طنز طبیعی 37 یا «طنز مسوولانه»

شورای نظارت بر سازمان صداوسيما با ارسال نامه‌ای به سيد عزت الله ضرغامی، از برنامه‌های ويژه‌ی نوروز اين سازمان قدردانی كرد.  این شورا در این نامه به نکته‌ای اشاره کرده‌ است که در نقد ادبی معاصر و تبارشناسی شوخ‌طبعی بسیار راه‌گشا و مفید خواهد بود. شورای نظارت بر سازمان صداوسيما در این نامه نوع تازه‌ای از طنز را ابداع کرده‌اند و باب جدیدی در شناخت انواع طنز گشوده‌اند:
«سريال‌های نوروزی دارا و ندار، چارديواری، زن بابا كه در ايام تعطيلات نوروزی از شبكه‌های تهران، يك و سه پخش شد، بيانگر حركت رو به رشدی است كه به همت مديران محترم سازمان و شبكه‌ها و جهت گيری صحيح آنان در مسير احيای هنر متعهد و طنز مسؤولانه و غنی‌سازی اوقات فراغت مخاطبان در رسانه‌ ملی به نمايش گذاشته شد».

طنز طبیعی 36 یا پیدا کنید پرتقال فروش را

وزير ارشاد: تمام توان دولت صرف تکميل طرح‌هاي نيمه تمام فرهنگی است.
پی‌نوشت:
یکی نیست بگه دولت قبلی هم که همین رو می‌گفت. راستی بالاخره دولت نهم کار کرد یا نکرد؟ این طوری که ایشون می‌گن یعنی کار نکرده، اما خودشون یعنی اونا که قبلا از اینا بودن می‌گن ما کار کردیم، پس پیدا کنید پرتقال فروش را.

سخنی با دوستان طنزنویس و وب‌نویس و دیگر بزرگان این قوم

من نمی‌دانم بعضی از آدم‌ها چطور جرات می‌کنند درباره‌ی کمدی و طنز این چنین بی‌محابا اظهار نظر کنند و بیانیه صادر کنند و حرف‌های عجیب و غریب بزنند. چند روز است بسیاری از دوستان وب‌نویس شروع کرده‌اند به ایراد گرفتن از سریال‌های نوروزی که بسیاری از آنها را در لینکده‌ی عبید شاکی لینک داده‌ام. نکته‌ی قابل توجه در این نوشته‌ها این است که نقدها شرسار است از تناقض، یعنی نویسنده هنوز خودش نمی‌داند چه دارد می‌گوید یا چه می خواهد بگوید. کسی که هنوز بلد نیست روش‌های طنزنویسی کدام است و نمی‌داند اغراق و تکرار از روش‌های طنزنویسی است چرا باید درباره‌ی کمدی و طنز بنویسد؟

لازم می‌دانم اشاره کنم برخی از سریال‌های نوروزی متن ضعیف و مشکل‌های ساختاری داشتند و من هم به این موضوع واقف هستم و نیز می‌دانم امسال جزو ضعیف‌ترین سال‌ها برای طنزهای نوروزی بود، اما مشکل من چیز دیگری است، من به حمایت از صنف خود یعنی «طنزنویسان» برخواسته‌ام که بی‌جهت دارند چوب بی‌تدبیری مدیران و برخی از دوستان را می‌خورند.

 جناب‌آقای «الله کرم مشتاقی» در نقدی نوشته‌اند: «دو سریال چاردیواری و زن بابا به ترتیب به کارگردانی مقدم و سعید آقاخانی، این روزها از شبکه‌ی اول و سوم سیما پخش می‌شوند از آن لحاظ که باعث پرشدن اوقات فراغت آن دسته از خانواده‌هایی که موفق نمی‌شوند به مسافرت نوروزی بروند بسیار ستودنی است همچنین باید داستان‌پردازی قوی، بازی روانِ بازیگران درون مایه طنز و فرح بخش و حتی موسیقی جالب را نیز به نقاط قوت این دو سریال افزود. اما یک نکته‌ی منفی در این دو سریال وجود دارد و آن عبارت است از “جریان ثابت دروغ “. گاهی با سریالهای طنزی روبرو می‌شویم که در آن اگر دروغی هم جریان داشته باشد مثل اکثر سریالهای طنزی که مهران مدیری می‌سازد (شبهای برره و مرد هزار و دو هزار چهره و پاورچین و نقطه چین و…) به دلیل آنکه مخاطب با شخصیت‌های آن همزادپنداری نمی‌کند و صرفا جنبه‌ی طنز و خنده و انتقاد دارد».

این جمله‌ی آخر را دوباره بخوانید: «…به دلیل آنکه مخاطب با شخصیت‌های آن همزادپنداری نمی‌کند و صرفا جنبه‌ی طنز و خنده و انتقاد دارد». بالاخره اگر یک اثر هنری، طنز و خنده‌ناک و منتقدانه باشد خوب است یا بد است؟ معلوم نیست منظور ایشان چه بوده است.

ایشان در ادامه نوشته است: « بحث من این است که سریالهای طنز لازم و بلکه واجب است اما می‌شود خیلی بهتر مردم را خنداند، بله دروغ هم در فیلم گفته بشود، ده تا، بیست‌ تا، پنجاه تا اما نه اینکه سراسر فیلم و عمده‌ی دیالوگها دروغ باشد، آن هم نه از دهان نقش‌های شیاد‌ها و کلاه بردار، بلکه از سوی شخصیت‌های عادی». نمی‌دانم جناب نویسنده می‌داند طنزنویسی یعنی چه یا خیر؟ مگر به جز این موارد می‌شود چیز دیگری هم در رادیو تلویزیون گفت، بله، خیلی بهتر می‌شود مردم را خنداند و کمدی‌نویس‌ها و طنزنویس‌های بسیاری داریم که خوب بلدند این کار را انجام بدهند، ما شناگران خوبی هستیم، اما برادر آب نیست برای شنا، همه‌اش سیمان است. این طور قلم را برداشتن و برای طنزنویس‌ها حکم صادر کردن و زحمت‌شان را نادیده گرفتن خوب نیست ولله.
«سيد مصطفی ميرمحمدی» نويسنده‌ی وبلاگ «خاكريزيسم» هم از شوخي‌هاي مستراحي در طنزهاي نوروزي سيما انتقاد کرده و نوشته است: « اساسا سیاستهای رسانه ملی دراین چند ساله به این طرف سوق پیدا کرده که توالت، تبدیل به جزئی از اجزاء لایتجزای طنز تلویزیونی شده است».

 نمی‌دانم چه باید بگویم و چگونه بگویم که خدا را خوش بیاید. از این گونه طنزها دفاع نمی‌‌کنم ولی عرض می‌کنم بهرحال خنداندن روش‌های گوناگونی دارد و برای این که مخاطب بخندد لازم است گاهی از این گونه طنزها هم استفاده بشود، هیچ عیبی ندارد گاهی از هزل استفاده شود چون کارکرد هزل چیزی است که نه طنز دارد و نه هجو. ولی آیا نویسندگان طنز همه‌ی موضوعات را رها کرده‌اند و فقط چسبیده‌اند به توالت؟ بی‌انصافی همین است، برای نوشتن همین طنزها باید دست نویسندگان را بوسید. شرایط کمدی و طنز شرایط معمولی نیست که شما قلم را برمی‌داری و معمولی نقد‌اش می‌کنی. وقتی طنزنویس نمی‌تواند از موضوع «سیاست» به عنوان پرسوژ‌ترین و پربسامدترین موضوع طنز برای نوشتن استفاده کند همه‌ی بحث‌ها تعطیل است.

همین جا از همه‌ی دوستان طنزنویس و اهل پژوهش‌ام درخواست می‌کنم نسبت به این موارد ساکت ننشینند و بحث کنند و نگذارند طنزنویسی امری ساده و طنزنویس عنصری مبتذل معرفی شود. شما که با مشکلات کار در روزنامه‌ها، رادیو و تلویزیون و سینما آشنا هستید لطفا بنویسید. همین نوشته‌ی من را هم نقد کنید، بگویید کجا چرت گفته‌ام. اگر امروز چیزی ننویسیم فردا نمی‌شود جلوی بی‌انصافی‌ها را گرفت. هر جا چراغی از طنز روشن است وظیفه‌ی همه‌ي ماست آن را حفاظت کنیم. دو لشکر ما را محاصره کرده‌اند رفقا، یکی لشکری متشکل از سانسور و ممیزی و فشار و سلیقه و دیگری لشکری پر از منتقدانی که فکر می‌کنند «همه چی آرومه» و گنار گود می‌گویند لنگ‌اش کن. قیچی بشویم فرداست که از همین چیزها هم نمی‌شود حرف زد.

 همان طور که استاد حسین رضازاده در این مملکت تبدیل به خط قرمز شد و کسی نتوانست از گندکاری‌اش در فدراسیون وزنه‌برداری چیزی بگوید، همین چیزها هم خط قرمز می‌شود.

در همین رابطه: «زمین لغزنده‌ی طنز» از محمد علی مومنی را بخوانید.

طنز طبیعی 33

27 دانش آموز عشایر دبستان «خرد» در منطقه‌ی گنبد کاووس در شرایط بسیار سخت و با کمترین امکانات آموزشی در اتوبوسی که به وسیله‌ی تراکتور حمل می‌شود به تحصیل ادامه می‌دهند.

طنز طبیعی 32

مسئولان روزنامه‌ی «تهران امروز» دريك نوآوری حيرت‌انگيز ليست اسامي عده‌ای از اعضاي تحريريه‌ی اين روزنامه را به نگهباني ورودی روزنامه دادند تا از ورود آنها به روزنامه ممانعت شود.

گلستان با صدای ساعد باقری (1)

این جمله را بسیار شنیده‌ایم: «تاریخ تکرار می‌شود». نمی‌دانم چرا این روزها وقتی حکایت‌های قدیمی را می‌خوانم انگار این حکایت‌ها برایم قدیمی نیستند، انگار نه انگار این حکایت‌ها و شعرها و نکته‌های اخلاقی و اجتماعی از پس قرن‌ها به دست ما رسیده است. حکایت‌های گلستان و بوستان و مثنوی و الهی‌نامه و تاریخ بیهقی و … از بس تره و تازه و امروزی هستند که آدم از تعجب شاخ درمی‌آورد. راستی آیا تاریخ تکرار می‌شود؟ آیا تاریخ در همه‌ی کشورها یک جور تکرار می‌شود؟ نمی‌دانم، همین قدر می‌دانم که زمانه‌ی ما با زمانه‌ی سعدی و حافظ خیلی فرقی ندارد، سند هم موجود است، سنداش همین حکایت باب اول گلستان که حکایت روباه بیچاره‌ای را روایت می‌کند، روباهی که خیلی امروزی است، روباهی که چون شنیده است شتر را به سخره می‌گیرند پای به فرار گذاشته است…
حکایت شانزدهم از باب اول گلستان را با صدای استاد «ساعد باقری» انارالله برهانه بشنوید و لذت ببرید و ببینید آیا حکایت روباه برایتان حکایتی آشنا نیست؟ حکایتی که هنوز تازه است، قرن‌هاست تازه است. آنجایی که طنز طنز تلخ است و بعض راه گلوی آدمی را می‌بندد اینجاست، در این حکایت استاد سخن، سعدی:

گلستان – باب اول – حکایت شانزدهم
یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد، که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان به لب آمد که برو کس نگریست
باز از شماتت [1] اعدا براندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند:
مبین آن بی حمیّت را که هرگز          نخواهد دید روی نیکبختی
که آسانی گزیند خویشتن را           زن و فرزند بگذارد به سختی
و در علم محاسبت چنان که معلومست چیزی دانم و گر به جاه [2] شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد، بقیت عمر از عهده‌ی شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم؛ گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم، یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید، متعرض این بیم شدن.
کس نیاید به خانه‌ی درویش             که خراج زمین و باغ بده
یا به تشویش و غصه راضی باش        یا جگر بند، پیش زاغ بنه

گفت: این مناسب حال من نگفتی و جواب سوال من نیاوردی، نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟
راستی موجب رضای خداست           کس ندیدم که گم شد از ره راست
و حکما گویند چار کس از چار کس به جان برنجند حرامی [3] از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز [4] و روسپی [5] از محتسب [6] و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است.
مکن فراخ [7] روی در عمل اگر خواهی
که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک
زنند جامه‌ی ناپاک، گازران [8] بر سنگ
گفتم حکایت آن روباه مناسب حال تست که دیدندش گریزان و بی‌خویشتن افتان و خیزان. کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است؟ گفتا شنیده‌ام که شتر را به سخره [9] می‌گیرند، گفت: ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شترست و گرفتار آیم که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق [10] از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود؛ تو را همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت امّا متعنتان [11] در کمین‌اند و مدّعیان گوشه‌نشین اگر آنچه حسن سیرت تـُست به خلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.
به دریا در منافع بی‌شمار است          و گر خواهی سلامت، بر کنار است
رفیق این سخن بشنید و به هم برآمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخن‌های رنجش‌آمیز گفتن گرفت، کین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت؟ قول حکما درست آمد که گفته‌اند دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.
دوست مشمار آنکه در نعمت زند           لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست       در پریشان حالی و درماندگی
دیدم که متغیّر می‌شود و نصیحت به غرض می‌شنود؛ به نزدیک صاحب‌دیوان رفتم به سابقه‌ی معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند چندی برین برآمد، لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد، همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت [12] برسید و مقرّب حضرت و مشارٌ الیه [13] و معتمدٌ علیه [14] گشت بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم:
ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار
که آب چشمه ی حیوان درون تاریکی است
الا لا یجأرَنَّ اخو البلیّة
فللرّحمنِ الطافٌ خَفیّه [15]
منشین ترش از گردش ایام که صبر
تلخ است و لیکن بر ِ شیرین دارد
در آن قربت مرا با طایفه‌ای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم، دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیات درویشان، گفتم چه حالت است؟ گفت آن چنانکه تو گفتی طایفه‌ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام مُلکُه در کشف حقیقت آن استقصا [16] نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم [17] از کلمه‌ی حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.
نبینی که پیش خداوند جاه           نیایش [18] کنان دست بر برنهند
اگر روزگارش در آرد ز پای        همه عالمش پای بر سر نهند
فی‌الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژده‌ی سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص. گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.
یا زر بهر دو دست کند خواجه در کنار           یا موج روزی افکندش مرده بر کنار

مصلحت ندیدم از این بیش، ریش [19] درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن، بدین کلمه اختصار کردیم.
ندانستی که بینی بند بر پای             چو در گوشت نیامد پند مردم
دگر ره چون نداری طاقت نیش       مکن انگشت در سوراخ گژدم

پانوشت‌ها :

1. بدگویی
2. کنایه است از تحمل خطر و حاضر شدن برای هر گونه پیش آمد سخت.
3. دزد بیابانی
4. سخن چین
5. زن نابکار ـ بدکار
6. شبگرد و مأمور جلوگیری مردم از کارهای نامشروع
7. زیاده روی
8. رخت شوی
9. چارپا و مردم را که بی مزد به کار گیرند.
10. نوشدارو
11. جویندگان خطای دیگران
12. میل و دلخواه
13. کسی که در کارهای مملکتی به او اشاره شود.
14. کسی که در امور بروی اعتماد کنند.
15. هان ای که مبتلا به بلای بسیاری محزون مباش که خداوند رحمن را بخشش های نهانی است.
16. در کاری به نهایت کوشش کردن.
17. گرم و صمیمی
18. طاعت و بندگی
19. زخم