داستان «حبیب»
هر چه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم ننویسم، شما «حبیب» را نمیشناختید ولی داستان زندگی کوتاه و پر رنجاش را مینویسم تا بخوانید. از آن جمعی که جنگزدگی را با هم بودیم کسی سراغ نوشتن نرفت جز من، پس وظیفه دارم چند خط از حبیب بنویسم.
حبیب پسر عموی پسر عمهی من بود. هم سن و سال بودیم. حبیب متولد روستای «تجرهی گلهدار» خرمآباد بود. من از کودکی با او همبازی بودم و در تمام دوران جنگ و بمبارانهای خرمآباد مهمان خانهی آنها بودیم در روستا. از وقتی ما یادمان میآید یک پای حبیب میلنگید، میگفتند آمپول اشتباه به او زدهاند این جوری شده، بعد هم گویا در همان اوان پایش هم میشکند و درمان درست و حسابی نمیکنند و یک پای حبیب کاملا ضعیف میشود و برای همیشه میلنگد. من خوب یادم هست که بعد از آن گندکاریها، دکترهای محلی میآمدند تا او را درمان کنند، خوب یادم هست که چطور سیگار روشن کف پای او میگذاشتند تا بفهمند حس میکند یا نه، خوب یادم هست که پایاش را میکشیدند و او درد میکشید. به هر حال ناماش را هر چه بگذارید حبیب از بدشانسی لنگ شد، از بیتوجهی، همان طوری که عمهی من در حول و حوش ۱۳۱۰ آبله گرفته بود و کور شده بود، همان طور که سه تا از عموهای من در قبل از سال ۱۳۲۰ از همین آبله و تب ساده قبل از پنج سالگی مرده بودند، همان طور که آنها به فنا رفتند حبیب هم در سالهای آغازین دههی شصت خیلی آسان یک پایاش را از دست داده. بگذاریدش به حساب بیامکاناتی در شهر ما، بیتوجهی مردم شهر من، هر چه اصلا خودتان دوست دارید، بحثی ندارم با شما، این قوم مدتهاست مرده است، اهمیت ندارد.
حبیب دیشب مرد. از سرطان. راحت شد. هنوز یادم نمیرود که کنار جاده مینشست تا ما از کوه برگردیم. حبیب هرگز فوتبال بازی نکرد، دوچرخه سوار نشد و از بازیهای کودکی و نوجوانی چیزی نصیباش نشد. داستان حبیب همین قدر بود ولی پر از درد رنج بیماریای که این اواخر دچارش شد. حبیب از گوشت و پوست من بود، این دومین یار کودکی است که ازدست دادهام. بعد از «رضا چراغی» که نخستین دوست زندگیام بود حالا حبیب هم رفت. از دست دادن رفیق کودکی دردی دارد که از بیپدری وخیمتر است. حالام خوش نیست از نبودنات رفیق.



سلام.آمدم عید راتبریک بگویم از غصه تان غمگین شدم. روح ایشان وپدرتان شادباد.
[پاسخ]
پذیرفتن واقعیت سخت نیست. پذیرفتن دلتنگی یه که سخته. (ایران دررودی)
برای شما صبر و سلامتی آرزو می کنم و روزهایی بهتر.
[پاسخ]
عالی بود.
[پاسخ]
با عرض تسلیت
مرگ را چاره ای نیست جز اشکی فشاندن .
اما فقر از همه نوعش را چاره ای هست به ویژه فقر فرهنگی . چیزی که شاید اگر زودتر به آن توجه شود پای بسیاری از حبیب ها دیگر لنگ نماند.
[پاسخ]