بود.
وی در طول زندگی هنری‌اش  با هنرمندانی همچون «علی اکبر شکارچی»، «مجتبی میرزاده» و «فرج علیپور» همکاری داشته و قطعات ماندگاری از وی برجای مانده است؛ او نخستین بار تصنیف «آن نگاه مست تو» را به زبان لری اجرا کرد؛ همچنین در سال 86، ترانه «دایه دایه» با تنظیم مجتبی میرزاده و با صدای سقایی جزو آثار فاخر و ماندگار یکصد سال اخیر موسیقی ایران به ثبت رسید.
صدای بی‌نظیر سقایی صدای قوم لر است و چندین نسل از پدران ما و خود ما و پسران ما با صدای او بزرگ شده‌اند و خواهند شد. هیچ هنرمندی در لرستان به اندازه‌ی او در لرستان محبوب و معروف نیست. او در کنار مرحوم «پیرولی»، مرحوم «علی‌رضا حسین‌خانی»، «شامیرزا مرادی»، «علی اکبر شکارچی»، «درویش رضا منظمی»، «فرج علیپور» و بسیاری دیگر از مفاخر موسیقی لری بود.
پیکرش را احتمالا روز سه شنبه در تهران تشییع می‌کنند و به خرم‌آباد می‌برند تا در پای کوه دفن کنند.از این صدای آسمانی بیشتر خواهند نوشت، عصر او عصر طلایی موسیقی لری بود، دورانی که بعید است به این زودی‌ها تکرار بشود. خدا بیامرزدش. قوم لرعزادار اوست، از خرم‌آباد خبر می‌رسد مردم داغدار سقایی شده‌اند. روحش شاد.

صدایش را بشنوید، «دایه دایه» می‌خواند.

<!–

«مرشد خوانی» یا «بمیرم سیت»

«رتم و صحرا»

– لرستان به رضا سقایی افتخار می کند: «درویش رضا منظمی» در گفت‌وگو با مهر

– مرگ سربلند رضا سقایی: یادداشت استاد «علی اکبر شکارچی»

– مرحوم سقايي با هيچکس دشمني نداشت: احمد مراحمی

– اين صداست که عزادار رضا سقايي ‌است: ری‌را عباسی

– احمد مسجدجامعي براي درگذشت «رضا سقايي» پيام تسليت داد

– زمان تشييع پيکر «رضا سقايي» اعلام شد: روز پنجشنبه 31 تير ساعت 9 صبح از مقابل تالار وحدت

گفت‌وگوی ویژه‌ی «رادیو ساکی» با «اکبر اکسیر»

«اکبر اکسیر» در گفت‌وگو با «رادیو ساکی» آخرین شعر خود را که به «احمد شاملو» تقدیم کرده است می‌خواند، نام این شعر «تیراژ» است:

محبوبیت احمد شاملو
کفرم را در‌می‌آرود
او با این که مرده است
هم کتاب‌هایش تجدید چاپ می‌شود
هم سنگ قبرش

اکسیر همچنین در این گفت‌وگو از چاپ آخرین کتاب خود به نام‌های «ملخ‌های حاصل‌خیز» خبر داد که «نشر مروارید» آن را منتشر می‌کند. اکسیر چند قطعه از شعرهای «ملخ‌های حاصل‌خیز» را به طور اختصاصی به شنوندگان «رادیو ساکی» تقدیم کرده‌اند که می‌توانید بشنوید و دانلود کنید. از ایشان بسیار سپاس‌گزارم.

یک نمونه‌ از شعرهای مجموعه‌ي «ملخ‌های حاصل‌خیز»:

«استرآباد»

در پژوهش‌کده‌ی رویان
برای هزینه‌ی درمان
کلیه‌ام را معامله کردم
اشتباهی عضو دیگرم را درآوردند
تا در تکثیر شاعران اخته
اولین شاعر جهان باشم
حالا نمی‌دانم
آقا محمدخان می‌شوم
یا خواجه حافظ شیرازی

خدایا مردیم از خوشی

رفیقی داشتیم و داریم به نام «هومن»، دو رگه‌ي لر و کرد، متولد تهران، سال 58، بزرگ شده‌ي ستارخان و یار غار ما در دورانی از زندگی به نام دوره‌ي جاهلی که در آن دوره برای خودمان محل می‌بستیم و از این کارهای اراذل اوباشی می‌کردیم. هومن رفیق ما بود تا وقتی توبه کردیم و درس خواندیم و آدم شدیم و وبلاگ زدیم و تو روزنامه‌ها نوشتیم و این حرف‌ها. خودش هم رفت حسابداری خواند و کارمند شد.

هومن آن وقت‌ها جمله‌ای داشت که ورد زبان ما هم شده بود، نمی‌دانم شاید شما هم شنیده باشید، دقیق نمی‌دانم جمله مال خود هومن بود یا نه، اما من هیچ وقت دیگر این جمله را  از کس دیگری نشنیدم،  نه از زبان بچه‌های اتابک، نه هاشمی، نه فلاح، نه خراسون، نه مختاری، نه جوادیه، نه نازی‌آباد و نه بچه‌‌های شهرستان. جمله‌اش را اینجا می‌نویسم و یادی می‌کنم از «فرشید خبازی» رفیق‌مان که در همان سال‌ها تصادف کرد و رفت و داغ‌اش بر دل ما ماند، هومن همیشه می‌گفت:

«خدایا مردیم از خوشی، دو سیخ غم بفرست»

پی‌نوشت: بانی این نوشته «پوریا عالمی» عزیز است که امیدوارم خداوند برای‌اش چند سیخ شادی بفرستد.

یکرنگی تخم مرغ حیران کرد

زندان و یا همان حبس خودمان تاثیرهایی شگرفی بر انسان باقی می‌گذارد. اصولا حبس تاثیرگذار است. چه در زندان چه در خانه و چه در زندگی فردی و اجتماعی. به گمان من یکی از تاثیرهای مهم زندان بر افراد می‌تواند تقویت طنازی آنها باشد. دهن‌کجی‌شان به روزگار و آینده، خنده‌ی تلخ‌شان بر اوضاع پیش آمده و یا گریه‌ای که در خنده پنهان کرده‌اند از بد روزگار و سرنوشتی که آنها را به زندان کشانده است همه و همه در شوخی‌ها نمایان است.
اینها فقط گمان من است. نمی‌دانم شاید زندان چیزی مهلک‌تر از آن چه باشد که من درک می‌کنم، شاید زندان همان طور که روح آدم را تسخیر می‌کند، راه بر هنر و جوشش آدمی نیز می‌بندد، خاصه راه بر خنده و شوخ‌طبعی. اما خوشبختانه سندی در دست هست که ما حبس نکشیده‌ها می‌توانیم از روی آن بفهمیم که آيا در زندان شوخی هست؟ قطعا هست، شوخی همه جا هست، هر جا که انسان باشد، شوخی هست، اما شوخی گاه از روی خوشی است و بیشتر از روی ناخوشی.
کتاب «دیوار نوشته‌های زندان قصر» به ما کمک می‌کند تا بفهمیم در دیوار نوشته‌ای این زندان قدیمی و معروف چه جمله‌هایی وجود داشته است. خانم «پریناز هاشمی» قبل از خراب کردن زندان قصر در سال 83 از تمام این زندان عکس‌برداری کرده است و دیوار نوشته‌های زندان قصر را با کمک «نشر چشمه» منتشر کرده است.  هاشمی دیوار نوشته‌های زندان قصر را از نظر مضمون دسته‌بندی کرده است و آنها را در فصل‌های مانند: زندگی، عشق، انتظار، تنهایی و … دسته‌بندی کرده است.
در «دیوار نوشته‌های زندان قصر» همه جور نوشته‌ای به چشم می‌خورد، از کتاب‌های معروف، کتاب‌های خاص و بسیار تخصصی هنری، ترانه‌ها، اشعار فارسی، دیالوگ فیلم‌ها، سخنان بزرگان، مثل‌ها و … در آنجا عکس‌ها و نقاشی‌های دیواری هم فراوان وجود داشته است.
شاید این جمله های طنزآمیز روی دیوارهای زندان، تنها بهانه امیدواری زندانیان بوده است. اما نمونه‌ای از این دیوارنوشته‌ها:

– ساعت سه شب ملاقات مردان است.
– دوشنبه 82/10/8 تخفیف مجازات رفت روی پرونده.
– از عشق تو لیلی، رفتم زیر تریلی، واسه گریس کاری.
– کاش سیگار بودم لوطیان دودم کنند/ شمع نبودم دختران فوتم کنند.
– همه‌ی مردم شهر تابوت می‌سازند، خدایا مگه من چند نفرم؟
– تا به پای دار آمد در پی‌ام شیون کنان/ هیچ جا در حق ما زنجیر کوتاهی نکرد.
– کاش زندگی هم دنده عقب داشت.
– تو مفتامفت چاکر شدی، پس مطلبی داری.
– یکرنگی تخم‌مرغ حیرانم کرد/ آن هم بشکستم و دو رنگش دیدم.
– تو که آرزوهامو کشتی قاتلی نه من.
– کاش یک آدم افغانی بودم که ملاقات نداشتم…
– تو تنها آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد.

به نقل از: گل‌آقا

گزارش فوتبال به سبک «عادل فردوسی‌پور»

برخی از گویندگان، کارشناسان و مجریان رادیو تلویزیون کمبود واژه دارند و همیشه با تعداد مشخصی واژه حرف می‌زنند. اما «عادل فردوسی‌پور» کسی است که کمبود جمله دارد و اگر جملات‌اش را از او بگیری بعید است بتواند فوتبال گزارش کند. برخی از جملات فردوسی‌پور را بچه‌‌ها هم می‌توانند حدس بزنند، چون او تقریبا بعد یک سری اتفاقات یک جور در بازی فوتبال از یک جور جمله‌ استفاده می‌کند،‌مثلا:

بعد از به هدر دادن یک صحنه‌ی گل: فلانی خودش رو نمی‌بخشه اگر تیم‌اش برنده نشه.
بعد از به هدر دادن یک صحنه‌ی گل: طرفداران فلان تیم اون رو هرگز نخواهند بخشید.
بعد زدن گل مساوی: فلان تیم به بازی برمی‌گرده.
بعد از زدن یک گل مشکوک و نپذیرفتن داور: داور شانس آورد که گل واقعا آفساید بود.
بعد از زدن یک گل مشکوک و پذیرفتن داور: چه اشتباهی کرد داور.
بعد از زدن سه یا چار گل در یک بازی: چه بازی دراماتیکی!
بعد از به هدر دادن یک صحنه‌ی گل: بله فلان بازیکن این توپ رو گل نکرد و کار سخت رو انجام داد.
بعد از به هدر دادن یک صحنه‌ی گل: فلان تیم در بازی می‌مونه.
بعد از کارت ندادن داور: فلان داور اعتقادی به کارت نداره.
بعد از شروع وقت اضافه: هنوز فلان جام ادامه داره و ما این شانس رو داریم هنوز بازی رو تماشا کنیم.
بعد از تکروی یک بازیکن: این بازیکن معمولا پاس می‌ده.
بعد از پاس دادن یک بازیکن: این بازیکن معمولا تک‌روی می‌کنه.
بعد از یک گل زیبا: این یه سوپر گل بود.
بعد از هر بار نشان دادن یک بازیکن معروف روی نیمکت تیم فلان: او باید ثابت کنه فقط یه مانکن نیست.
بعد از نشان دادن یک مربی معروف: خیلی از تیم‌ها آرزو دارن اون مربی تیم‌شون باشه.

شما هم اگر از این جمله‌ها چیزی به یاد دارید به این لیست اضافه کنید.

زن، عشق و انسان در سینمای «برادران مارکس»

شاید شما هم شنیده باشید که می‌گویند بدون پرداختن به سه موضوع دین و مذهب (تحجر دینی و مذهبی، خرافات، مقدس مآبی، زهد فروشی و…)، سیاست و روابط زناشویی نمی‌شود طنز نوشت و این سه حوزه حوزه‌های اصلی برای طنز نوشتن است.
دوستان طنزنویس من نیز اغلب چنین نظری دارند، من نیز چنین عقیده‌ای داشتم و تقریبا دارم، به ویژه درباره‌ي شوخی‌های جنسی و روابط زن و شوهری و فکر می‌کردم اینها موضوع‌هایی هستند که اگر نشود به درستی درباره‌ی آنها نوشت اصلا طنز نمی‌شود نوشت. این گفته تا حدودی هم درست است، طنزنویس چون بی‌اخلاقی را برنمی‌تابد پس هر جا که نابهنجاری و ضد اخلاق وجود دارد حاضر می‌شود، در حوزه‌ی روابط زناشویی هم که همیشه در جامعه بی‌اخلاقی، در میان خانواده‌ها کمبود، بی‌اطلاعی و … وجود داشته است و سوژه برای طنزنویسی فراوان بوده است و هست. در ادب کلاسیک فارسی هم به هر سه‌ی این حوزه‌ها پرداخته شده است و مورد توجه نویسندگان و شاعران بوده است. علاوه بر موضوع روابط زن و شوهری، سیاست هم موضوع همیشگی طنز است. سیاست پر سوژه‌ترین و البته پر دردسرترین موضوع طنز است. دین و مذهب (تحجر دینی و مذهبی) هم یکی از موضوع‌های مهم برای طنزنویسی بوده است. طنز دینی، یعنی طنز ناظر بر دین و یا درباره‌ی دین و دین‌داری و به ویژه طریقت از موضوعات مهم در ادب کلاسیک فارسی است که در آثار بزرگانی چون عطار در الهی‌نامه و مصیبت‌نامه و اشعار دیگرش، عبید زاکانی، در تعزیه‌ها، مثنوی معنوی، گلستان و … فراوان دیده می‌شود. مبحث «عقلای المجانین» یا به قول ابن‌عربی «اصحاب عقول بلاعقول» یا همان دیوانه‌گان فرزانه یا هوشمندان دیوانه‌نما در ادب و عرفان اسلامی مبحثی مهم، پیچیده و سرشار از طنز دینی است، به ویژه آنجا که جحا، شبلی، لقمان، ملانصرالدین و بهلول ظهور می‌کنند.
اما بحث اصلی در این نوشته این است که می‌خواهم بگویم سه موضوع دین و مذهب (تحجر دینی و مذهبی)، سیاست و روابط زناشویی فقط بخش کوچکی از موضوعاتی هستند که می‌شود درباره‌ی آنها طنز نوشت. مهم‌تر از همه انسان و انسانیت است و بهتر است بگوییم که این موضوع‌ها باید در زیر عنوان انسان تعریف بشوند، انجا که عناصر نابخرد در این سه حوزه قصد زیر سوال بردن انسان را دارند طنزنویس باید وارد عمل بشود و وظیفه‌ی خود را انجام بدهد.
شاید شما هنوز با من هم‌داستان نشده‌اید که می‌توان بدون پرداخت به سه موضوع طنزآفرینی کرد و اصل را انسان قرار داد. برای روشن شدن قضیه مثالی دارم، آن هم مجموعه فیلم‌های «برادران مارکس» است. بگذارید مثلا همان روابط زناشویی را در فیلم‌های «برادران مارکس» که شاهکارهای بی‌بدیل در سینمای کمدی هستند بررسی کنیم.
کمدی انسانی «برادران مارکس» سرشار از شوخی‌های درجه یک و اورجینال است، شوخی‌هایی مربوط به خودشان، اما در تمام فیلم‌های «برادران مارکس» رد پای روابط زناشویی را به سه صورت می‌توان پیدا کرد، چیزی که در همه‌ي فیلم‌ها وجود دارد اما به جا است و اتفاقا گاه کم است. همه‌ی حرف این است که «برادران مارکس» توانسته‌اند بدون توجه خاص به روابط زناشویی و استفاده از آن برای خنداندن مخاطب، طنزآفرینی ‌کنند. در آثار «برادران مارکس» توجه به زن و رابطه با او تقریبا در سه صورت خلاصه می‌شود: نخست در کلام «گروچو مارکس» که اغلب به زن‌های داستان تکه می‌اندازد یا از آنها خواستگاری می‌کند و یا حرفی جنسی و مودبانه و بامزه می‌زند. دوم در حرکت «هارپو مارکس» که هر وقت دختری می‌بیند دنبالش می‌کند. و سوم در رفتار «چیکو مارکس» که گاه صادقانه دل به کسی می‌بازد بی‌خبر از این که معشوق در فکر سو استفاده کردن از اوست. در این میان «گروچو» نگاه‌اش به زن خریدارانه است، «هارپو» اصولا زن و عشق را نمی‌فهمد و «چیکو» عاشقی صادق است.


اینها برداشت من از سینمای «برادران مارکس» و موضوع‌های طنزنویسی بود. شوخی‌های انسانی و بدیع آن قدر در سینمای مارکس زیاد است که این گونه شوخی‌ها شاید گاه به چشم نیاید. «برادران مارکس» آموخته‌اند که در این سه حوزه که همگی حساس هستند با هنرمندی وارد بشوند، کمتر می‌شود شوخی گل‌درشتی در آثار آنها پیدا کرد، اگر هم گل‌درشت باشد به هیچ وجه مبتذل نیست. در سینمای آنها گاه زنی از زیبایی و شهوت برای رسیدن به مقصودی پست استفاده می‌کند. گاه زنی مردی را دوست دارد و لی نمی‌تواند عشق‌اش را ابراز کند. زنی از مردی شکست می خورد، برخی زنان‌ها کم‌هوش هستند، برخی زنانی قابل احترام هستند و حتا رفتار مردانه دارند، عشق‌های پاک مسخره نمی‌شوند، رابطه‌‌های درست تحقیر نمی‌شوند و …

بگذارید مثالی از یکی از سکانس‌های فیلم «یک شب در اپرا» بزنم. عاشق و معشوقی که هر دو خواننده‌‌های خوبی هستند به دلایلی باید از هم جدا بشوند و دختر باید برای انجام یک کنسرت به مسکو برود. عاشق و معشوق از هم جدا می‌شوند. پسر قبل از رفتن کشتی نامه‌ای به «گروچو مارکس» می‌دهد تا به نامزدش بدهد. وقتی کشتی راه می‌افتد، «گروچو مارکس» به اتاق دختر می‌رود و نامه را به او می‌دهد، دختر از فرط خوشحالی «گروچو مارکس» را آغوش می‌کشد و می‌بوسد، «گروچو مارکس» هنگامی که دارد از اتاق خارج می‌شود  رو به دوربین می‌گوید: باید به فکر تهیه چند تا نامه‌ی دیگه باشم.

اما این روزها در سینمای ایران گاه آدم سکانس‌هایی می‌بیند که شرمش می‌شود. بد نیست یادی هم از «بعضی‌ها داغ‌شو دوست دارند» بکنیم. راستی این گونه بیان هنرمندانه قابل احترام نیست؟ این فیلم هم درباره‌ی روابط زناشویی و هم ناظر بر آن است اما بسیار مودب و خلاقانه است و علاوه بر آن وضعیت اقتصادی را هم مورد توجه قرار داده است.
درباره‌ی زن‌ها در سینمای «برادران مارکس» هم مطلب فراوان است که در فرصتی دیگر شاید اشاره‌ای کردم.

پی‌نوشت:

در همین زمینه بخوانید: شاهکاری از «برادران مارکس» یا «A Day At the Races»

مثلا بازی وبلاگی

«پوریا عالمی» در وبلاگش و در مطلبی با عنوان «مثلا بازی وبلاگی» نوشته است:

مطلب پایین کامنتی است که به صورت ایمیل نوشته شده است. ابتدا خواستم داخل پرانتز چیزهایی را توضیح دهم، ولی منصرف شدم و گفتم این‌طوری هر کسی برداشت خودش را خواهد کرد؛
من هم مانند شما اهل کامنت دادن در وبلاگ‌ها نیستم. بنابراین با ایمیل با شما در ارتباط خواهم بود. من تازه آغاز به نوشتن وبلاگم کرده‌ام و دوست دارم شما این مطلب مرا بخوانید که “استدلالی در رد وجود خدا” است و اگر نظری داشتید آن را با عنوان “نظرمن راجع به مطلب شماره 1” به همین ایمیل ارسال کنید.
خوشحال می شوم که من را لینک کنید و وبلاگم را به دوستان فرهیخته ی خود معرفی کنید. اما قول نمی‌دهم که شما را لینک کنم. چون وبلاگ شما را خیلی نخوانده‌ام (البته که لینک شدن شما توسط من در این تاریخ تاثیر زیادی ندارد). هر چند هنوز مطالب زیادی ننوشته‌ام اما با خواندن شرح وبلاگم متوجه آینده‌ی وبلاگم خواهید شد.
این هم از آدرس وبلاگ من: … (نشانی این دوست‌مان محفوظ است.)

دعوت می‌کنم  بااعتماد به نفس‌ترین کامنت یا ایمیلی را که دریافت کرده‌اید منتشر کنید، تا همه دور هم شاد باشیم.
برای من بی‌نهایت جالب خواهد بود چنین نامه‌هایی را که برای شما فرستاده شده است، – اگر مایل به انتشارش هستید – بخوانم. بر خلاف سنت بازی‌های وبلاگی نام کسی را اینجا نمی‌نویسم تا هر کسی دلش خواست در این مثلا بازی شرکت کند.

خب من هم دلم خواست و در این مثلا بازی شرکت می‌کنم و می‌نویسم. من هم نام نمی‌برم، اگر دل‌تان خواست بنویسید و خبر بدهید:

من کامنت‌های زیادی از این دست داشته‌ام اما همه را پاک کرده‌ام. اما چیزی که بیشتر از همه من را آزار می‌دهد کامنت‌هایی است که نه به طور مستقیم بلکه رندانه و غیرمستقیم درخواست لینک می‌کنند که این کارشان کفر آدم را در می‌آورد. هنوز کامنت‌هایی با مضمون «وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن» باعث می‌شود کهیر بزنم.
ولی خاطره‌ي من از اعتماد به نفس در کامنت مربوط به سال‌ها پیش است. شخصی گیر داده بود که اگر من لینک‌اش بکنم و او هم من را لینک کند روزانه 1000 نفر برایم مخاطب می‌فرستد. از این سایت‌های دختر پسری بود که گالری عکس دارند و … آن قدر کامنت گذاشت که ایمیل زدم مگر تو روزانه چقدر بازدید داری؟ گفت بالای 10000 نفر (پدر سوخته) من هم به طنز برایش نوشتم پس به «ایسنا» هم ایمیل بزن بنده خداها کمبود مخاطب دارند. روز بعد درخواست خود را مجدد تکرار کرد و نوشت: راهنمایی می‌کنید چگونه برای آنها ایمیل بزنم؟