«لب بر تیغ»، روایتی از نسل‌کشی یا شر نباید زیادی توی تنِ آدم بماند

«لب بر تیغ» ساختار چندان پیچیده‌ای ندارد و «سناپور» نمی‌خواهد چیز زیادی را از خواننده پنهان کند اما دو نکته‌ی مهم در این رمان هست که از سال هفتاد و هشت که سناپور «لب بر تیغ» را نوشته است تا به حال که منتشرش کرده است از اهمیت این دو نکته کم نشده است و چه بسا نمودشان در جامعه پررنگ‌تر هم شده است. سخن‌ام بیشتر حول این دو نکته است و نگاه انتقادی- اجتماعی نهفته در آن.

اما نخست اشاره‌ی کوتاهی می‌کنم به راویت داستان به ویژه در توصیف صحنه‌ای که «داوود» با آدم‌های «امیر» درگیر می‌شود که بسیار کوتاه و روان است. مثل صدای نفس زدن، بریده بریده است که فوق‌العاده و تاثیرگذار است و همین توصیف در پایان داستان شکل دیگری به خود می‌گیرد، روان است، اما پر دیالوگ است و راوی فقط اتفاق را روایت نمی‌کند بلکه گفت‌وگوها را هم می‌آورد که خب عالی است و نفس‌گیر. اما چرا این همه خشونت؟ درگیری «داوود» با دارودسته‌ی «امیر» یک کشتار است نه یک دعوای خیابانی عادی که فقط خط به بدن هم می‌اندازند.

حالا آن دو نکته. نمی‌خواهم برای این رمان نکته بتراشم و از آن به زور برداشت‌های اجتماعی سیاسی بکنم، پس اگر چیزی می‌گویم مثال‌اش را از کتاب و حرف‌های شخصیت‌ها می‌آورم و فکر می‌کنم که در پس داستان «لب بر تیغ» همین نکته‌ها یا چیزی شبیه‌شان نهفته است. این نکته‌ها یکی طغیان «سمانه» است که آشکار هم هست. طغیانی بر ضد پدر، از طرف دختری نازپروده که ناگهان به خود آمده است و بعد از سال‌ها زندگی آرام و آسه رفتن و آسه آمدن حالا تا خرخره در ماجرایی فرو رفته است که واقعیت اجتماع را همراه با عشق و خون و گزن و بخیه و فرار از خانه به خوردش داده است. این گونه است که «سمانه» شر می‌شود، شری که گزن «داوود» فقط نیش به چرک باد کرده‌اش می‌زند:

(راویت فرنگیس بعد از این که «سمانه» فحش می‌دهد)
«حالا یاد گرفته بود فحش هم بدهد. یاد گرفته بود شر باشد. شر را دیده بود. یاد گرفته بود چیزها یک وقتی باید داغان شوند. وقتش که رسید. وقتی خوب پر از شر شدند، باید داغان شوند و شرشان بریزد بیرون. شر نباید زیادی توی تنِ آدم بماند. شر از کجا توی تن سمانه رفته بود؟ توی تن خودش از کی و کجا رفته بود؟ از جایی نرفته بود. توی هوا بود. توی سلام و احوال پرسی، توی این جا نرو و آن جا برو، ‌توی برق پاترول بود وقتی از جلو چشم بچه‌های سیگارفروش سر چهاراره‌ها می‌گذشت، توی چراغ نئون پیتزا فروشی و بارانی سمانه و گل‌هایی که پسری می‌خرید تا دختر نتواند نه بگوید وقتی پسر دستش را می‌کشد طرفی، توی هدیه‌های سیروس بود به او یا سمانه، تا وقتی می‌گوید امشب برویم کسل‌کننده‌ترین مهمانی‌ها، بهش فقط لبخند بزنند، توی سرِ وقت سرِمیزِ شام آمدن و توی خودِ شام و تویِ خودِ عزیزم دوستت دارم و توی همه چیز و همه جا بود».

طغیان «سمانه» بر ضد خانواده، جامعه و طبقه نکته‌ای مهم است. طغیانی که با خون شروع شده است، با شر ادامه پیدا کرده است و با نابودی به پایان می‌رسد. دختری که حالا دختر رام بابایش نیست، متهم به دیوانگی می‌شود. اصولا نسل‌ها وقتی حرف هم را نمی‌فهمند همین انگ را به هم می‌زنند.

«لب بر تیغ» روایت پایان آدم‌هاست. پایان نسل‌هایی که نمی‌پذیرند تمام شده‌اند. این نکته‌ی دوم است. «لب بر تیغ» راوی بزنگاه رورد یک نسل دیگر به جامعه است،‌ نسلی که آمده ولی هنوز نسل دیگر را مقابل خود می‌بیند و این تقابل نه با مدارا بلکه با نسل‌کشی به پایان می‌رسد. «لب بر تیغ» روایت ساده‌ای از یک طرح شیطانی برای از بین بردن برخی مدارک است و ماجرای یک عشق و وارد شدن عاشقی سرکش و جاهل به ماجرا. اما حرف اصلی در این روایت نیست. سناپور با طرح این داستان و مجموعه‌ی اتفاقات خشن و خون‌آلود «لب بر تیغ» حرفی برای گفتن دارد که باید آن را از لابه‌لای ماجرا بیرون کشید. به گمان من دلیل این همه خون خشونت در این رمان همان تقابل‌ نسل‌هاست که به نسل‌کشی می‌کشد. «داوود» از همه جا بی‌خبر است و فقط می‌خواهد عشق‌اش را از چنگال آدم‌های «امیر» بیرون بکشد، خونی که او در خیابان و جلوی چشمان «سمانه‌» می‌ریزد نه خون آدم‌ها بلکه خون محرومیت‌ها و نرسیدن‌هاست و البته خونی است که باید ریخته شود تا «داوود» به همه بفهماند باید کنار بروند چون «داوود» و دارودسته‌اش وارد شده‌اند. همان خونی که باعث خروج طغیان «سمانه‌‌» می‌شود و «فرنگیس» را به خود می‌آورد و تکانی به آدم خنگ و مشنگ ماجرا «سیروس» می‌دهد.

بگذارید حرف‌های «امیر» را مرور کنیم که به سختی از «داوود» زخم خورده است. او به صراحت پرده از این نسل‌کشی و تقابل برمی‌دارد و می‌داند که به پایان راه رسیده است:
«گوشی را گذاشت. از پس بچه‌ها دیگر برنمی‌آمدند. قاسم که هیچ، منصور و رضا هم برنیامده بودند. دور چرخیده بود. نشانه‌اش همین بود. ورقشان برگشته بود. اوضاع رفته بود روی آن شاخ گاو. همین بود آن که ننه‌اش می‌گفت. دجال او همین پسره بود. آمده بود و داشت یکی یکی همه را می‌برد. پیرزن را همه‌اش دست انداخته بود. هی نقل تبرک و آب تبرک می‌ریخت توی دهن‌شان و پارچه‌ی سبز می‌بست به مچ‌شان و انگشتر عقیق می‌کرد به انگشت‌شان. «سر هر کوچه‌ای، راهی بی راهی، اگر نشانه‌ی خوب دیدی، برو همان طرف، نشانه‌ی بد دیدی، بچرخ توی یک سوق دیگر» حالا می‌فهمید. نشانه‌ها توی همین چیزها بود. توی همین بچه‌هایی که تیزی می‌کشیدند و گنده‌لات‌ها را درو یا منتر می‌کردند. پس ورق برگشته بود. حالا هم یک مزلف دیگر…»

راوی هم از زبان «داوود» وقتی برای اولین بار متوجه بنز ۲۲۰ در کوچه می‌شود می‌گوید: «دکل‌ها (پلیس) دیگر پاشان را هم توی این بنزهای قدیمی نمی‌گذاشتند. آن دور و بر کسی از این بنزها نداشت. کی بودند آنها؟»
جالب است، هم «داوود» از حضور قدیمی‌ها تعجب می‌کند و هم قدیمی‌ها از حضور «داوود» و این جاست که نسل‌ها به جان هم می‌افتند. قبول نمی‌کنند ورق برگشته است و باید کنار کشید. حالا اگر این رویایی دو نسل از لات‌ها و معرکه‌بگیرها و چاقوکش‌ها را به دیگر صنوف و طبقه‌های جامعه تعمیم بدهیم چه؟ آنها با هم چه می‌کنند؟ مدارا می‌کنند؟ نسل قبل تسلیم نسل جدید می‌شود؟ نسل تازه را کنار می‌زنند؟ خون می‌ریزند؟ برای هم پاپوش می‌دوزند؟ شاید این پاسخ درست‌تر باشد که هر طبقه و گروهی به صورتی خاص دیگری را حذف می‌کند. بازاری‌ها به نوعی، سیاسیون به نوعی، ورزش‌کاران به نوعی و… نمونه‌هایش را هم که هر روز در جامعه می‌بینیم.

«لب بر تیغ» رمان مهمی است، رمانی که فارغ از ویژگی‌های زبانی و ساختاری، پیش‌بینی و تاکید می‌کند:
«چیزها یک وقتی باید داغان شوند. وقتش که رسید. وقتی خوب پر از شر شدند، باید داغان شوند و شرشان بریزد بیرون. شر نباید زیادی توی تنِ آدم بماند».

 

بیشتر درباره‌ی «لب بر تیغ»:

- گزارش جلسه‌ی نقد رمان «لب بر تیغ»

- حاشیه به‌جای متن – کاوه فولادی نسب

- بابا ما خرابتیم به مولا! – وبلاگ مطبع الموالات

- لب بر تیغ – مریم اسحاقی

- لب بر تیغ – وبلاگ منو

- داش آکل تحت ویندوز- پدرام رضایی‌زاده

 

یکشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۰
  • ف.ف.
    خرداد ۱۷م, ۱۳۹۰ در ۱۰:۰۴ | #1

    بنده اجازه می خواهم اندکی بیرون از جهان داستان این کتاب بایستم و بپرسم که آیا منطق درونی آن مجاب کننده است و در نتیجه افق مشترکی با من خواننده دارد یا خیر.

    در این رمان یک تلخی ناشی از بدفهمی و یک فقدان رستگاری و یک سرکوب گنجانده شده است که تا آخر به خوبی پشت ابری از “عشق و طغیان و خوردن نسلی نسل پیشین را”، پشت “رئالیزم اجتماعی” کتاب پنهان می ماند، و وقتی می پرسیم “بدفهمی از سوی چه کسی”، با خواندن نقدها متوجه می شویم که “از سوی همه”!

    نکته این است که داوود خود در حق دختر داستان خشونت روا داشته است. طغیان سمانه طبیعی به نظر می رسد، ولی “طبیعی” است چون شبیه به واکنش توپ است هنگامی که از یک دیوار کنده می شود تا به دیواری دیگر اصابت کند. چه طور بختی هرچه کوچک، دریچه ای هرقدر تنگ به سمانه یا به پدرش داده نمی شود که بفهمد، یا از قبل شک کرده باشد، که منافع و علائق فرنگیس غیر از آن اند که فرنگیس خود ادعا می کند؟! عشق تا آن جا که انسان ها تجربه اش کرده اند همه ی عواطف و مواضع ممکن را هم زمان در خود جمع می آورد و هم گرا می کند. عشق سمانه به داوود و متقابلاً از آن داوود نسبت به سمانه از تردید و تلاطم و تفرقه ی دیالکتیکی تهی است و در واقع واکنشی است غیرارادی به تماس فیزیکی آن ها با هم، درست مثل چسبیدن شب پره به منبع نور یا مثل خیزش پلنگ به سمت ماه. در آثار ترومن کاپوتی یا در نمایش نامه ی “عروسی خون” به موقعیت های مشابهی بر می خوریم، اما این آثار هنوز موفق تر از کتاب “لب بر تیغ” هستند زیرا خودآگاه هستند و با خواننده یک رنگ اند، که یعنی هیچ کدام از جزئیات واقعاً متلاشی کننده را از دید ناظر هم دل اما بری از پیش آگاهی (یعنی همان “خواننده ی هوش مند و حساسی که شبانه از مریخ فرود آمده است”) پنهان نمی دارند.

    به نظر بنده باید قبول کرد “بیداری” سمانه تا پایان کتاب اتفاق نمی افتد زیرا عشق و هوس و جفت یابی — هم چنان که ایده ی “خانواده ی منسجم” — از ابتدا زورچپان سمانه شده و از او قهرمانی ساخته است که انتخاب نمی کند و توسری خورده باقی می ماند، گیرم یاد بگیرد فحش بدهد.

    خواننده حاضر می شد بپذیرد روند حرکت داستان به سوی فاجعه ی تمام عیار و ادعای قربانی شدن همگانی در محراب خشونت با واقعیت عینی مطابقت دارد، اگر نویسنده دست کم اجازه داده بود که “بیداری” به مثابه ملاک تشخیص و صورت بندی حقیقت رخ بنماید. تراژدی هنوز تراژدی نیست و بلکه کمدی است اگر چشم انداز وسیع تر قهرمان تراژیک توسط نویسنده از او گرفته شده باشد.

    ببخشید که کامنت طویلی شد!

    [پاسخ]

  • مریم – ن
    تیر ۲۶م, ۱۳۹۰ در ۲۱:۰۶ | #2

    کتاب مزخرفی بود . نمی دانم چه طور عده ای چاپلوس ازش تعریف می کنند؟

    [پاسخ]

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>