عمه «شاخ‌ زر»

روز ۲۱ سپتامبر روز جهانی «آلزایمر» است. این روز «زمانی برای مبارزه با فراموشی» است. اکنون ۳۷ میلیون نفر در جهان «آلزایمر» دارند. «آلزایمر» بیماری وحشتناکی است به ویژه برای اطرافیان فرد. درباره‌ی این بیماری تجربه‌ی کوتاه و کمی متفاوت دارم که برایتان می‌نویسم.

عمه «شاخ زر» به فارسی «شاخه‌ی زر» مادر شوهر عمه‌ی بود و البته مادربزرگ «حبیب» که قبلا شرح حال‌اش را نوشتم. از ایل ما بود، یعنی «ساکی» بود و از قدیم با خانواده‌ی پدری من رابطه داشت. ما عمه را بسیار دوست داشتیم. زنی بود سخت جگرآور، تنومند، زیبا، کار بلد و مهربان. قدیمی‌ترین تصویری که از او در ذهن دارم مربوط به کار در مزرعه و البته نان پختن در مطبخ است. عمه بانوی بزرگ روستای «تجره گله‌دار» بود البته در میان فامیل خودش یعنی ایل «ممیوند». او خانم بزرگ و بسیار مورد احترام بود. یک تنه کار آن خانواده بزرگ را سامان می‌داد که ما با آن «دودمان» می‌گوییم. در لرستان نخست «ایل» است، بعد «طایفه» است، بعد «تیره» است، بعد «دودمان» است و بعد «هونه» یا همان منزل. عمه «شاخ زر» داغ سنگین مرگ پسرش را دیده بود شهادت پسرش «دوست‌علی». من چیزهایی از آن شهادت یادم هست، صحنه‌هایی مثل کتل‌های سیاه و روسری‌های لری رنگارنگ. دیگر برادران شوهر عمه‌ی من هم در جنگ بودند اما شهادت نصیب‌شان نشد. خود شوهر عمه هم که هشت سال و یا کمی بیشتر در جبهه‌ها بود، البته در سنگر ارتشی‌ها.

خلاصه آن ماجرا گذشت تا این که روزی عمه «آلزایمر» گرفت. پزشکان می‌گویند عوامل موثر در ایجاد «آلزایمر» عبارتند از: سن، ارث، ضربه‌ها یا آسیب‌هایی که به جمجمه وارد می‌شود، دیابت، تحرک نداشتن، داشتن وزن اضافی، افزایش فشار خون و کلسترول، اما عمه از هیچکدام از اینها «آلزایمر» نگرفت. عمه یک روز خوابی دید که خواب مرگ یکی از نزدیکانش بود و این خواب و فشار که شاید همان فشار و ضربه به جمجمه باشد باعث شد که او «آلزایمر» بگیرد، «آلزایمر» عمه باعث شد من بسیاری از چیزهایی را که از فامیل نمی‌دانستم از زبان او بشنوم و به حافظه بسپارم.

او چند روز در تهران پیش ما بود و شوهر عمه‌ام مرتب او را دکتر می‌برد. در طول روز او بارها برایم از گذشته‌های فامیل می‌گفت. هر قصه را هزار بار تعریف می‌کرد، آن قدر از مرحوم «لازم ساکی» شوهر عمه‌ام گفت که انگار سال‌ها او را از نزدیک می‌شناختم. مرحوم «لازم ساکی» سال ۱۳۴۲ فوت کرده بود و شوهر عمه‌ام بود ولی من هیچ چیز از او نمی‌دانستم که پول‌دار بوده، کارمند شرکت نفت بوده، ناگاه مرده، زن قبلی داشته، خوش‌تیپ بود، قلب‌اش خراب بوده و… آن قدر از عمه «بتول» و چگونگی ازدواج‌اش گفت که انگار جای عاقد من آنجا بودم. ولی شیرین تعریف می‌کرد و لری تعریف می‌کرد و البته ناگهان می‌گفت من باید برگردم «تجره» و من و مادر مانع‌اش می‌شدیم و سعی می‌کردیم طوری متوجه‌اش کنیم که در تهران است و ساعت‌ها با روستا فاصله دارد. عمه در آن چند روز آن قدر تعریف کرد که راست‌اش کمی خسته هم شدم، داستان‌ها را بعضی وقت‌ها بدون حتا یک فرق، دوباره تعریف می‌کرد. من را در آن حالت می‌شناخت، می‌گفت تو جانشین آنهایی هستی که رفته‌اند (عبارتی دعا گونه در لری) و باز تعریف می‌کرد. خلاصه آن زن شاداب که از صبح زود تا شب کار می‌کرد از پا درآمد، «آلزایمر» امان‌اش را برید. من تازه خوبی او را دیده بودم که زمان حال را از دست می‌داد و از گذشته به خاطر می‌آورد. امروز دایم به یاد عمه «شاخ‌رز»ام افتاده بودم، با آن خال کوبی‌های روی دست و چانه‌اش، با آن  سربند لری، با آن صورت اسطوره‌ای و فیزیک سالم و موهای بافته از دو طرف آویزان.

«آلزایمر» بد بلایی است. این نوشته را نشانه‌ی هم‌دردی من بدانید، در این روز خاص، اگر کسی در کنارتان هست که «آلزایمر» دارد.

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۸۹
  • ارغنون
    شهریور ۳۱م, ۱۳۸۹ در ۰۰:۳۸ | #1

    سلام…حال شما؟
    بسیار زیبا نوشتی….چه خوب از لر و قوم غیور لر حرف زدی…..
    ولی خیلی متاثر شدم بخاطر اتفاقی که برای عمه مهربانت افتاد……
    وافعا که آلزایمر بد بلایی ست……
    خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه.

    [پاسخ]

  • مهر ۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۶ | #2

    برای ذکر ترتیب ایل تا هونه خدا یک در دنیا صد در اخرت به شما بدهد.
    تمام منابعی را که فکر می کردم در این مورد می شود چیزی در میان صفحاتشان یافت را ورق زدم. ان وقت توی این مملکتی که ترکیبی از عشایر و قبایل است هیچ کس را پیدا نکردم که ترتیب درستشان را بداند و یااینکه بداند فلان کلمه که در انگلیسی فلان شکل نوشته شده در فارسی کدام یک از رده های این طبقه بندی می شود.
    اگر شما منبعی دارد که بتواند کمک حال من مترجم بی بضاعت باشد که گیر بدی می کنم سر این پیچ قبایل ممنون میشوم معرفی کنید.

    [پاسخ]

  • مهر ۴م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۴ | #3

    سلام اقا رضای عزیز ! حالتون چظوره ؟ در مراسم استاد سقایی شما را دیدم سرگرم بودی مزاحم نشدم . همیشه خواننده شما هستیم !ضمنا حاضر به کمک خواننده وب سایت شما (( آرزو)) برای تحقیقش هستیم . موفق باشید.

    [پاسخ]

نظر شما چیست؟

XHTML: شما می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>