پیشنهاد برای سفره‌ی عقد

پیشنهاد می‌کنم خانواده‌ی عروس و داماد برای این که بنزین سفر تازه عروس و تاره داماد را برای ماه عسل جور کنند، 20 لیتر سهمیه بنزین نوروزی را تقدیم زوج‌های جوان خانواده کنند و از دادن سکه و دیگر هدیه‌ها به شدت خودداری کنند. خب حالا اگه اجازه می‌دین بریم سراغ هدیه‌ها… خاله‌ی عروس 20 لیتر… برادر داماد 20 لیتر… پدر و مادر عروس 40 لیتر…

بیست و هفت داستانی که باید خواند

«خرمگس و زن ستیز» مجموعه‌ای است از بهترین داستان‌های کوتاه طنز (27 داستان) از نویسندگانی چون: اُ هنری، یان گرانت، جروم کی جروم، دوروتی پارکر، تری بیسن، فرانک استاکتن و دیگران. داستان‌هایی کوتاه، جذاب، فوق‌العاده و شیرین. داستان‌ها در «خرمگس و زن ستیز» اغلب طنز هستند، اما در بین آنها هجویه‌های بسیار قدرت‌مندی نیز به چشم می‌خورد که در داستان‌های فارسی به ندرت دیده می‌شود. کتاب «خرمگس و زن ستیز» خوش‌بختانه پیش‌گفتاری دارد که حسین یعقوبی در آن به خوبی درباره‌ی روش‌ طنزپردازی در داستان‌های مجموعه صحبت کرده و روش طنازی در داستان‌‌ها را برشمرده است،

اما چیزی که این جا لازم است به آن پرداخته شود این نکته است که اصولا ویژگی اصلی این داستان‌های طنز کدام است و فرق بین داستان و داستان طنز در نقد ادبی غربی و آثار معاصر فارسی در چیست. اصولا در محافل ادبی به هر داستانی که رگه‌هایی از طنز و شوخ‌طبعی در آن وجود داشته باشد داستان طنز می‌گویند، یعنی اگر نویسنده از روش طنز هم در داستا‌ن‌اش استفاده کرده باشد به دلیل وجود همین رگه‌های طنز آن را داستان طنز می‌نامند که این گونه، بسیاری از داستان‌ها و رمان‌ها در دایره تعریف طنز قرار می‌گیرد. اما در نقد ادبی غربی برای داستان‌ طنز تعریف و حدود مشخصی دارند که مرز میان داستانی که طنز هم دارد و داستان طنز را آشکار می‌کند. در واقع این مرز بندی بر اساس نیت نویسنده مشخص می‌شود و پاسخی است به این پرسش که آیا نویسنده از ابتدا می‌خواسته داستان طنز بنویسد یا داستانی طنزآلود؟ میان داستان طنز و داستان طنزآلود فرق هست و همین فرق است که در نقد ادبی غربی مورد توجه خاص است. داستان‌ها در «خرمگس و زن ستیز» شوخ‌طبعانه و طنز هستند و از ابتدا بر مبنای شوخی نوشته شده‌اند.
در نقد ادبی غرب اصطلاحی وجود دارد به نام «موقعیت کنایی» یا «ironic situation» که تقریبا می‌توان گفت اثری از این تکنیک در ادب کلاسیک ما دیده نمی‌شود و در معاصر فارسی هم بیشتر محدود به تجربه‌های نخستین داستان‌نویسی در ایران است. «موقعیت کنایی» ایجاد موقعیتی در داستان یا نمایش است که به خودی خود طنزآمیز باشد، مثل ایجاد موقعیتی که جمال‌زاده در «فارسی شکر است» ایجاد کرده است و چند نفر را با هم در یک زندان حبس کرده است که هر کدام یه جور حرف می‌زنند. یا هدایت در «مرده‌خوارها» در یک داستان تک اپیزودی دو هووی شوهر مرده را با هم در یک اتاق کنار هم قرار داده است. این «موقعیت کنایی» باعث تفاوت میان داستان‌های طنز ایرانی و غربی است، داستان‌هایی که در مجموعه‌ی «خرمگس و زن ستیز» آمده‌اند همه «موقعیت‌های کنایی» هستند که خواننده‌ی ایرانی با آن کمتر آشناست. این «موقعیت‌ کنایی» گاه پیرنگ داستان است و چرایی و چیستی اتقافات داستان بر مبنای آن طراحی شده است و گاه طرح داستان است و روابط علی و معلولی بر آن استوار است. «موقعیت کنایی» همان «طنز موقیعتی» است که درباره‌ی سینمای کمدی مطرح است، اما باید توجه داشت «موقعیت‌ کنایی» به معنای زمین خوردن کاراکترها یا نمونه‌هایی از این دست در فیلم یا نمایش نیست بلکه همان طور که گفته شد «موقعیت‌های کنایی» پیوستگی و خنده‌ناکی فضا و درام است.
حسین یعقوبی در مورد اهمیت خواندن این کتاب و داستان‌های کم‌نظیرش نوشته است: ((ببینم این جمله‌ی سارتر را شنیده‌اید؟ چیزی که می‌خوری تبدیل به نجاست می‌شود، اما چیزی که می‌خوانی و درباره‌اش فکر می‌کنی می‌تواند به راحتی تبدیل به گل سرخ شود. حتم دارم که منظور سارتر از چیز دوم مجموعه قصه‌های کوتاه طنز درجه یکی مثل همین کتابی است که در دست دارید)). منبع: گل آقا

خواب چپ

فکر کن تو این فضای آروم و احساسی من دیشب خواب دیدم «گل آقا» دوباره منتشر شده. خواب دیدن‌مون هم مثل آدم حسابی نیست.

بامداد فرهنگی 4

در برنامه‌ی «بامداد فرهنگی» دوازدهم اسفند رادیو فرهنگ درباره‌ی «شنا و دانش اموزان شهرستانی» حرف زده‌ام و چیزهایی گفته‌ام. چیزهای من را بشنوید. «بامداد فرهنگی» هم هر روز از شش تا هشت صبح زنده زنده پخش می‌شود، اما شما می‌توانید الان این برنامه را بشنوید. لینک دانلود در بخش نظرات است.

یک بازجویی ساده

«یک بازجویی» ساده را حامد مرادیان از سردبیرهای رادیو جوان ساخته است. این بخش در برنامه‌ی «ورزش رادیو جوان» پخش می‌شود. گوش کنید که چگونه بازی فوتبال می‌تواند یک زندگی را از هم بپاشد. لینک دانلود در بخش نظرات است.

بامداد فرهنگی 3

در برنامه‌ی «بامداد فرهنگی» یازدهم اسفند رادیو فرهنگ درباره‌ی پیامک‌های تبلیغاتی حرف زده‌ام و چیزهایی گفته‌ام. چیزهای من را بشنوید. «بامداد فرهنگی» هم هر روز از شش تا هشت صبح زنده زنده پخش می‌شود، اما شما می‌توانید الان این برنامه را بشنوید. لینک دانلود در بخش نظرات است.

ببخشید، ما دستمال کاغذی نیستیم

می‌دانم شما هم هم‌درد ما هستید. بسیار اتفاق افتاده که نوشته‌اید اما پول نگرفته‌اید. می‌دانم امروز روز خوبی برای روزنامه‌ها نبود، بسته شدن هر روزنامه‌ای دردآور است، بی‌کار شدن هر همکار و رفیقی زجرآور است، خاصه در پایان سال. اما ما چند نفر تصمیم گرفته‌ایم تا این بار حق خود را بگیریم، اصلا مسخرگی و مطربی پیشه کرده‌ایم تا بتوانیم حق خود را کهتر و مهتر بگیریم، حالا از مهتر نشد از کهتر که می‌توانیم بگیریم؟ اصلا شاید در این روزگار نشود حق را از کهتر هم گرفت، باشد، ماتابع‌ایم، اصلا حلال‌شان، ما فقط خواستیم بگوییم:

ببخشید، ما دستمال کاغذی نیستیم
سخنی با همشهری یا رسانه‌ی شهر یا علی طلوعی یا ناصر علاقمندان یا همه‌ی این‌ها

یک سال از انتشار آخرین شماره‌ی «همشهری عصر» و «ستون طنز» صفحه آخرش می‌گذرد. ستونی که با نوشته‌های پنج نویسنده طنزپرداز منتشر می‌شد و لابد آن‌قدر برای مسئولان و خوانندگان همشهری عصر می‌ارزید که صبح به صبح پی‌گیر نوشتنش باشند و رسیدنش به صفحه و… خلاصه این‌که روزگار شیرینی بود و اگر نبود تلخیِ پس از این شیرینی (که تا امروز هم ادامه داشته و بهانه نوشتن این چند کلمه هم هست) به یکی از خاطرات شیرین مطبوعاتی این پنج نفر تبدیل می‌شد.
یک سال از آن روزها گذشته است و حالا این پنج طنزنویس نمی‌دانند مخاطب این نوشته‌شان کیست. «مؤسسه همشهری» که همشهری چاپ عصر را چاپ و منتشر و توزیع و… می‌کرد؟ «مؤسسه رسانه‌ی شهر» که مجری طرح تولید همشهری عصر بود؟ آقای «علی طلوعی» که سردبیری همشهری عصر را بر عهده داشت؟ آقای «ناصر علاقمندان» که ظاهراً معاون سردبیر و متولی حساب و کتاب مالی همشهری عصر بود؟ یا خبرنگار سرویس فرهنگی همشهری عصر، که می‌گویند بخشی از حق‌التألیف نویسندگان ستون طنز را هم تحویل گرفته و دیگر پیدایش نیست؟ این پنج طنزپرداز، تنها این را می‌دانند که بیش از پنج ماه برای همشهری عصر قلم زدند و طنز نوشتند و پس از گذشت یک‌سال از توقف انتشار آن، بخش عمده‌ی حق‌التألیف‌شان را نگرفته‌اند و حالا هریک از مخاطبان احتمالیِ این نوشته، آنها را به یک دیگریِ دیگر حواله می‌دهد و آقای علی طلوعی هم (که علی‌الاصول به تبع قراردادی که با همشهری داشتند، مسئولیت همه‌چیز همشهری عصر بر عهده ایشان بوده و هست) این‌طور که پیداست جیب مبارک را بیشتر از کسانی که روزی برای روزنامه‌اش قلم می‌زدند هواداری می‌کنند و خود را موظف نمی‌دانند که به موضوع مطالبات معوقه این پنج طنزپرداز، حتی فکر کنند! گویی تاریخ مصرف این نویسنده‌ها تمام شده است و البته که کسی خود را موظف نمی‌داند به چند نویسنده‌ی تاریخ مصرف گذشته توجه کند. این نویسنده‌ها تا وقتی ارزش داشتند که قلمی می‌زدند و صفحه‌ای را پر می‌کردند و خواننده‌ای را جذب، تا احتمالاً آگهی بیشتری سراغ روزنامه بیاید و الی آخر. و حالا که نه روزنامه‌ای هست و نه آگهی‌ای و نه غیره، حضرات نیازی به یک مشت قلم به دست ندارند. می‌خواهند چه‌کار؟ حق و حساب‌ خودشان را گرفته‌اند و به سلامتی کرکره را پایین کشیده‌اند. حالا این قلم به مزدها هرچه از پشت در بسته مؤدبانه و متواضعانه صدا می‌زنند که «ببخشید، پس چندرغاز حق و حقوق قلم‌زنی ما چه می‌شود» چرت عصرگاهی‌شان پاره نمی‌شود که نمی‌شود. تازه اگر هم گاهی سر از این چرت بردارند لابد از خودشان یا ما یا شما می‌پرسند «حالا مگر این حق و حقوق چقدر هست که این‌همه سر و صدا می‌کنید.» و البته که حق‌التحریر پنج نویسنده طنزپرداز در برابر مبالغ پیشنهادی و دریافتی حضراتِ کارفرما رقمی نیست و چه راحت می‌شود همین چندرغاز را هم به نویسنده‌هایی که نه بیمه‌شان کرده‌اند و نه مزایایی برای‌شان در نظر گرفته‌اند مرحمت نکرد و به چرت عصرگاهی ادامه داد.
البته آنچه این پنج نفر نویسنده طنزپرداز را به نوشتن این مختصر واداشته، صرفاً احیای حقوق معوقه و بالاکشیده‌شان نیست ـ که اگر هم بود، حق‌شان است و حلال‌شان و باید هم که احیایش کنند. این است که ظاهراً در مطبوعات ما، کارفرما به خودش حق می‌دهد تعهد صریحش به نویسنده را فراموش کند و در بهترین حالت با او مثل یک «دستمال‌ کاغذی» برخورد کند. یعنی پس از مصرف، بیندازدش دور. و تا وقتی ما قلم به دست‌ها، سرمان را پایین بیندازیم و ببینیم پروژه‌بگیرها و کارفرماها، به همراه برآوردهای میلیاردی و میلیونیِ خودشان، حق‌ ما را هم می‌خورند و یک آب هم روش، و بعد از این‌که استفاده‌شان را از ما کردند، می‌اندازندمان دور، اوضاع همین است که هست…
حالا این پنج نویسنده طنزپرداز، می‌خواهند یک‌بار هم که شده پای احیای حق و حقوق پایمال‌شده‌شان بایستند و به حضرات بگویند که: «ما دستمال کاغذی نیستیم».

رضا ساکی، جلال سمیعی، علیرضا لبش، عبدالله مقدمی، امید مهدی‌نژاد

تولدت مبارک آقای صلاحی

در دهم اسفند سال 1325 در امیریه‌ی تهران به دنیا آمد. عمران صلاحی را می‌گوییم، به مناسب تولد استاد فقیدم چند دقیقه از شعرخوانی ایشان را در شب شعر «شکرخند» برای شنیدن و دانلود قرار می‌دهم. بسیار شنیدنی است و مناسب حال شما، آنجا که می‌فرماید:  عطر و بو را از گل و آواز را از بلبلان، نغمه را از دنبک و سنتور سرقت می‌کنند / احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند، سارقان با کنترل از دور سرقت می‌کنند.

حنا دختری در مزرعه

آن وقت‌ها که تلویزیون «حنا دختری در مزرعه» را پخش می‌کرد اصلا حس شادی نسبت به داستان آن نداشتم. داستان‌اش برای‌ام جذاب بود و می‌دیدم. حالا بعد از سال‌ها که ترانه‌ی آغازین‌اش را می‌شنوم نسبت به آن کارتون حس خوب و خوشحالی دارم. ژاپنی (؟) نمی‌فهمم اما فضای موسیقی و صدای خواننده در من حس خوبی ایجاد می‌کند، حسی که اگر آن سال‌ها هم داشتم شاید بیشتر «حنا» را می‌فهمیدم. کلا حالا در کودکی و نوجوانی و جوانی انگار همه چیز را درک کرده‌ام و فهمیده‌ام که فقط حنا مانده برای فهمیدن. گور پدر روزگار، هیچ وقت دیر نیست حالا این ترانه‌ را می‌شنوم و شاد می‌شوم، به تقاص تمام سال‌هایی که حنا دیده‌ام و نمی‌دانستم می‌توانم برای‌اش خوشحال هم باشم. لینک دانلود در بخش نظرات است.