به نام پدر و یک داستان طنز
مدتهاست به نوشتن این درد دل فکرمیکنم. دو سال است به این فکر میکنم بعد از درگذشت پدرم چه بنویسم، چگونه بنویسم و برای که بنویسم.
دو سال مدت زیادی است اما حالا که باید بنویسم نمیدانم باید چه بگویم، از دوسال پیش چیزهایی فکر و ذهن من را به خود مشغول کرد که همه برای خودم بود اما حالا برای شما هم کمی درباری آنها مینویسم تا دل تنهاییام تازه شود. این نوشته البته برای بازگو کردن دردها و رنجهایم نیست، این دو سال خوب به من آموخته است که دردهای بزرگام در مقابل درد دیگران آن قدر کوچک است که رویام نمیشود به زبانشان بیاورم، اگر شما هم دو سال مهمان بخش آیسییو بیمارستان باشید یاد میگیرد نگویید درد دارم، چون همیشه دردی بزرگتر از درد شما کنارتان هست.
بیست و چهارم مهر ماه سال ۱۳۸۷ به قول عادل فردوسیپور برای من روز دراماتیکی بود. پدر یک ماه بود به شدت بیمار شده بود و در بیمارستان بستری بود، آن روز من کارت پایان خدمتام را از پادگان «چکش» در خیابان دماوند گرفتم و به سرعت به سمت بیمارستان «آتیه» رفتم تا آخرین نتیجهی آزمایشها را بگیرم و آخرین جواب را از پزشکان معالج پدرم بشنوم. همان روز ماراتن زندگی من شروع شد، تشخیص، «سرطان ریهی حاد» بود و مدت زمان برای زنده بودن حداکثر یک ماه. آن روز خستگی پانزده ماه خدمت سربازی لعنتی در تنم ماند تا بازی دیگری شروع شود.
باری درد سرتان ندهم، درمان پدر شروع شد و پدرم با روحیهای که داشت به جای یک ماه تا هفتم فروردین ۱۳۸۹ زندگی کرد. اما این همهی داستان نیست و قرار هم نیست همهی داستان را برای شما تعریف کنم، درد برای من شیرین است و دوست دارم تمام شیرینی آن چه بر من گذشت برای خودم باقی بماند، حالا که به گذشته فکر میکنم خوشحالام، از شکستها و پیروزیهایش، از شیمیدرمانیهای موفق پدر تا عملهای ناموفقاش، اما…
پدرم با یک بار عمل قلب و باتری گذاشتن در قلباش، نزدیک به ده بار عمل پرنوسکپی ریه، آب سیاه چشم، یک بار عمل سر، لمس شدن تمام بدن از آذرماه ۱۳۸۸، از بین رفتن قدرت تکلم از بهمن ماه ۱۳۸۸ و رفتن به کما از اواخر بهمن ماه به کار خودش در این دنیا پایان داد و رفت…(باز به قول عادل فردوسیپور)
در این مدت اتفاقاتی افتاد که به خودم و خانوادهام مربوط بود، هزینهها سنگین بود، بیماری پدر بسیار غیرقابل پیشبینی بود، یک روز خوب بود، یک روز بد، در اوج بیماری پدر، مادرم هم برای جراحی دیسک کمر در بیمارستان خوابید و شش ماه دست از کار کشید، اوضاع بغرنج بود، کارها زیاد بود، بر هزینهها هر روز اضافه میشد، بر خستگیها و بیمها، اما…
اما نمیخواهم دربارهی هیچکدام از اینها با شما حرف بزنم، فقط میخواهم بگویم پرستاری از بیماری این چنینی، سخت بود و طاقتفرسا، بدن پدر مثل میدان نبردی بود که هر روز یک قلعهاش به دست تومورها فتح میشد و پدر را آب میکرد، اما…
اما چگونه میتوانستم بدون حضور دوستانام این دوره از زندگی را تحمل کنم؟ برای هزینهها همیشه میشود کاری کرد، ماشین را میشود فروخت، طلاها را، خانه را و… برای شفا میشود دعا کرد، اما بدون دوست نمیتوان از سختیها گذشت. فرصت غنیمت است برای دستبوسی و سپاسگزاری از تمام دوستان و همکارانام که در این مدت برایام خواهری و برادری کردند و کنار من و خانوادهام بودند.
اینها را نمینویسم برای این که بدانید چه کردهام یا چه کشیدهام، این نوشته برای خودم نیست، برای پدرم هم نیست، برای دوستانی است که درس زندگی را از آنها فرا گرفتم، این نوشته تقدیری است از همهی کسانی بودند. تجربههایم را مینویسم تا یادمان نرود باید همیشه باشیم. دوستانام خوب میدانند درست یا غلط دربارهی سختیهای زندگی کمحرفم، این طور بزرگ شدهام که دردم مال خودم باشد، خب من از پشتکوه آمدهام، آنجا مردم سختاند دیگر. شاید بسیاری از دوستانی که در طول این دو سال همکار و همکاسهی من بودهاند از خواندن آن چه نوشته یا مینویسم تعجب کنند و بر من خرده بگیرند که چرا چیزی نگفتی؟ این سوالی است که چند روز است در خرمآباد هم از من میپرسند، بهرحال دوستانی که کنارم بودند بیشتر با پیگیری خود و لطف و محبتشان مشکلام را دریافتند و سنگ صبورم شدند و خدا را شکر که کم نبودند و هنوز هم هستند، تا همیشه. از آنها بسیار سپاسگزارم. از همکارانام در رادیو و بسیاری از مدیران که با بینظمیهای من مدارا کردند تشکر میکنم. از کسی نام نمیبرم مباد نام کسی از قلم بیفتد، از کسی نام نمیبرم چون آنها برای همدردیها دنبال نام نبودند.
از شما دوستان و همکارانی که درگذشت پدرم را تسلیت گفتید و شریک غم من بودید تشکر میکنم، برایتان سالی با شادی مضاعف آرزومندم. دستتان را میبوسم، امیدوارم در شادیهایتان اندکی جبران کنم.
مجموعهای از داستانهای طنز را به نام «بیماری بابا» آماده کردهام برای چاپ. داستانها را بالای سر پدرم نوشتهام، دربارهی خودش و مبارزهاش با بیماری، بسیاری از وقایع و دیالوگها واقعا مال باباست. حالا که خوب نگاه میکنم میبینم شوخطبعیام را از او به ارث بردهام. این مجموعه را تقدیم میکنم به همهی بیمارن خاص و با آرزوی بهبودی برایشان، داستان اول از این مجموعه را اینجا میگذارم که بخوانید تا شاید بخندید:
بابا باتریدار میشود
یک روز دکترها گفتند قلب بابا خوب کار نمیکند. راست میگفتند چون فشارش دایم بالا و پایین میشد و ضرباناش هم هی تند و کند میشد و به قول خود بابا ریپ میزد. دکتر بخشاییان پزشک قلب بابا بعد از چند آزمایش تشخیص داد که باید برای قلب بابا هر چه زودتر باتری کار بگذارند. دکتر امیدوار بود بتواند عمل را با موفقیت انجام بدهد و قبل از این که قلب بابا از کار بیفتد بتواند باتری را کار بگذارد. بابا در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود که من افتادم دنبال تهیه باتری شش میلیون تومانی قلب. اول اصلا فکر نمیکردم قیمت باتری شش میلیون تومان باشد فکر میکردم شش میلیون ریال است و اشتباهی رخ داده است، اما قیمت باتری شش میلیون تومان بود، بدون خرج عمل و دستمزد پزشک و … شکر خدا که بابا سی سال برای دولت جان کنده بود و دولت هم بخشی از هزینهی باتری را میداد و من هم پسانداز اندکی داشتم و شش میلیون پولی نبود که ما را تکان زیادی بدهد، تکانی که این شش میلیون تومان به خانواده ما وارد کرد همان تکاندن حسابها بود، اما روزی در داروخانه به چشم خود دیدم که نسخهی هفتاد هزارتومانی چه طور یک خانوده را تکان داده بود. بهر حال دنیا همین است یکی با نسخهی بیست میلیونی تکان نمیخورد یکی برای بیست هزار تومان زندگیاش زیر و رو میشود.
بگذریم عاقبت باتری را خریدیم، چیزی بود در دو جعبهی کوچک شبیه جعبه موبایل با همان قد و وزن. بابا وقتی قیمت باتری را شنید شروع کرد به داد و بیداد که من مگر شش میلیون میارزم که برای قلبام باتری شش میلیونی خریدهاید؟ بابا اول فکر میکرد مثلا از این باتری، جنس ارزانتر چینی یا ساخت داخل هم وجود دارد، میگفت: ارزانتر میخریدی پسر باتری با باتری چه فرقی دارد. وقتی برایش توضیح دادم که قیمت باتری همین است کمی به فکر فرو رفت و بعد گفت: یا وزارت صنایع دارد ماشینها را گران میفروشد یا وزارت بهداشت دارد باتری را گران میدهد. گفتم: بابا جان اینها که گفتید هر دویش یکی بود، گفت: نخیر پسر جان یکی نیست، نه این باتری فسقلی به قیافهاش میخورد شش میلیون باشد و نه آن ماشینها، گفتم: بابا جان اینها هم گفتید هر دویش یکی بود، منظورتان این است هر دو جنس الکی گران است. بابا نگاه عاقل اندر سفیهای به من کرد و گفت: پسر جان انگار واقعا از علم اقتصاد سر درنمیآوری ها؟ اینها با هم فرق دارند یا … خواست ادامه بدهد که گفتم: بابا جان الان باید استراحت کنید، حرف زدن برایتان خوب نیست، بحث را بگذاریم برای بعد از عمل، نگران قیمتاش هم نباشید ما برای سلامتی شما حتا شده خانه را هم میفروشیم، هنوز این جمله از دهانم خارج نشده بود که بابا بلند شد روی تخت و فریاد زد: تو بیجا میکنی خانه را بفروشی، مگر خل شدهای پسر جان، جان همه فدای خانه، خانه را بفروشی که من خوب بشوم بعد برویم زیر پل زندگی کنیم؟ میدانی من با چه زحمتی آن را خانه را خردیم و قسطهایش را دادم؟ تو را با نان خشک و خیارشور بزرگ کردم تا بتوانم خانهدار بشوم، آن وقت میخواهی بفروشی؟ گفتم: بابا جان برای شما…فریاد زد: گفتم جان همهی ما فدای خانه. پرستار که داد و بیداد بابا را شینده بود خودش را به ما رساند و گفت: چیزی شده؟ بناید مریض را عصبی کنید. بابا گفت: خانم پرستار جوان خام میگوید لازم باشد برای سلامتی شما خانه را هم میفروشم. پرستار نگاهی از سر تعجب به من کرد و گفت: جوان است و خام. رییس بخش هم که صدای فریاد بابا را شنیده بود رسید و گفت: چه خبر است آی سی یو را گذاشتهاید روی سرتان؟ بابا تکرار کرد: آقای محترم جوان خام میگوید لازم باشد برای سلامتی شما خانه را هم میفروشم. رییس بخش نگاه تندی به من کرد و گفت: شما لازم نیست برای پدرتان تصمیم بگیرید. من هاج و واج مانده بودم چه بگویم که دکتر بخشاییان هم آمد، گفت: چه شده؟ حال بابا به هم خورده؟ بابا گفت: دکتر جان ببینید جوان خام من چه میگوید، میگوید لازم باشد برای سلامتی شما خانه را هم میفروشم. دکتر با تاسف نگاه من کرد و گفت: وقتی که خودت خانهدار شدی میفهمی خانه چه قدر مهم است، با احساس حرف نزن جوانک.
حالا چند روز است قلب بابا باتری دارد و مثل ساعت کار میکند. خیلی از چیزها را که ایجاد مغناطیس میکنند را باید از او دور کنیم. بابا اسم خودش را گذاشته مرد شش میلیون تومانی، جعبههای باتری را هم خودش برداشته تا خراب نشوند. میگوید وقتی من مردم، باتری بیجعبه را نمیخرند که، بلکه هم از شما شکایت کنند که آن را دزدیدهاید. میگویم بابا جان انشا الله سالها سلامت باشید، میخندد میگوید: بعد از صد و بیست سال هم هر کس بخواهد بفروشد باز جعبه میخواهد، این باتری به هر کس ارث برسد دعایم میکند میگوید خدا بیامرزدتش که جعبهی باتریاش سالم بود.
این داستان به همراه ده داستان دیگر کتاب شد که برای خرید میتوانید به اینجا سر بزنید:
- کتاب فروشی اگر، تهران.بلوارکشاورز. ۱۶آذر. کوچه عبدی نژاد. شماره ۶
دربارهی کتاب:
- چه شد که این طوری شد و بابا باتریدار شد
- «ویرایش مرگ» یادداشت سید رضا شکراللهی
- «درد آتی ناگزیر» یادداشت مجید خسرو انجم
- «این شد طنز درست و حسابی» یادداشت «اسماعیل امینی»
- «خنده در خانهی تاریکی» یادداشت «رویا صدر»
- «چگونه بابا الگو میشود» یادداشت سید عماد قرشی
- نقد و معرفی کتاب به قلم «مهدی فرج اللهی» در لوح



سلام و تسلیت با اینکه تبدیل به واژه ای تکراری شده…
هر بار که می خواستم برای پدرتون دعا کنم یاد زمانی می افتادم که برای بیمار خودم دعا می کردم و از خدام می خواستم که اون زودتر خوب شه وقتی بعد از ۴۰ روز رفت احساس کردم به دعام توجهی نشده اون موقع عقلم خیلی قد نمی داد که بفهمم اون واقعاً خوب شده ولی از یه نوع متفاوت.
امیدوارم یادش برای همیشه واستون زنده بمونه. موفق باشید.
[پاسخ]
admin پاسخ در تاريخ فروردین ۹م, ۱۳۸۹ ۲:۰۰ ب.ظ:
بسیار سپاسگزارم. سلامت باشید.
[پاسخ]
سلام رضا جان! مجدداً تسلیت میگم. خیلی خوبه که انقدر منطقی فکر میکنی هرچند که میدونم احساسات پدر و فرزندی رو نمیشه با هیچ منطقی کنترل کرد اما شاید خوندن قصیدهٔ «تسلیت به دوست پدر مردهٔ» «ایرجمیرزا» کمی آرومت کنه. توی دو بیت اولش میگه: «سخت است گرچه مرگ پدر بر پسر همی/ هان ای پسر مخور غم از این بیشتر همی/ در روزگار هر پسری بیپدر شود/ تنها تو نیستی که شدی بیپدر همی…»
[پاسخ]
روحشون شاد
خدا بهتون صبر بده
[پاسخ]
به اندوهان من درآسمان سربی این شهر ؟مرا در اندوه خود سهیم بدانید.
[پاسخ]
تسلیت بخاطر پدرتان و تبریک بابت قلم زیبایی که دارید.
[پاسخ]
تسلیت می گم بهتون. روحشون شاد
[پاسخ]
پدر کوه استوار زندگی و تکیه گاه بیبدیل بچههاست . هر روز نگاهش میکنیم .وای چه بلند، چه سخت، چه استوار . و یک روز چشم باز میکنیم که نیست و جای خالیاش در دشت زندگی چقدر به چشم میآید. همکار گرامی واژهها کوچکتر از آنند که نبود کوه را معنی کنند. پس به سوز دل، خود را شریک غم کوچ جانسوز پدر مهربانتان می دانیم.
[پاسخ]
آقای ساکی مادر من بعد از هشت سال تحمل عارضۀ مغزی و بستری بودن دائم حدوداً۴۰ روز پیش فوت کردند و می فهمم چقدر سخت است لمس دائم بیماری یک عزیز و طنز نویسی.خدمتتان تسلیت می گویم.
[پاسخ]
تسلیت می گم
[پاسخ]
چه سلامی! چرا باید سلام کنم؟ تو این همه مشکل داشتی و گذاشتی دربارت قضاوت عادلانه ای نکنند.زیادم بد نیست که کم کم درداشو رو کنه نه اینکه یک دفعه آوار شه روی سر آدم. طنزت درباره باتری قلب پدرت منو با چشم گریون به خنده انداخت.حتما جاش خیلی خالیه. با تمام این مشکلات بازم تو کار کردی و برنامه های طنز ساختی. تحسینت میکنم حالا تو مرد خونه ای. موفق باشی!منتظرت می مونیم.
[پاسخ]
admin پاسخ در تاريخ فروردین ۱۰م, ۱۳۸۹ ۸:۲۸ ب.ظ:
شما لطف دارید… این کاری بود که هر کسی دیگه هم میکرد. موفق باشید
[پاسخ]
سلام آقا رضا.. مدتها بود مطلبی به قلم حضرتعالی نخوانده بودم اصلا شاید بنده را یادتان نیاید!!
در هر حال نباید فراموش کنیم همه ما آدمها باتری دار هستیم.. خوب گوش کن صدای تیک و تاکش را می شنوی بالاخره روزی خواهد ایستاد این یک واقعیت است تلخ یا شیرین!! مثل یک ساعت تا هستیم باید بچرخیم! تسلیت عرض می کنم… سال نو خوبی برایت ارزو می کنم.. لینکت افزوده شد تا مثل گذشته خواننده ات باشم.. موفق باشی
[پاسخ]
پدری برای پسرش یک خانه به ارث گذاشت ، مانند قدیم تر ها یک خانه واقعی ، منظورم این است که آپارتمان نبود . در وصیت نامه قید شده بود شرط فروش خانه ، تعمیر سردر آن است ، سر در البته خیلی نیاز به تعمیر نداشت ، اما پسر خلف بود و به وصیت عمل کرد . پس از بازسازی سر در ، پسر از فروش خانه منصرف شد چه پیام پدر را فهمیده بود .
” اگر باز سازی یک سر در اینقدر هزینه و وقت می برد و سر و کله زدن با بنا و …. ، پس ساختن خانه چه میزان انرژس خواهد برد ”
سال نو مبارک و رفتن پدرتان به یحتمل دنیایی بهتر نیز بخشی از سرنوشت همه ماست . جای پدرتان سبز
[پاسخ]
دوست گرامی و عزیز
جناب آقای ساکی
درگذشت تأثربرانگیز پدر بزرگوارتان را تسلیت می گویم.
بی تردید، تلاش ها و زحمات پیوسته شما و صبر زیبا و نیکوی خانواده می تواند موجبات شادی روح آن بزرگوار را فراهم آورد.
من را در غم خویش شریک بدانید.
[پاسخ]
سلام …
از دیروز بغض عجیبی توی گلوم بود که نمی دونستم باهاش چیکار کنم .
وقتی مطلبتون رو خوندم انگار بهونه ای شد برای اینکه خالی بشم …
گریه کردم … خیلی …
تسلیت واژه کوچیکیه … از من می پذیری ؟
[پاسخ]
سلام خدمت رضای عزیز. من خواننده ی سایتت هستم و این خودمانی بودن یک طرفه ام هم به خاطر سرک کشیدن های شبانه به منزل مجازی توست. مدت ها بود نیامده بودم. داستان بابای شش میلیون تومانی را خواندم. اعتقاد شخصی ام را می گویم، به نظرم این تسلیت گویی از بس کلیشه ای شده دیگه حامل هیج احساسی نیست. درد و رنجت را می فهمم. واقعا درد چیز قشنگی است که بدون این چیز انسان شدن محاله. امیدوارم سبز و پاینده باشی و مثل پدر سفر کرده ات، از خودت نسلی با احساس، انسان و فهمیده به جا بذاری.
[پاسخ]
سلام
قسمتی از این مطلب رو خوندم ، قشنگی بود.
در ضمن وبلاگت رو به پیوندهای وبلاگم اضافه کردم. دوست داشتی ما رو هم لینک کن.
[پاسخ]
تسلیت می گم .می گن ادم عاشق خسته نمی شه ،از حال میره.
[پاسخ]
سلام. “این جدی ترین مساله زندگی که کسی نمی خواد بهش فکر کنه” درباره پدر تسلیت. آرامش دو دنیا رو براتون آرزو می کنم.
[پاسخ]
سلام آقا رضا،
نوشته ی شما هر خواننده ای رو به فکر فرو میبره. روحیه ی شما رو تحسین می کنم آقای ساکی عزیز. از بهترین نوشته هایی بود که خوانده ام و شدیداً منتظر چاپ کتاب شما هستم.
مسلماً بهترین روش را برای گذراندن این غم بزرگ انتخاب کرده اید. برایتان آرزوی بهترین ها و برای پدر مرحومتان طلب مغفرت دارم.
[پاسخ]
امیدوارم خدا بهتون صبر و تحمل و ارامش بیشتر بده
شما هم از اون طنزپردازان واقعی هستین که دل پر دردی دارن
فقط امثال شمان که در اوج سختی هم فکر طناز دارن
خدا شما رو برای دوستانتون حفظ کنه.
[پاسخ]
تبریک به خاطر اینکه چیزی کم نگذاشتید.
[پاسخ]
سلام
با اینکه شما رو نمی شناسم اما زیبا دست به قلم برده اید ، از خواندن مطالب شما هم متاسف شدم و هم لذت بردم .
همکار گرامی تسلیت
[پاسخ]
روحشان شاد
[پاسخ]
رضا ساکی پاسخ در تاريخ مرداد ۲م, ۱۳۹۰ ۱۱:۱۹ ق.ظ:
ممنوم.
[پاسخ]