داستانی به بلندی یک زندگی نکبت‌بار

نمی‌شد گفت آدم بدبختی بود، بدبختی برای توصیف زندگی او واژه‌ی خوبی نیست، برای توصیف زندگی او باید از جمله‌ها استفاده کرد. او آدم بیچاره‌ای بود که با بدبختی زندگی می‌کرد. شاید هم آدم مفلوکی بود که با خفت زندگی می‌کرد، یا آدم خواری که با مذلت زندگی می‌کرد. او هر چه بود زندگی ترحم‌انگیزی داشت، در فقر مطلق زندگی می‌کرد. کارش یعنی تنها کاری که بلد بود انجام بدهد نویسندگی بود. نویسنده‌ای خوبی بود، هم کتاب زیاد خوانده بود و هم استعداد ذاتی داشت، اما از وقتی فقر و فاقه به سراغ‌اش آمده بود روزنامه‌ها زیاد به او سفارش کار نمی‌دادند و تحویل‌اش نمی‌گرفتند. می گفتند سیاه می‌نویسد و زندگی را تلخ می‌بیند، صاحبان روزنامه‌ها هیچکدام از وضع زندگی او خبر نداشتند، فقط می‌دانستند محتاج است اما تعداد روزها و شب‌هایی را که گرسنه خوابیده است را نمی‌دانستند. خودش هم نمی‌خواست سیاه ببیند و سیاه بنویسید، یک روز تصمیم گرفت تا چیزی درباره‌ی زیبایی جامعه بنویسد، درباره‌ی این که همه چیز خوب است، آرام است. سعی کرد زیر مجسمه‌ی «عدالت» در میدان مرکزی شهر بنشیند و درباره‌ی عدالت بنویسد. سعی کرد بنویسد که مردم خوشحال هستند، پول‌دار هستند، بیمه هستند، سعی کرد بنویسد زن‌ها سالی دو شکم می‌زایند، سعی کرد بنویسد در هر میدان حداقل یک مجسمه‌ی عدالت وجود دارد، اما هر چه کرد نتوانست. مدت‌ها بود برای نوشته‌هایش یک پول سیاه هم نگرفته بود. دیگر نمی‌توانست بنویسد و با نوشتن زنده بماند. آن روزها که می‌نوشت و پول می‌گرفت فقط می‌توانست با آن پول سیر بشود و لباس کهنه‌ای بخرد و مثل گداها زندگی کند و زنده بماند اما حالا همان پول‌های سیاه را هم نداشت. پس تصمیم گرفت کار دومی پیدا کند تا شاید روزی کسی قدر نوشته هایش را بداند.

شب‌ها می‌نشست و روزها دنبال کار می‌گشت. داشت روی یک داستان بلند کار می‌کرد داستانی به بلندی یک زندگی نکبت‌بار. انصافا داستان‌اش هزار بار از «جنایت و مکافات» بهتر بود. شخصیتی ساخته بود که هزار بار از «راسکلنیکف» بدبخت‌تر و بیمار‌تر بود. می‌نوشت، اما شک داشت در فقر و فاقه کسی اثر ادبی‌اش را کشف کند، که البته کشف هم نکردند. روزها دنبال کار می‌گشت، ابتدا نمی‌دانست برای پیدا کردن کار چه کند و به کجا برود. آن قدر گرسنگی کشیده بود که دیگر گرسنه نمی‌شد، حس می‌کرد معده‌اش از بین رفته است، شکم‌اش چسبیده بود به کمرش. پیاده‌روی روزانه برای یافتن کار فقط تشنه‌اش می‌کرد. به هر دری می‌زد اما از کار خبری نبود چون اصلا هیچ کاری بلد نبود انجام بدهد. حتا نمی‌توانست یک جا بایستد و برگه‌های تبلیغاتی را به دست مردم بدهد، تا فرصت پیدا می‌کرد پشت برگه‌ها داستان‌های کوتاه سیاه می‌نوشت. زود از کارها اخراج می‌شد چون کار را خراب می‌کرد. در طول چند ماه هر کار دومی را امتحان کرد. یک بار تصمیم گرفت دزدی کند اما هر چه می‌کرد نمی‌توانست دست در جیب مردم بکند، یک بار تصمیم گرفت وارد سیاست بشود، در حزب کارگران ثبت‌نام کرد اما چون نمی‌توانست دروغ بگوید اخراج شد. یک بار تصمیم گرفت با یک گروه مافیایی همکاری کند، اما یک روز همه‌ی آنها را به پلیس لو داد. هر چه کرد نتوانست کار دومی پیدا کند، حتا چند روزی به قبرستان رفت و سعی کرد مرده شوی خوبی بشود، اما چون در قبرستان با مرده‌ها با احترام رفتار می‌کرد اخراج‌اش کردند. ناامید شده بود و دیگر دنبال کار دوم نبود. روزها هم مانند شب‌ها روی داستان بلندش کار می‌کرد.

چند سال طول کشید تا داستان تمام بشود. داستان که تمام شد هفتاد را رد کرده بود. در هفتاد سالگی و چند روز قبل از این که بمیرد شروع کرد به نوشتن داستان‌های روشن. هر چه از کودکی‌ها می‌دانست و خاطره‌ی خوش داشت نوشت. از کودکی که بادبادک‌اش را تا آخر آسمان آبی هوا می‌کند. از مادری نگران. از دو بچه که پاهایشان را در آب سرد برکه فرو برده‌اند. از هیزم‌شکنی پیر. از دشتی پر از گل‌های زرد و سفید و از کلبه‌ای فقیرانه اما آشنا. داستان‌های روشن‌اش را که نوشت، مرد. در هفتاد سالگی جنازه‌ی او را میان هزاران برگ کاغذ پیدا کردند. یک طرف‌اش داستان‌های سیاه پخش بودند و در طرف دیگر داستان‌های روشن، انگار دو طرف تابوت‌اش را گرفته باشند. مرگ او مرگی عادی بود، کسی از مردن اش باخبر نشد اما او نویسنده‌ی بزرگی بود، دست‌کم شما دیگر این را می‌دانید.

روایت «ابوالفضل زرویی نصرآباد» از حسرت‌ها و آرزوها

رونمایی از کتاب و سی‌دی «تقدیم به با معرفت‌های عالم» سروده‌ی «ابوالفضل زرویی نصرآباد» امروز در فرهنگ‌سرای «فردوس» برگزار شد و از فعالیت‌های ادبی و طنازانه‌ي ایشان تجلیل و تقدیر به عمل آمد. در این مراسم «بهاالدین خرمشاهی»، «علی موسوی گرمارودی» و «محمدعلی بهمنی» درباره‌ي هنر و شخصیت زرویی صحبت کردند و شاعران طنزپرداز شعر خواندند. سخنان زرویی نصرآباد در ایم مراسم به مدت 12 دقیقه در «رادیو ساکی» قابل شنیدن و دانلود است. سایت جدید ایشان هم امروز افتتاح شد که از دوستان برای این کار سپاس‌گزاری می‌کنم.

آقای «کیم جونگ ایل» آیا این باخت از دستاوردهای دولت شماست؟

یعنی مردمِ کره‌ي شمالی می‌فهمند هفت هیچ یعنی چه؟ آقای «کیم جونگ ایل» آیا این باخت از دستاوردهای دولت شماست؟ یا دستاورد پدرتان «کیم ایل سونگ» به گور رفته؟ این قدر که تن و بدن من امروز لرزید آیا تن و بدن کسی در کره لرزید؟ اصلا چه چیزی برای شما اهمیت دارد؟ آيا شما خجالت هم می‌کشید احیانا؟ آیا اصلا کسی در کره خبر دارد کشورشان مضحکه عالم شده است؟ آیا هنوز هم اعتقاد دارید «کره‌ی جنوبی» کشور بی‌خودی است؟ آیا می‌توانی ارتش‌ات را بفرستی جام جهانی؟ آيا انصافا خودت از این نتیجه خنده‌ات نگرفت؟ آيا تو که به خدا اعتقاد نداری به روح اعتقاد داری؟

«سربداران»

قطعه‌ی آغازین (تیتراژ) موسیقی فیلم «سربداران» اثر جاودان «فرهاد فخرالدینی» را بشنوید و دانلود کنید. اگر دنبال موسیقی ویژه‌ای هم می‌گردید برایم بنویسید تا در اختیارتان بگذارم. این روزها به شدت موسیقی گوش می‌کنم و برخی از آنها را نیز در «رادیو ساکی» می‌گذارم.

غرق می‌شوم در دوران کودکی‌ام و دیالوگی را که هیچ‌گاه از ذهنم پاک نمی‌شود با خودم زمزمه می‌کنم، آنجا که «قاضی القضات شهر باشتین» به مغول می‌گوید: زعفران اعلا دارم، به زردی طلایتان، طلا بدهید زعفران بگیرید.

«فرزاد حسنی»: من کتابی ننوشته‌ام، من او نیستم

چند روز است خبری در وبلاگ‌ها و خبرگزاری‌ها منتشر شده است با عنوان «مجموعه داستان فرزاد حسنی به چاپ چهارم رسید»، «فرزاد حسنی» ضمن تکذیب این خبر در گفت‌وگویی اختصاصی با «رادیو ساکی» توضیحاتی در این باره ارایه کرده است که می‌توانید بشنوید.

در همین رابطه: «شگردی برای صحبت با فرزاد حسنی» را بشنوید.

دل‌تنگی‌های ماهوری

دل‌تنگی‌هایم را اگر نبرم به سال‌های دور، این سال‌های نزدیک خفه‌ام می‌کنند. به یاد شب‌هایی که با پدر پای آن تلویزیون قدیمی می‌نشستیم و «امیر کبیر» نگاه می‌کردیم. و پدر چه قدر این آهنگ را دوست داشت.

پی‌نوشت:

بیشتر درباره‌ي «کامبیز روشن‌روان» و «علی‌رضا افتخاری» و موسیقی «امیر کبیر».

گزارشی از «ووووزلا» آزار دهنده‌تر

آن روزها که مسابقه‌های فوتبال این گونه پخش نمی‌شد، ما هفته به هفته چشم به کانال یک سیما می‌دوختیم تا «ورزش و مردم» پخش بشود و بتوانیم چند دقیقه از یک بازی مثلا «میلان» با «آژاکس» را ببینیم. آن روزها کسی کار به کار گزارش‌گران ورزشی نداشت و «بهرام شفیع» گزارش‌گری سنت‌شکن و پیشرو به حساب می‌آمد، اما حالا دیگر می‌توان گفت ما بینندگان تلویزیون سال‌هاست از دست گزارش‌گران فوتبال شاکی هستیم.
چند روز است دوستان گزارش‌گر آن قدر روی اعصاب ما رژه رفته‌اند که از «ووووزلا» آزار دهنده‌تر شده‌اند‌، آن قدر که رفقا در «گودر» و برخی از وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی تصمیم گرفته‌اند به شبکه سوم زنگ بزنند و به طور مشخص به نحوه‌ی گزارش «جواد خیابانی» اعتراض کنند و به قولی کمپین راه بیاندازند.
من پیش‌تر در مقاله‌ای با عنوان «غلط‌های زبانی گزارش‌گران ورزشی» در حد سواد خودم در این باره بحث کرده‌ام، اما می‌خواهم شما به طور مصداقی بگویید انتظارتان از یک گزارش‌گر فوتبال چیست و کجای گزارش «جواد خیابانی» یا دیگران برای‌تان آزار دهنده است. لطف کنید نظر خود را بنویسید، شاید این نظرها را در اختیار ایشان نیز گذاشتم.

«قطب‌الدین صادقی» و «شهادت پیوتر اوهه»

سومین نشست «دگرخند» در سال 89 با حضور دکتر «قطب‌الدین صادقی» و «بهرام سروری‌نژاد» برگزار شد. دکتر صادقی و سروری‌نژاد در این نشست درباره‌ي آثار «اسلامیر مروژک» نویسنده‌ی لهستانی و به ویژه نمایش‌نامه‌ی «شهادت پیوتر اوهه» صحبت کردند.
بخشی از سخنان دکتر صادقی (به مدت هشت دقیقه) درباره‌ی نمادها در «شهادت پیوتر اوهه» را انتخاب کرده‌ام که می‌توانید بشنوید و دانلود کنید. دکتر صادقی به روشنی آن چه در «شهادت پیوتر اوهه» اتفاق می‌افتد را توجیهی برای حفظ قدرت و اعمال زور دولت‌ها می‌داند، اعمال زور از طریق ساختن یک دشمن فرضی. این بخش از سخنان دکتر صادقی بیان‌گر تفکر «مروژک» است و تعریفی است همراه با مثال درباره‌ی قالب «گروتسک» که «مروژک» استاد نوشتن آن است.

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری، نشست نقد و بررسی آثار طنز «دگرخند» عصر روز گذشته با موضوع بررسی آثار «اسلاومیر مروژک» و نگاهی به نمایشنامه‌ی «شهادت پیوتر اوهه» با حضور دكتر «قطب‌الدین صادقی»، «بهرام سروری‌نژاد» و «رضا ساکی» مسئول برگزاری برنامه در تالار اندیشه شماره 2 برگزار شد.
در ابتدای این نشست بخش‌هایی از نمايشنامه «شهادت پیوتر اوهه» با اجرای گروه هنری فارس به نمایش گذاشته شد و سپس «توفان مهردادیان» از بازیگران این نمايش چند داستان کوتاه از مجموعه «فیل» نوشته مروژک را روخوانی کرد.
سپس ساکی گفت: مروژک یکی از معتبرترین نویسندگان اروپای شرقی و از درخشانترین نویسندگان رمانتیسيسم محسوب می‌شود، وی لهستانی است و می‌توان گفت این کشور نسبت به سایر کشورهای اروپایی ریشه‌دارتر است.

جامعه بدون طنز ایستا و بیمار می‌شود
در ادامه قطب‌الدین صادقی گفت: فرهنگ هر جامعه در عرصه طنز شکوفا شده و از آن سود می‌برد تا جایی که بدون طنز هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند به حیات خود ادامه دهد و مرده، ایستا و بیمار می‌شود.
این طنزپژوه با اشاره به نقش تاثیرگذار مروژک در تاریخ و ادبیات اظهار کرد: مروژک از نویسندگانی است که باید برای فهم او ابتدا تاریخ عصرش را به خوبی بشناسیم و در جریان فضایی که پیمان ننگین ورشو برای این کشور پیش آورد قرار بگیریم.
وی سپس به دسته‌بندی انواع طنز پرداخت و گفت: سه دسته کمیک داریم. دسته اول را «بوف» می‌نامند که مبتنی بر شوخی‌های جسمی و فردی است مانند لگد زدن و کسی را به زمین انداختن، دسته دوم که جایگاهي ارزنده‌تر دارد «طنز» اجتماعی نامیده می‌شود و از آنجا منحصر به فرد است که به تحلیل مناسبات اجتماعی و نقد فسادها و کژروی‌ها می‌پردازد.
صادقی سپس به توضیح نوع سوم کمیک پرداخت و گفت: نوع سوم کمیک را «گروتسک» یا «طنز سیاه» می‌نامند که یک مرحله از دو طنز پیش بالاتر و ژانری است که مروژک آن را برای بیان داستان‌هایش انتخاب می‌کند.
وی ادامه داد: در طنز سیاه ما خنده توام با ترس داریم چرا که ابتدا می‌خندیم اما از این خنده پشیمان می‌شویم. از این رو با کمی غلو می‌توانم بگویم «طنز سیاه» کمدی فلسفی است.
صادقی عنوان کرد: آثار مروژک واکنش جامعه‌ای است که زیر فشار استبدادهای ناشی از پیمان ورشو و حاکمیت سوسیالیسم قرار گرفته و با آن دست و پنجه نرم می‌کند.

روح استبدادستیزی در آثار مروژک مشهود است
در ادامه سروری‌نژاد گفت: روح استبدادستیزی در آثار مروژک مشهود است و موقعیت‌های داستان‌های او اغراق‌آمیز و همراه با هجو در عین حال خوف‌آور و ترسناک است.
وی افزود: مروژک جزو معدود نمایشنامه‌نویسانی است که به سمت طنز سیاه رفته و تصاویر مضحک و کمدی را در قالب نمادها به درستی به کار گرفته است.

این طنزپرداز سپس به ارائه خلاصه‌ای از نمایشنامه «شهادت پیوتر اوهه» پرداخت و افزود: این نمایشنامه نشان می‌دهد دولت‌های خودکامه برای حفظ خود به دشمنی فرضی متوسل می‌شوند و روشنفکران را نابود می‌کنند که همه این موارد در عصر زندگی مروژک وجود دارد.

مروژک وضعیت کل اروپای شرقی را بیان می‌کند
صادقی نیز گفت: مروژک نه تنها وضعیت لهستان بلکه وضعیت کل اروپای شرقی را بیان می‌کند و از آنجا که نگاهی عمیق به مسائل دارد جهانی شده است.
وی ادامه داد: استبداد قدرت را در برابر زندگی، ایدئولوژی را در برابر تفکر و مراسمات رسمی را در برابر پدیده‌های خلاق زندگی قرار می‌دهد. مروژک همه این موارد را که در جامعه لهستان بیداد می‌کرده به شکلی هوشمندانه  افشا می‌کند.
صادقی در پایان گفت: بیان مروژک تا حدی تکنیکی و دراماتیک است که جهان را به تعمق می‌کشاند و پایه شناخت تلخ‌ترین بخش از تاریخ کشورش را به دنیا ارائه می‌دهد.

بخشی از خاطرات «سید محمد خاتمی» درباره‌ی حوادث دوم خرداد سال 76

این خاطرات برای نخستین بار در وبلاگ «عبید شاکی» منتشر می‌شود. با سپاس از آقای «خاتمی» که این خاطرات را در اختیار ما قرار دادند. این خاطرات را خود ایشان تایپ کرده‌اند که عینا از روی فایل مورد نظر منتشر شده است:

«یادم می‌آيد قبل از سال 76 در مشهد جوان خوش‌سیمایی خود را نامزد مجلس کرده بود، آن جوان خیلی خوش‌سیما بود، خیلی، آن قدر که همه جا درباره‌ي خوش‌سیمایی او بحث می‌شد، لباس‌های شیکی هم می‌پوشید، خیلی شیک، یادم می‌آید عینک هم می‌زد، عینک‌اش هم خیلی قشنگ بود، به صورت‌اش می‌آمد، اصلا همین جوان باعث شد که دوستان در «مجمع روحانیون مبارز» بیایند سراغ من. یادم می‌آید یک روز در خانه نشسته بودم که در زدند، آقای «ابطحی» و «حجاریان» آمدند تو، سعید یک عکس دست‌اش بود که آورد گذاشت کنار صورت من و به محمدعلی گفت: بگو کدام خوش‌تیپ‌تر است؟ و محمدعلی جواب داد: سید محمد. من نمی‌دانستم آنها چه می‌کنند، خیلی زود رفتند و فردا از مجمع برایم نامه آمد که سید بیا نامزد شو که راه‌اش را پیدا کرده‌ایم.
مجمع آن قدر تحت تاثیر آن جوان بود که اصرار می‌کرد من مشهدی حرف بزنم تا بیشتر در دل مردم جا باز کنم. یادم هست آقای «عبدی» برایم کلاس کار در «کافی‌شاپ» گذاشته بود تا من هر چه بیشتر در دل مردم جا باز کنم و از طرف مجمع یک پیانو هم گذاشته بودند در ستاد تبلیغاتی، تا من هر چه بیشتر در دل مردم جا باز کنم.
این جوان باعث شد ما در آن سال‌ها ما به خودمان بیشتر برسیم و نظافت را رعایت کنیم. دوستان اصول‌گرای ما هم تحت تاثیر او بودند و اصلا رقابت اصلی ما در این بود که کدام جناح خوش‌تیپ‌تر است. حتا شاید «کلینتون» هم تحت تاثیر او بود چون خیلی خوب لباس می‌پوشید. عبای من هم از همان روزها شکلاتی شد تا بیشتر خوش‌تیپ بشوم. خلاصه ما هر چه داریم از آن جوان داریم».

این طنز نیست، زهرمار است!

یکی از کارهایی که کمی بلدم شادسازی فضای وبلاگستان فارسی است. از شهریور 85 که با «جلال سمیعی» افتخارات خود را نوشتیم به این کار مشغول‌ام. آن روز که هر کس افتخارات خود را می‌نوشت کسی به این فکر نمی‌کرد تا چند سال دیگر دیگر در وبلاگ‌ها نشود طنز نوشت. آن روز افتخارات نوشتن شیوه‌ای مرسوم در وبلاگ‌ها بود که عاقلانه نبود، پس جماعتی با طنزنویسی دست به کار شدند تا به دیگران بگویند کارتان خوب نیست و برای این که به کسی هم برنخورد همه نوشتند و به طنز نوشتند و پاسخ هم گرفتند.
از آن به بعد هر وقت دعوایی، کدورتی یا گیس و گیس‌کشی در وبلاگ‌ها راه می‌افتد خودم را وسط می‌اندازم و چیزی به طنز می‌نویسم تا غایله ختم به خیر شود. آخرین نمونه‌اش همین دعوایی که بر سر پست خانم «شادی صدر» راه افتاد و معرکه‌ای درست کرد و آقایان و خانم‌های وبلاگ‌نویس را به جان هم انداخت. آن روز هم من چیزی نوشتم با عنوان «مردها و زنان بخوانند» تا شاید جو آرام بشود. البته در نوشته‌هایم به طنز و رمز حرفی نیز زده‌ام و نکته‌هایی که دیگران به آشکاری، یا با توهین، یا با ادب بازگو کرده‌اند من به رندی یک‌ بار دیگر نوشته‌ام تا همه از ماجرای پیش درس بگیریم.
از وقتی که «سیدرضا شکراللهی»، «فراخوان انتخاب محبوب‌ترین کتاب داستانی سال ۸۷» را در وبلاگ خود منتشر کرد و فتنه به پا خواست هم خواستم چیزی بنویسم تا فضا را شاد کنم. اما صبر کردم تا فراخوان به انجام برسد، واکنش‌ها تمام بشود تا بعد من سر فرصت بنویسم. در این جریان آن قدر سوژه‌ی خوب و خنده‌دار و رفتار مناسب و نامناسب برای نوشتن وجود داشت که هر بار دست به کیبورد می‌شدم حجم آن موارد نمی‌گذاشت ذهن‌ام را در مسیر درستی هدایت کنم.

اما حالا هم نمی‌خواهم طنز ماجرایی را که در «انتخاب محبوب‌ترین کتاب داستانی سال ۸۷» بر وبلاگستان رفت بازگو کنم و بنویسم، چرا؟ چرایش را کم‌وبیش می‌دانید اما می‌خواهم این چرا را خودم برای‌تان بنویسم، چون بالاخره باید یکی باشد که در وبلاگستان فارسی بایستد سینه‌اش را صاف کند و بلند داد بزند: «مایی که نمی‌توانیم با هم در «انتخاب محبوب‌ترین کتاب داستانی سال ۸۷» به تفاهم برسیم، یا با زبان آدمی‌زاد بگوییم مخالفیم و حقد و حسد شخصی را وارد موضوعی فراشخصی نکنیم چه طور می‌توانیم چشم به آینده داشته باشیم». شعار نمی‌دهم برادران و خواهران، طاقت بیاورید، کم‌طاقت نباشید، شما که به خرداد پر از حادثه عادت دارید دیگر چرا؟ این هم یکی از آن حادثه‌هاست دیگر.

چه می‌گفتم؟ آها، می‌گفتم خواستم درباره‌ی «انتخاب محبوب‌ترین کتاب داستانی سال ۸۷» طنز بنویسم اما ننوشتم، چون نمی‌دانستم حضرت آقای «سیدرضا شکراللهی» رفیق و همکار بنده آیا برمی‌تابد بنویسم: «داداش تو دوست داری لیدر باشی، و این اصلا بد نیست، ولی نگو نیستم، هستی». خواستم طنز بنویسم اما ننوشتم چون نمی‌دانستم رفیقی که طنزگونه‌اش را با «تنبان» آغاز می‌کند آیا برمی‌تابد برای‌اش بنویسم:«تو که وقتی می‌فهمی جایی جایزه نمی‌گیری بیانیه می‌دهی و می‌کشی کنار دیگر چرا؟» خواستم طنز بنویسم اما ننوشتم چون نمی‌دانستم رفیقی که خود هر چه از دهن‌اش درآمده در این مدت گفته  اجازه می‌دهد من به طنز چیزی بگویم؟ دوستی که دیگران را به گوسفندی رانده تاب یک جمله‌ی من را خواهد داشت یا خیر؟ آیا رفیق من که خود به دیگری تیکه می‌اندازد از تیکه من ناراحت می‌شود؟ آيا رفقای طنزنویس من که خود استاد نوشتن طنز هستند دوست دارند من به آنها بپرم و شوخی کنم؟ پاسخ تمام این پرسش‌ها برای من منفی بود، می‌دانستم اگر بنویسم متهم می‌شوم، به هزار و یک چیز، پس ننوشتم. شما بگویید رضا ساکی ترسیده، عیب ندارد، بگویید از فلان کس ترسید و ننوشت: «تو که خودت فحش می‌دهی برادر، پس به طنز ما هم گیر نده» من ترسیدم از شما دوست عزیز و ننوشتم: «تو که با یک خط طنز این جور از کوره در می‌روی چطور می‌خواهی همه‌ی نوشته‌ی من را بخوانی؟» من ترسو هستم و نمی‌نویسم: «آقای شکراللهی، این همه سکوت تو اصلا خوب نیست، حرف که نمی‌زنی بعضی فکر می‌کنند تو آن‌ها را آدم حساب نمی‌کنی.»

این گونه بود که من درباره‌ي اتفاقات بهار 89 در وبلاگستان  طنز ننوشتم و ننوشتم رفیق همیشه‌مخالف، پس ایده‌ی خود تو کو؟ وبلاگ فارسی دارد ده ساله می‌شود و تو هنوز نفی می‌کنی، پس کی تو جریان می‌سازی؟ نه در حد دیگران، دست‌کم در حد خودت جریان بساز دیگر، وقت تنگ است، مگر نمی‌بینی عزراییل حروف دیگر را ول کرده افتاده به جان «دریابندری»، عزراییل به ترتیب خودش می‌کشد نه به ترتیب الفبا، هر آیینه می‌بینم بر مزار تو نوشته‌اند: «منتقد و نق‌نقوی وبلاگی.» اصلا من هم قبول دارم که فلان نشر با همکاری عنصری به نام «شکراللهی» در یک فراخوان جلوی چشم همه با تقلب سعی کرده کتاب‌های خودش را معرفی و تبلیغ کند، گیرم که این درست باشد، خب که چه؟ اگر بگویم مرده‌شور من را ببرد که چنین توانایی ندارم حرف مفت زده‌ام؟
از این پس با صدای بلند جار بزنید وقتی یک دسته روشنفکر و ادیب و دانشمند و نویسنده و شاعر نمی‌توانند با هم بر سر «محبوب‌ترین کتاب داستانی سال ۸۷» کنار بیایند، پس هیچ کار دیگری هم نمی‌توانند بکنند.

من طنز ننوشتم و ترسیدم، نخست از غول وبلاگستان فارسی، «سید‌رضا شکراللهی» که نامش لرزه بر تن هر وبلاگ‌نویس می‌اندازد، ترسیدم خوابگرد کتاب‌های من را بایکوت کند و یا دیگر برای‌ام ویراستاری نکند، چون فقط اگر ایشان ویراستار کتابی باشد آن کتاب دیده می‌شود و لابد به قول بعضی‌ها نویسنده‌ی آن هیچ خری نیست. ترسیدم، از همه‌ی شما هم ترسیدم، ترسیدم که از من شکایت کنید، وبلاگ‌ام را هک کنید، آن قدر از شما می‌ترسم که نام‌تان را هم نمی‌توانم ببرم…
و اینک ایستاده‌ام در میان میدان، خودم تنها، از همه‌تان گله دارم که طنزم را ننوشتم، آن طرف «خوابگرد» است با آن قیافه‌ي حق به جانب‌اش و دیگرانی که مقابل اویند و دیگرانی که نه اویند و نه مقابل او، و من طنزنویس که تنها اینجا مانده‌ام در میدان…
ما لرها یا پا در میدان نمی‌گذاریم و یا وقتی می‌رویم مادرم مادرم نمی‌کنیم، پس اینک آخرالزمان است، شعله‌های آتش را در کرانه‌ی هر وبلاگ می‌بینم، حالا که همه با هم نمی‌توانیم به تعبیر برخی از دوستان حتا در نت «بازی» کنیم، بگذارید همه با هم بسوزیم.
و این گونه بود که من مطلب طنزی درباره‌ي «انتخاب محبوب‌ترین کتاب داستانی سال ۸۷» ننوشتم! چون نمی‌دانستم خودم در برابر طنز دیگران و نقد دیگران تاب خواهم آورد یا نه؟