به نام پدر و یک داستان طنز

مدت‌هاست به نوشتن این درد دل فکرمی‌کنم. دو سال است به این فکر می‌کنم بعد از درگذشت پدرم چه بنویسم، چگونه بنویسم و برای که بنویسم.
دو سال مدت زیادی است اما حالا که باید بنویسم نمی‌دانم باید چه بگویم، از دوسال پیش چیزهایی فکر و ذهن من را به خود مشغول کرد که همه برای خودم بود اما حالا برای شما هم کمی درباری آنها می‌نویسم تا دل تنهایی‌ام تازه شود. این نوشته البته برای بازگو کردن دردها و رنج‌هایم نیست، این دو سال خوب به من آموخته است که دردهای بزرگ‌ام در مقابل درد دیگران آن قدر کوچک است که روی‌ام نمی‌شود به زبان‌شان بیاورم، اگر شما هم دو سال مهمان بخش آی‌سی‌یو بیمارستان باشید یاد می‌گیرد نگویید درد دارم، چون همیشه دردی بزرگ‌تر از درد شما کنارتان هست.
بیست و چهارم مهر ماه سال 1387 به قول عادل فردوسی‌پور برای من روز دراماتیکی بود. پدر یک ماه بود به شدت بیمار شده بود و در بیمارستان بستری بود، آن روز من کارت پایان خدمت‌ام را از پادگان «چکش» در خیابان دماوند گرفتم و به سرعت به سمت بیمارستان «آتیه» رفتم تا آخرین نتیجه‌ی آزمایش‌ها را بگیرم و آخرین جواب را از پزشکان معالج پدرم بشنوم. همان روز ماراتن زندگی من شروع شد، تشخیص، «سرطان ریه‌ی حاد» بود و مدت زمان برای زنده بودن حداکثر یک ماه. آن روز خستگی پانزده ماه خدمت سربازی لعنتی در تنم ماند تا بازی دیگری شروع شود.
باری درد سرتان ندهم، درمان پدر شروع شد و پدرم با روحیه‌ای که داشت به جای یک ماه تا هفتم فروردین 1389 زندگی کرد. اما این همه‌ی داستان نیست و قرار هم نیست همه‌ی داستان را برای شما تعریف کنم، درد برای من شیرین است و دوست دارم تمام شیرینی آن چه بر من گذشت برای خودم باقی بماند، حالا که به گذشته فکر می‌کنم خوشحال‌ام، از شکست‌ها و پیروزی‌هایش، از شیمی‌درمانی‌های موفق پدر تا عمل‌های ناموفق‌اش، اما…
پدرم با یک بار عمل قلب و باتری گذاشتن در قلب‌اش، نزدیک به ده بار عمل پرنوسکپی ریه، آب سیاه چشم، یک بار عمل سر، لمس شدن تمام بدن از آذرماه 1388، از بین رفتن قدرت تکلم از بهمن ماه 1388 و رفتن به کما از اواخر بهمن ماه به کار خودش در این دنیا پایان داد و رفت…(باز به قول عادل فردوسی‌پور)
در این مدت اتفاقاتی افتاد که به خودم و خانواده‌ام مربوط بود، هزینه‌ها سنگین بود، بیماری پدر بسیار غیرقابل پیش‌بینی بود، یک روز خوب بود، یک روز بد، در اوج بیماری پدر، مادرم هم برای جراحی دیسک کمر در بیمارستان خوابید و شش ماه دست از کار کشید، اوضاع بغرنج بود، کارها زیاد بود، بر هزینه‌ها هر روز اضافه می‌شد، بر خستگی‌ها و بیم‌ها، اما…
اما نمی‌خواهم درباره‌ی هیچکدام از اینها با شما حرف بزنم، فقط می‌خواهم بگویم پرستاری از بیماری این چنینی، سخت بود و طاقت‌فرسا، بدن پدر مثل میدان نبردی بود که هر روز یک قلعه‌اش به دست تومورها فتح می‌شد و پدر را آب می‌کرد، اما…
اما چگونه می‌توانستم بدون حضور دوستان‌ام این دوره از زندگی را تحمل کنم؟ برای هزینه‌ها همیشه می‌شود کاری کرد، ماشین را می‌شود فروخت، طلاها را، خانه را و… برای شفا می‌شود دعا کرد، اما بدون دوست نمی‌توان از سختی‌ها گذشت. فرصت غنیمت است برای دست‌بوسی و سپاس‌گزاری از تمام دوستان و همکاران‌ام که در این مدت برای‌ام خواهری و برادری کردند و کنار من و خانواده‌ام بودند.
اینها را نمی‌نویسم برای این که بدانید چه کرده‌ام یا چه کشیده‌ام، این نوشته برای خودم نیست، برای پدرم هم نیست، برای دوستانی است که درس زندگی را از آنها فرا گرفتم، این نوشته تقدیری است از همه‌ی کسانی بودند. تجربه‌هایم را می‌نویسم تا یادمان نرود باید همیشه باشیم. دوستان‌ام خوب می‌دانند درست یا غلط درباره‌ی سختی‌های زندگی کم‌حرفم، این طور بزرگ شده‌ام که دردم مال خودم باشد، خب من از پشت‌کوه آمده‌ام، آنجا مردم سخت‌اند دیگر. شاید بسیاری از دوستانی که در طول این دو سال هم‌کار و هم‌کاسه‌ی من بوده‌اند از خواندن آن چه نوشته یا می‌نویسم تعجب کنند و بر من خرده بگیرند که چرا چیزی نگفتی؟ این سوالی است که  چند روز است در خرم‌آباد هم از من می‌پرسند، بهرحال دوستانی که کنارم بودند بیشتر با پیگیری خود و لطف و محبت‌شان مشکل‌ام را دریافتند و سنگ صبورم شدند و خدا را شکر که کم نبودند و هنوز هم هستند، تا همیشه. از آنها بسیار سپاس‌گزارم. از همکاران‌ام در رادیو و بسیاری از مدیران که با بی‌نظمی‌های من مدارا کردند تشکر می‌کنم. از کسی نام نمی‌برم مباد نام کسی از قلم بیفتد، از کسی نام نمی‌برم چون آنها برای هم‌دردی‌ها دنبال نام نبودند.
از شما دوستان و همکارانی که درگذشت پدرم را تسلیت گفتید و شریک غم من بودید تشکر می‌کنم، برای‌تان سالی با شادی مضاعف آرزومندم. دست‌تان را می‌بوسم، امیدوارم در شادی‌هایتان اندکی جبران کنم.

مجموعه‌ای از داستان‌های طنز را به نام «بیماری بابا» آماده کرده‌ام برای چاپ. داستان‌ها را بالای سر پدرم نوشته‌ام، درباره‌ي خودش و مبارزه‌اش با بیماری، بسیاری از وقایع و دیالوگ‌ها واقعا مال باباست. حالا که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم شوخ‌طبعی‌ام را  از او به ارث برده‌ام. این مجموعه را تقدیم می‌کنم به همه‌ی بیمارن خاص و با آرزوی بهبودی برای‌شان، داستان اول از این مجموعه را اینجا می‌گذارم که بخوانید تا شاید بخندید:

بابا باتری‌دار می‌شود

یک روز دکترها گفتند قلب‌ بابا خوب کار نمی‌کند. راست می‌گفتند چون فشارش دایم بالا و پایین می‌شد و ضربان‌اش هم هی تند و کند می‌شد و به قول خود بابا ریپ می‌زد. دکتر بخشاییان پزشک قلب بابا بعد از چند آزمایش تشخیص داد که باید برای قلب بابا هر چه زودتر باتری کار بگذارند. دکتر امیدوار بود بتواند عمل را با موفقیت انجام بدهد و قبل از این که قلب بابا از کار بیفتد بتواند باتری را کار بگذارد. بابا در بخش مراقبت‌های ویژه بستری بود که من افتادم دنبال تهیه باتری شش میلیون تومانی قلب. اول اصلا فکر نمی‌کردم قیمت باتری شش میلیون تومان باشد فکر می‌کردم شش میلیون ریال است و اشتباهی رخ داده است، اما قیمت باتری شش میلیون تومان بود، بدون خرج عمل و دست‌مزد پزشک و … شکر خدا که بابا سی سال برای دولت جان کنده بود و دولت هم بخشی از هزینه‌ی باتری را می‌داد و من هم پس‌انداز اندکی داشتم و شش میلیون پولی نبود که ما را تکان زیادی بدهد، تکانی که این شش میلیون تومان به خانواده ما وارد کرد همان تکاندن حساب‌ها بود، اما روزی در داروخانه به چشم خود دیدم که نسخه‌ی هفتاد هزارتومانی چه طور یک خانوده را تکان داده بود. بهر حال دنیا همین است یکی با نسخه‌ی بیست میلیونی تکان نمی‌خورد یکی برای بیست هزار تومان زندگی‌اش زیر و رو می‌شود.

بگذریم عاقبت باتری را خریدیم، چیزی بود در دو جعبه‌ی کوچک شبیه جعبه موبایل با همان قد و وزن. بابا وقتی قیمت باتری را شنید شروع کرد به داد و بیداد که من مگر شش میلیون می‌ارزم که برای قلب‌ام باتری شش میلیونی خریده‌اید؟ بابا اول فکر می‌کرد مثلا از این باتری، جنس ارزان‌تر چینی یا ساخت داخل هم وجود دارد، می‌گفت: ارزان‌تر می‌خریدی پسر باتری با باتری چه فرقی دارد. وقتی برایش توضیح دادم که قیمت باتری همین است کمی به فکر فرو رفت و بعد گفت: یا وزارت صنایع دارد ماشین‌ها را گران می‌فروشد یا وزارت بهداشت دارد باتری را گران می‌دهد. گفتم: بابا جان این‌ها که گفتید هر دویش یکی بود، گفت: نخیر پسر جان یکی نیست، نه این باتری فسقلی به قیافه‌اش می‌خورد شش میلیون باشد و نه آن ماشین‌ها، گفتم: بابا جان این‌ها هم گفتید هر دویش یکی بود، منظورتان این است هر دو جنس الکی گران است. بابا نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به من کرد و گفت: پسر جان انگار واقعا از علم اقتصاد سر درنمی‌آوری ها؟ این‌ها با هم فرق دارند یا … خواست ادامه بدهد که گفتم: بابا جان الان باید استراحت کنید، حرف زدن برایتان خوب نیست، بحث را بگذاریم برای بعد از عمل، نگران قیمت‌اش هم نباشید ما برای سلامتی شما حتا شده خانه را هم می‌فروشیم، هنوز این جمله از دهانم خارج نشده بود که بابا بلند شد روی تخت و فریاد زد: تو بیجا می‌کنی خانه را بفروشی، مگر خل شده‌ای پسر جان، جان همه فدای خانه، خانه را بفروشی که من خوب بشوم بعد برویم زیر پل زندگی کنیم؟ می‌دانی من با چه زحمتی آن را خانه را خردیم و قسط‌هایش را دادم؟ تو را با نان خشک و خیارشور بزرگ کردم تا بتوانم خانه‌دار بشوم، آن وقت می‌خواهی بفروشی؟ گفتم: بابا جان برای شما…فریاد زد: گفتم جان همه‌ی ما فدای خانه. پرستار که داد و بیداد بابا را شینده بود خودش را به ما رساند و گفت: چیزی شده؟ بناید مریض را عصبی کنید. بابا گفت: خانم پرستار جوان خام می‌گوید لازم باشد برای سلامتی شما خانه را هم می‌فروشم. پرستار نگاهی از سر تعجب به من کرد و گفت: جوان است و خام. رییس بخش هم که صدای فریاد بابا را شنیده بود رسید و گفت: چه خبر است آی سی یو را گذاشته‌اید روی سرتان؟ بابا تکرار کرد: آقای محترم جوان خام می‌گوید لازم باشد برای سلامتی شما خانه را هم می‌فروشم. رییس بخش نگاه تندی به من کرد و گفت: شما لازم نیست برای پدرتان تصمیم بگیرید. من هاج و واج مانده بودم چه بگویم که دکتر بخشاییان هم آمد، گفت: چه شده؟ حال بابا به هم خورده؟ بابا گفت: دکتر جان ببینید جوان خام من چه می‌گوید، می‌گوید لازم باشد برای سلامتی شما خانه را هم می‌فروشم. دکتر با تاسف نگاه من کرد و گفت: وقتی که خودت خانه‌دار شدی می‌فهمی خانه چه قدر مهم است، با احساس حرف نزن جوانک.

حالا چند روز است قلب بابا باتری دارد و مثل ساعت کار می‌کند. خیلی از چیزها را که ایجاد مغناطیس می‌کنند را باید از او دور کنیم. بابا اسم خودش را گذاشته مرد شش میلیون تومانی، جعبه‌های باتری را هم خودش برداشته تا خراب نشوند. می‌گوید وقتی من مردم، باتری بی‌جعبه را نمی‌خرند که، بلکه هم از شما شکایت کنند که آن را دزدیده‌اید. می‌گویم بابا جان انشا الله سال‌ها سلامت باشید، می‌خندد می‌گوید: بعد از صد و بیست سال هم هر کس بخواهد بفروشد باز جعبه می‌خواهد،‌ این باتری به هر کس ارث برسد دعایم می‌کند می‌گوید خدا بیامرزدتش که جعبه‌ی باتری‌اش سالم بود.

این داستان به همراه ده داستان دیگر کتاب شد که برای خرید می‌توانید به اینجا سر بزنید:

سایت گل‌آقا

– کتاب فروشی اگر، تهران.بلوارکشاورز. ۱۶آذر. کوچه عبدی نژاد. شماره ۶

 

درباره‌ی کتاب:

– چه شد که این طوری شد و بابا باتری‌دار شد

«ویرایش مرگ» یادداشت سید رضا شکراللهی

«درد آتی ناگزیر» یادداشت مجید خسرو انجم

«این شد طنز درست و حسابی» یادداشت «اسماعیل امینی»

«خنده در خانه‌ی تاریکی» یادداشت «رویا صدر»

«چگونه بابا الگو می‌شود» یادداشت سید عماد قرشی

– نقد و معرفی کتاب به قلم «مهدی فرج اللهی» در لوح

هنرمند زنده، هنرمند مرده، مسئله این است

زنده بودن یک اثر هنری به خیلی چیزها بستگی دارد، هنرمند باید برخاسته از جامعه باشد، حرف دل جامعه و مردم را بازگو کند، ریشه در فرهنگ و هنر آن مملکت داشته باشد، چیزی را که خلق می‌کند بشناسد و… اما مهم‌ترین چیزی که به نظر من یک اثر هنری را زنده می‌کند زنده بودن خود هنرمند است، هنرمند وقتی زنده است هنرش هم زنده است. «حامد مرادیان» دیشب درباره‌ی آخرین اثر «محسن چاووشی» نوشته بود. سوال اینجاست که خوانندگانی که کارشان یک هفته بعد از انتشار هم قابل شنیدن نیست، زنده‌اند؟ بسیاری هستند که نفس می‌کشند اما به مرده می‌مانند و بسیاری هستند که قرن‌هاست درگذشته‌اند ولی آدم با شنیدن یا خواندن یا دیدن هنرشان آرام می‌شود و تعجب می‌کند از این همه تازگی و سرزندگی.
این روزها خیلی از آثار هنری دور و بر ما آثار مرده‌ای هستند، از سریال‌های نوروزی بگیر یا فیلم‌های سینمایی تا کتاب‌ها و برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی و نوشته‌های وبلاگی و حرف‌های سیاسی و دیدگاه‌های جامعه‌شناسی و… در صحنه‌ای از فیلم «منهتن» «وودی آلن» که در اتاق فرمان یک استودیوی تلویزیونی مشغول نگاه به یک کمدی به قول خودش مزخرف و مخدر است خطاب به همکاران‌اش می‌گوید: «چرا به جای پخش این چیزها داروخانه باز نمی‌کنید؟» حالا حکایت ما هم همین است، هنر زنده کم داریم و همه چیزمان مخدر است و زودگذر. همان دیشب «مریم مهتدی» لینک آهنگی را در وبلاگ‌اش گذاشت که باعث شد شب و روزم به هم بریزد، از بس این آهنگ کار سال ۱۹۶۷ زنده و شاداب است. وقتی هنرمند زنده باشد هنرش هم زنده است، Summer Wine را که می‌شنوی خود زندگی را می‌شنوی، داستان یک زندگی است، یک برش کوتاه از زندگی. چه کسی می‌تواند برش کوتاهی از زندگی را ترانه کند؟ کسی که زنده است و زندگی می‌کند. Summer Wine زنده را بشنوید و مقایسه‌اش کنید با موسیقی‌های مرده‌ای که این روزها زیاد می‌شنویم.

«اصل مطلب» یا اتفاقی مهم در شعر طنز فارسی

سرکار خانم «نسیم عرب امیری» حرکت ادبی‌ای را موجب شد و شعری درباره‌ی استاد زرویی سرود و از دیگران هم خواست بسرایند. امید مهدی‌نژاد و اسماعیل امینی و عباس حسین‌نژاد سرودند و من را هم دعوت کردند به سرودن. از آنجا که شاعر نیستم، نقد کوتاهی نوشتم بر کتاب «اصل مطلب» استاد تا پاسخ‌گوی دعوت دوستان باشم. در حد آن چه می‌دانم نوشته‌ام، امیدوارم بندی آب نداده باشم.

در یکی از نشست‌های «دگرخند» با موضوع نقد کتاب «اصل مطلب» که با حضور استاد موسوی گرمارودی و استاد زرویی برگزار شده بود دوستی از زرویی نصرآباد سوالی کلیشه‌ای و ناپخته پرسید: استاد شما برای سرودن هر شعر چه قدر وقت می‌گذارید؟ سوال بی‌جا و دم‌دستی بود، به طوری که موجب تعجب استاد موسوی گرمارودی و شخص زرویی شد، پاسخ استاد زرویی هم آمیحته به شوخی بود، اما همین سوال باعث شد تا در جلسه کمی درباره‌ی ریشه‌های شعر و تفکر زرویی نصرآباد بحث شود. چیزی که قصد دارم آن را با دانش اندک خود کمی بشکافم.
«اصل مطلب» به گمان من یک اتفاق مهم در شعر طنز فارسی است به طوری که می‌توان شعر طنز فارسی را در دوران معاصر به قبل از «اصل مطلب» و بعد از آن تقسیم‌بندی کرد. دلایل بی‌شمار است، اما در این فرصت به چند مورد کلی بسنده می‌کنم:
نخستین مورد از موارد اهمیت «اصل مطلب» مربوط به بدیع لفظی و ویژگی‌های زبانی، قالب‌ها، اوزان و…است. زرویی در مجموعه شعر «اصل مطلب» میراث‌دار و وام‌دار بزرگانی چون سعدی و ایرج میرزا و دیگران است. او بسیار از این دو بهره گرفته است، اما او نه سعدی و نه ایرج میرزا بلکه ابوالفضل زرویی نصرآباد است. اگر ایرج میرزا پیشرو در قافیه کردن کلمات و لغات بیگانه به ویژه انگلیسی و فرانسه است، زرویی استاد این کار است، کاری که بر شاعران طنزنویس معاصر هم تاثیر شگرفی گذاشته است. آن قدر این قوافی در «اصل مطلب» زیاد و به جا استفاده شده که نیازی به مثال نیست، اما:
در مديريت اي پسر، مي‌كوش
كه نيفتي به عجز و جوش و خروش
گر تو باشي شريف و وارسته
دهن عيب‌جو شود بسته
اين كه آلوده‌اي تو يا طاهر
داوري مي‌كنند از ظاهر
مي‌شوي متهم به دزدي و ننگ
گر بپوشي لباس شيك و قشنگ
كه خريدي تو از كجا؟ با چي؟
كت و شلوار و كفش ورساچي
گفت‌وگو پشت آن مدير، پره
كه لباسش كريستين ديوره
نزني عطر و ادكلن هم جز
عطر گل يا نهايتا «تي رز»
شرط زهد است، همچون سجاده
كت و شلوار از مد افتاده
جاي اين كارهاي موجب شك
باغ و ويلا بساز در شمشك
پول را بايد آدمي ببرد
دفتر و خانه در دبي بخرد
كيف دارد كه پول در سوئيس
باشد و خانه تو در پاريس
اي بسا پاره پوش بد منظر
كه طلب دارد از امير قطر
وي بسا شيك پوش خوش دك و پز
كه مرتب مي آورد هي بز
مي‌شود باعث بلا، اين هم
مدل و نام و شكل ماشين هم
گرچه ماشين خدمتي، لگن است
مانع نيش و طعن مرد و زن است
بر تويوتاي خود سوار نشو
اي پسر، با لگن بيا و برو
تازه اين طور، بيمه خواهي بود
بي‌خيال جريمه خواهي بود
مي‌شوند از تو مرد و زن ممنون
چشم‌شان هم نمي‌زند بيرون!

نوع بیان حکایت‌ها و ورود به موضوع در شعر زرویی شباهت به بوستان و گلستان دارد. تشبیه‌ها، استعاره‌ها و کنایه‌ها در «اصل مطلب» همه نو و بدیع‌ هستند و کلام را شیرین و دل‌پذیر کرده‌اند:
جمله‌اي توي مشق خط، الگوست:
«ادب مرد، به ز دولت اوست»
گفته ايضا حكيم نامي روم:
بي‌ادب، شد ز لطف حق، محروم
اگر آرام يا جلب باشد
بچه بايد كه با ادب باشد
نرود مطلقا كنار اجاق
نكند ورجه ورجه دور اتاق
نكند ظهر، با سعيد و امير
توي سوراخ قفل مردم، قير
نشكند فيلتر «مسنجر» را
قفل رمز و كد «رسيور» را
پيش مادر _ پدر، شب از كلكي
نزند خويش را به خواب، الكي!
بچه‌ی با ادب، زپرتي نيست
تنبل و بي‌حيا و قرتي نيست
بچه وقتي كه با ادب باشد
توي قندان نمك نمي‌پاشد
نخورد هيچ، بي‌هماهنگي
چك و پس گردني و اردنگي
توي قنداقه تا زمان بلوغ
نكند خانه را شلوغ و پلوغ
بي‌خود و بي‌جهت نمي‌خندد
نخ به پاي مگس نمي‌بندد
موقع صرف شام و وقت ناهار
ساكت و بي‌صداست چون ديوار
نرود مثل خرس «كوآلا»
از سر و كول مادرش بالا
مي‌زند بعد جوك، فقط لبخند
نكند خنده با صداي بلند
گرچه محبوب و نازنين و تك است
بچه با ادب چه بي‌نمك است!

به نکاتی که گفته شد انتخاب وزن را هم اضافه کنید. زرویی بیشتر شعرهای «اصل مطلب» را در بحر «خفیف» سروده است که بسیار خوش آهنگ است و اختیارات خوبی هم در اختیار شاعر می‌گذارد. این وزن امروزه به پیروی از زوریی بسیار مورد استفاده شعرای جوان قرار می‌گیرد.
قالب شعرهای «اصل مطلب» فارغ از مثنوی بودن‌شان یک اهمیت مهم دارند و آن اهمیت این است که زرویی آنها را خطاب به فرزنداش سروده است که این فرم و نحوه‌ی داستان‌گویی به او فرصت بیشتری برای بیان مطالب داده است.

اما دومین مورد از موارد اهمیت «اصل مطلب» مربوط به بدیع معنوی و ویژگی‌های معنایی و محتوایی کلام است، چیزی که در شعر زرویی نصرآباد در اوج است و او به کمک آنها خود را در قالب یک متفکر نشان می‌دهد. بدیع معنوی در شعر زرویی خود می‌تواند سرفصل یک پژوهش دانشگاهی باشد، اما آن چه حال می‌توان گفت این است که با مطالعه‌ی ویژگی‌های معنایی شعر زرویی، او دیگر برای پژوهش‌گر شاعری طنزپرداز نیست بلکه متفکر و فیلسوفی است که افکار خود را در قالب شعر بیان کرده است. زرویی به واسطه‌ی مطالعات وسیع و گسترده‌ در شعر خود از اغلب فنون استفاده می‌کند، دایره لغاتش بسیار زیاد است، از تضمین و تلمیح بهره می‌برد، شعرش از لحاظ دستوری سالم است و گاه مختصات دستوری و ویژگی‌های سبکی دوره‌های گوناگون ادب فارسی را با همان روش اما با حال وهوای امروزی مورد استفاده قرار می‌دهد، کلماتی که استفاده می‌کند فاخر و ادبی هستند و اما روان و آشنا:
پسرم ای بسا مدیر شریف
رفته دنبال پول، پول کثیف
یا
پای اغیار اگر که وا گردد
دفترت کاروان‌سرا گردد
یا
در مدیریت ای پسرمی‌کوش
که نیفتی به عجز وجوش و خروش
یا
کس نیارد مگر به مجبوری
روز روشن چراغ زنبوری

از اینها که بگذریم در یکی از مهم‌ترین مشخصه‌های شعر زرویی در «اصل مطلب» حسن مطلع‌ها و حسن مقطع‌هاست که از ویژگی‌های سبکی ادب تعلیمی است و در شعر شاعر به وجود نمی‌آید مگر با کسب فضیلت‌ها. کسانی که زرویی نصرآباد از نزدیک آشنایی دارند به خوبی می‌دانند میزان مطالعه او چه قدر وسیع و متنوع است و این گونه است که وی در قامت متفکر نمایان می‌شود، حسن مطلع یا حسن مقطع آوردن در شعر حاصل یک کوشش فکری است و مثل آوردن قافیه نیست که مثلا شاعر با خود بگوید می‌خواهم در آغاز سخن حسن مطلعی بیاورم. فرق شعر طنز زرویی با دیگران در اینجاست، شعری سراسر تعلیمی و مودب، گزنده، روان و البته خنده‌دار، به این معنی که حتا باعث قهقه هم می‌شود. یقین دارم روزی حسن مطلع‌ها و حسن مقطع‌های زرویی در «اصل مطلب» بین مردم مثل خواهد شد، مانند:
پسرم مردمی که مرموزند
بیشتر نیکبخت و بهروزند
یا
مایه‌ی رنج و سختی است و عذاب
بچه‌ی دیر خواب زود نخواب
یا
عالم از اتفاق حامله است
پسرم زندگی معامله است
یا
وام‌هایی که خرج یک روزه
جای آن تا سه سال می‌سوزه

زرویی در کلام خود چه در معنا و در چه در زبان وام‌دار مشروطه و جریان‌های شعر فکاهی و طنز آن دوره هم هست، به طوری که استفاده از کلمات و یا واژه‌های زبان محاوره در شعر او کم نیست. کلام زرویی در «اصل مطلب» سرشار است از مثل‌ها، عبارات قرآنی و ارجاع‌های بی‌شمار که البته به جا استفاده شده‌اند.
در پایان باید گفت که موضوع‌هایی که زرویی در «اصل مطلب» با آنها پرداخته است همین موضوع‌های ساده و روزمره است، چیز عجیبی در موضوع‌های انتخابی او وجود ندارد، اما نکته‌ای که شعر او را از دیگران متمایز می‌کند این است که در تمام موضوع‌هایی که انتخاب کرده است و درباره‌ی هر چیزی که سخن گفته است نگران انسان بوده است. زرویی همچون دیگر بزرگان ادب، بابت هیچ چیزی دل‌نگران نیست جز انسانیت، او در خلال شعرهایش و آموزش‌هایی که به پسرش می‌دهد زوال اخلاق و شرافت را بازگو می‌کند و دل مشغولی‌اش آدمی است بدون این که بخواهد کسی را نصیحت کند و یا مجبور کند آدم باشد:
پسرم، گاه مي‌شود كه بشر
مي‌رود از فرشته بالاتر
همچنين، مي‌شود كه از انسان
به خدا شكوه مي‌برد شيطان
از خدا، گر نباشد اصلاً ترس
آدمي، مي‌دهد به شيطان، درس
گر به قدرت رسد، چنان و چنين
كارها مي‌كند بيا و ببين
من نديدم به وقت ظلم و ستم
از خدا بي‌خبرتر از آدم
با طرب، خانه مي‌كند خناس
خاصه در سينه خدانشناس
خواب قدرت كه خواب خرگوشي است
اولين مشكلش، فراموشي است
آن سؤال و صراط و آن سر پل
رود از ياد آدمي، بالكل
وضع ديروز و بخت خاموشش
همچنين مي‌شود فراموشش
نكند اعتنا به كس، جايی
غافل از اين كه هست فردايي
به كسان، لطف او شود شامل
شود از ياد بي‌كسان، غافل
نكند وقت طرح لايحه‌ای
يادي از رفته‌اي، به فاتحه اي
دل آدم كه سرد و سخت شود
ديگر آدم، سياه‌بخت شود
در نهايت، سلوك و سيري نيست
پشت آدم، دعاي خيري نيست
آن رياست كه خير از آن پر زد
به خدا يك قران نمي‌ارزد
پيش ما، نام نيك و نان و تره
خوشتر از لعنت و كباب بره
پس حساب و كتاب، با خود تو
پسرم، انتخاب، با خود تو
این نقد کوتاه بر کتاب «اصل مطلب» بود که به گمان من بیان کننده‌ی تفکر و هنر زرویی است. البته ایشان آثار دیگر منتشر شده و منتشر نشده‌ی بسیاری دارند که در تحقیقی جامع‌تر می‌توان از آنها نیز بهره جست. «اصل مطلب» اثری سهل و ممتنع است که پر است از چیزهایی که می‌شود درباره‌ی آنها نوشت، یکی از آن چیزها سیاست است که موضوع جذاب و همیشگی طنز است، سخن را با این بیت از استاد به پایان می‌برم که فرمودند:
این ریاست که کارپردازی است
نود و هشت درصدش بازی است

کجای این دایره‌ی بزرگ نقطه شدی؟

سوم فروردین است و من از قبرستان «بی‌بی سکینه»ی کرج برمی‌گردم.

خانم «افسانه قیصرخواه» مدیر گروه جوان و جامعه‌ی رادیو جوان امروز بعد از سال‌ها تحمل بیماری درگذشت.
وظیفه ایجاب می‌کند چند خطی درباره‌ی آن مرحومه بنویسم که حق بر گردن من داشت و دارد، تا ابد. ایشان یکی از برجسته‌ترین برنامه‌سازان رادیو بودند که در رادیو تهران  و رادیو جوان منشا کارهای بزرگی شدند. برنامه‌های ایشان در رادیو تهران به عنوان سردبیر و تهیه کننده شاخص و برجسته بودند و دوره‌ی مدیریت‌شان بر گروه جوان و جامعه از دوره‌های آرام و پرثمر این گروه بود. یکی از مهم‌ترین کارهای ایشان اعتماد به برنامه‌سازان جوان بود. زنده‌یاد قیصرخواه سال‌ها با بیماری مبارزه کرد، اما هیچگاه اثری از خستگی در او پیدا نبود. درس را با همان بیماری ادامه می‌داد، کار می‌کرد، در جلسات طاقت‌فرسا شرکت می‌کرد و دبیری و داوری بسیاری از جشنواره‌ها را هم  برعهده داشت.
اما مهم‌ترین ویژگی ایشان، انسان‌دوستی و شرافت کاری و محبت بی‌دریغ‌شان بود که شامل حال همه‌ی افراد گروه می‌شد. افتخار می‌کنم در دوره‌ی کاری‌ام در رادیو، «افسانه قیصرخواه» را درک کردم و از او صبر و استقامت آموختم. روحش شاد.

پی‌نوشت:

1- یادداشت دکتر مانی‌فر درباره‌ی ایشان

2- گزارش ایسنا

3- سخنان دکتر خجسته

4- یادداشت علی‌رضا دباغ کمی قبل از درگذشت ایشان

از وبلاگ ایشان:

کجای این دایره‌ی بزرگ نقطه شدی؟

کجای این نقطه بزرگ دایره شدی؟

کجای عالم ایستادی؟ شایدم نشستی…

من؟!

اینجام، همینجا که حتی دایره هم می‌تواند شکسته باشد. فکرش رابکن دایره‌ای که بشکند چه شکلی است؟

شاید شبیه همه آدم‌هایی که مثل “سایه” عمری را در راه‌های مختلف طی می‌کنند، نه… راه‌های مختلف عمری را دنبال دل می‌دوند.

گاهی درس می‌خوانند…گاهی درس می‌دهند. گاهی حیرانند ،گاهی مجنون، گاهی عاشق؛

اصلا دنیا همین شکلی است پر از آدم‌هایی که هر کدام دنیایی هستند

و دنیاهایی متفاوت!

کسی به “جنون” متهممان کرد. کسی” سایه” مان خواند و ما تنها خندیدیم. این رسم روزگار است. در دنیای پر از عقل تو کجا ایستاده‌ای؟ شایدم نشسته‌ای!

فکرش را بکن عمری چرخیده‌ایم…

یک سر موی به دست من و یک سر با دوست

سال‌ها بر سر یک موی کشاکش دارم

«افسانه قیصرخواه»

درباره‌ی «the hurt locker»

«the hurt locker» فیلم خوبی است و جایزه‌های بسیاری هم برده است و در اسکار هم خوش درخشیده است. «the hurt locker» با هزینه‌ی کمی ساخته شده است و در آن از جلوه‌های ویژه‌‌ی خاص خبری نیست. چیزی که به نظر من «the hurt locker» را متمایز می‌کند شخصیت‌پردازی خوب کاراکتری است که «Jeremy Lee Renner» آن را بازی می‌کند. داستان فیلم هم از جمله مواردی است که این فیلم را برای نگاه کردن، دیدنی کرده است. صحنه‌ی خنثی کردن بمب از جمله صحنه‌هایی است که در هر فیلمی می‌تواند به تعلیق و جذابیت آن کمک کند. به نظر می‌رسد تعلیق و جذابیت و دلهره‌ای که در صحنه‌های متعدد «the hurt locker» وجود دارد از جمله دلایل موفقیت آن است که با بازی خوب «Jeremy Lee Renner» تکمیل شده است. جز آن چه که گفته شد، که البته ویژگی‌های کمی هم نبودند «the hurt locker» در مقایسه با دیگر فیلم‌های ژانر جنگ حرفی برای گفتن ندارد، فیلم‌هایی مثل: Full Metal Jacket ،Blackhawk down، Saving Private Ryan، Apocalypse Now ، Roma Citta Aperta و…
نمی‌دانم، شاید اهمیت موضوع عراق برای هالیوود باعث شده اسکارهایش را به سوی این فیلم روانه کند تا «avatar» از همه چیز بی‌نصیب بماند.

«مثنوی طنز گزارش رسمی» در رادیو ساکی

شعر «مثنوی طنز گزارش رسمی» را با صدای استاد «اسماعیل امینی» بشنوید. این برنامه به مدت 4 دقیقه به طور ویژه از رادیو ساکی پخش می‌شود. برای خواندن اشعار دیگر و مقاله‌های ایشان به وبلاگ «ترنم» سر بزنید. با سپاس از جناب امینی شما را دعوت می‌کنم یکی از بهترین‌های شعر طنز معاصر را بشنوید.

بر اساس گزارش رسمی زندگی خوب و شاد و آرام است

نهراسید گوسفند عزیز! گرگ هم مثل بره‌ها رام است

بر اساس گزارش رسمی بهترین سال، سال جاری بود

پر تحرک، پر از نشاط وشتاب، مثل خرکیف و خرسواری بود

بر اساس گزارش رسمی روزنامه زیاد وآزاد است

شاید آزادی زیادی هست چند تا روزنامه مازاد است

شاید احساس می‌شود گاهی پرخوری می‌کنند مطبوعات

رو به روی لباس شخصی‌ها، قلدری می‌کنند مطبوعات

بر اساس گزارش رسمی دشمنان بی‌شعور و نادانند

بیست وسی را چرا نمی‌بینند؟ ایرنا را چرا نمی‌خوانند؟

تا ببینند کارها خوب است، تا بخوانند وضع مطلوب است

ملت آزاد و راضی وخندان، دولت از هر لحاظ محبوب است

بر اساس گزارش رسمی هیچ کس، هیچ وقت، هیچ نگفت

نه صدای گلوله‌ای برخاست، نه کسی روی خاک در خون خفت

بر اساس گزارش رسمی عده‌ای ناگهان یهو مُردند

عده‌ای نیز ناگهان خود را بی‌خودی پشت میله‌ها بردند

بر اساس گزارش رسمی گم شده خط فقر در ایران

شایعات است فقر وبیکاری، شایعاتی که عده‌ای نادان-

بی‌جهت پخش می‌کنند آن را تا بگویند زندگی سخت است

ما که تکذیب می‌کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است

بر اساس گزارش رسمی، مُرد بیکاری و، تورم، مُرد

چند موجود زنده را اما موشک ما به آسمان‌ها برد

بر اساس گزارش رسمی، علم و آزادی و رفاه اینجاست

غیر ما، در تمام کشورها از فساد و گرسنگی غوغاست

در اروپا به ویژه آمریکا، مردم از فقر لخت وعریانند

بی‌خبر از ستاد یارانه، چیزی از خوشه‌ها نمی‌دانند

بر اساس گزارش رسمی‌، غرب در حال سرنگون شدن است

دولت مقتدر، فقط ماییم، دولت ما چراغ این چمن است

بر اساس گزارش رسمی، گاو پروار مش حسن خوب است

علف وکسب وکار، پربار است، جنس چینی زیاد و مرغوب است

بر اساس گزارش رسمی، چین و روسیه اهل اسلامند

در میان تمام کشورها، این دو از هر لحاظ خوش‌نامند

بر اساس گزارش رسمی، چاوز از بیخ وبن مسلمان است

سندش را نشان نداده ولی، سندش هست گرچه پنهان است

بر اساس گزارش رسمی، همه خوشحال و خنده‌رو هستند

عده‌ای ناگزیر می‌خندند، عده ای ناگزیر سرمستند

خنده‌دار است روزگار آری، خنده‌دار است حال و روز همه

مشت سنگین روزگار مگر، بزند ناگهان به پوز هم

سر به راه و مطیع وجان سختیم، بر اساس گزارش رسمی

زندگی می‌کنیم وخوشبختیم، بر اساس گزارش رسمی

کار کار انگلیسی‌هاست؟

استاد ایرج پزشک‌زاد سال گذشته در مستندی از بی‌بی‌سی گفت منظورش از کار کار انگلیسی‌هاست، کار کار انگلیسی‌هاست نبوده است. به هر حال نظر ایشان است اما به نظر من کار کار انگلیسی‌هاست همان کار کار انگلیسی‌هاست.

در یک جلسه‌ی پرسش و پاسخ که با حضور «پزشک‌زاد» رخ داد: با اولین سئوال‌ها آشکار شد اکثر مردم، یا دست کم اکثر حاضران در جلسه بیش از آن که استدلال‌های بخش اول آقای پزشک‌زاد را پذیرفته باشند، مخلوق وی دائی جان ناپلئون را پذیرفته دارند و به هیچ رو قصد آن نیست تا با توضیحات تاریخی وی از نظر خود برگردند.

پرسش و پاسخ را خانمی روان‌پزشک گشود که با اشاره به تخصص خود به مصاحبه‌ای با دکتر دیوید اوئن، وزیر خارجه‌ی پیشین بریتانیا، اشاره کرد که در آن گفته زمانی که برای دیدار رسمی از مسکو عازم آن شهر بوده از سوی نخست وزیر ماموریت گرفته که موقع دست دادن نبض برژنف را بگیرد تا معلوم شود که شایعه‌ی ‌بیماریش تا چه اندازه درست است.

خانم پرسش‌گر با تاکید بر این که پس درست است آن ها که می‌گویند یک کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ی انگلیسی‌ها هست، نشان داد که توضیحات بعدی آقای پزشک‌زاد هم وی را قانع نکرده است. به خصوص که به یاد آورد که در خاطرات سفیر بریتانیا در دوران انقلاب خوانده است که “ما از بیماری شاه خبر چندانی نداشتیم”

پرسش کننده که با حرارت سخن می‌گفت، اضافه کرد “اگر زیر سر انگلیسی‌ها نبوده من نمی‌دانم ترکیه و سعودی را بعد جنگ جهانی دوم کی ساخت و بحرین را کی از ما جدا کرد. اگر اینها نشان حضور و نفوذ نیست، پس علامت چیست؟” پزشک‌زاد جواب داد علامت ظهور دائی جان.

بگذریم، بخشی سه دقیقه‌ای از سریال «دایی جان ناپلئون» را به صورت شنیداری انتخاب کرده‌ام تا خاطرات‌تان تازه شود. دایی جان از این که حالا (حالا نه، آن وقت‌ها) همه ادعا می‌کنند مشروطه‌خواه هستند گله می‌کند و چیزهایی می‌گوید که انگار حالاست (همان آن وقت‌ها).

پی‌نوشت:

درباره‌ی مستند پخش شده از بی‌بی‌سی بخوانید.

سایپا به آهو افتخار می‌کند یا طنز طبیعی شماره‌ی 30

دهان آدم را اول سال باز می‌کنند به دری وری گفتن. ساپیا دارد در تلویزیون تبلیغ می‌کند: «پنج سال حفاظت از آهوی ایرانی افتخار خودروسازی سایپا است». مگر این مملکت صاحب ندارد که تو می‌روی از آهو حفاظت می‌کنی؟ مگر سازمان محیط زیست ندارد؟ یکی نیست بگوید تو باید ماشین بسازی، آهو به تو چه؟ همین آهو بزرگ کرده‌اید وضع ماشین‌هایتان این طوری است. در آلمان هم بنز از حیوانات نگهداری می‌کند؟ خجالت هم خوب چیزی است. سرمایه‌ات را بگذار روی ماشین‌ها کار کن، نه این که خبر بدهی: «پرايد  با بدنه‌ی جديد، دو سال ديگر»، پراید دیگر چیست که جدیدش چه باشد؟

پی‌نوشت:

دعا کنید.

چارانه‌ی بهاری

سبزی و به تن جامه‌ی سبزی داری
نقاش فلک خامه‌ی سبزی داری
فارغ ز جناح و رنگ و حزبی اما
یا رب تو عجب شامه‌ی سبزی داری