آن‌چه در نخستین «مکتب‌خانه طنز» گذشت

نخستین نشست تخصصی «مکتب‌خانه طنز» با حضور شاعران، نویسندگان و مخاطبان طنز در حوزه هنری تهران برگزار شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، رضا ساکی، دبیر نشست، ضمن خوش‌آمد‌گویی به حاضران شعر طنزی از استاد فقید ابوالقاسم حالت خواند و به بیتی از آن اشاره کرد و گفت: شاید همه هنر طنزنویسی و کاری که طنزنویس باید انجام بدهد در این بیت استاد حالت آمده باشد که: پارگی را به صراحت نتوان فاش نمود/ به کنایت سخن از طرز رفو باید گفت.

این طنزپرداز در ادامه اظهار کرد: در مکتب‌خانه قرار نیست کسی درس بدهد. این‌جا جایی برای نقد است و قرار است دانسته‌ها و تجربیات‌مان را به اشتراک بگذاریم. در هر جلسه علاوه بر سخنرانی طنزنویسان و دعوت از نویسندگان برجسته، از حضور طنزنویسان جوان بهره خواهیم برد.

امید مهدی‌نژاد به عنوان اولین مهمان این نشست نمونه‌هایی از نثرها و شعرهایش خواند و بعد از هر اثر روش طنزپردازی او مورد بررسی قرار می‌گرفت. این طنزپرداز که قالب‌های زیادی چون قالب آگهی و خبر را دست‌مایه طنز قرار داده گفت: من با قالب‌های رایج ژورنالیستی همچون فال، تحلیل خبر، مصاحبه، خلاصه فیلم، تعبیر خواب و عقاید عامه شوخی کرده‌ام. مهدی‌نژاد در ادامه اظهار کرد: طنزنویس باید به بار معنایی کلمات و رابطه متنی و بین‌متنی آن‌ها در جمله و عبارت دقت کند و کلمات را بجا استفاده کند. او گفت که تجربه سرودن شعر کلاسیک و خواندن شعر به او کمک کرده است که واژه‌ها را بهتر بشناسد و شان کلمات و ارتباط آن را با هم پیدا کند و آن را در جای درست به کار ببرد.

در ادامه نشست نسیم نژاد‌جعفری که تازه پا به عرصه طنزنویسی گذاشته است دومین شعر طنزی را که سروده بود خواند و ناصر فیض، حامد اسحاقی، امید مهدی‌نژاد و حسام‌الدین مقامی‌کیا اثر او را نقد کردند.

حسام‌الدین مقامی‌کیا دیگر مهمان این نشست بود. او درباره طراحی ستون‌ ثابت برای طنزنویسی در مطبوعات سخن گفت، چند ستون خوب مطبوعاتی را مثال زد و روش‌هایی را برای رسیدن به ایده در این زمینه توضیح داد.

او افزود: طراحی ستون ثابت با ویژگی‌های ثابت و خاص، هم باعث می‌شود مخاطب احساس کند به او احترام گذاشته شده و هم باعث ماندگاری مطالب شما در ذهن مخاطب می‌شود. از طرفی طراحی مختصات ثابت برای یک ستون، امکان استفاده از تکنیک‌های خلق شوخی را افزایش می‌دهد؛ از تکیه‌کلام گرفته تا ارجاع و تضاد. او همچنین درباره روش طراحی ستون‌های ثابت گفت: می‌شود از مکان یعنی محل رویداد حادثه برای طراحی ستون استفاده کرد، مثلا یک «آرایشگاه» که خانم پریسا شمس ستونی به همین نام و در همین فضا نوشته‌اند. می‌شود از شخصیت برای طراحی ستون استفاده کرد مثل «کودک فهیم» که امیرمهدی ژوله می‌نوشت یا می‌توان از حکایت‌های مشهور یا قدیمی استفاده کرد که بخشی از تعریف «پارودی» را شامل می‌شود. حتی از گرافیک هم برای طراحی ستون ثابت می‌توان کمک گرفت. مقامی‌کیا با اشاره به این که شیرین‌ نوشتن و یا فانتزی نوشتن لزوما طنز ایجاد نمی‌کند گفت: البته فعلا در بیشتر مواقع وقتی صحبت از «طنز نوشتن» می‌شود، «شوخ‌طبعانه نوشتن» مد نظر گوینده است.

او همچنین به «قالب‌های نوشتاری» مثل تست چهارجوابی یا لغت‌نامه و «زبان و لحن» به عنوان دیگر گزینه‌هایی که می‌توانند در ایده دادن برای ستون ثابت کمک‌کننده باشند اشاره کرد. سپس زهرا فرنیا و مریم ترکاشوند آثار خود را برای حاضران خواندند و کارشان نقد شد. مهدی فرج‌اللهی و فرامرز ریحان‌صفت از دیگر طنزپردازان حاضر در این نشست بودند.

سلسله نشست‌های مکتب‌خانه طنز به همت دفتر طنز حوزه هنری برگزار می‌شود.

سه شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

مکتب‌خانه طنز

جلسه اول
زمان جلسه ۹۰ دقیقه

بخش اول: گفت‌وگو با امید مهدی‌نژاد درباره طراحی ستون ثابت طنز در مطبوعات و خوانش نمونه‌هایی از آثار امید.

بخش دوم: طنزخوانی شرکت‌کنندگان و نقد و نظر

بخش سوم: کارگاه حسام‌الدین مقامی‌کیا درباره رویکرد شوخ‌طبعانه به خبرها

بخش چهارم: مقدمه‌ای بر فُرم طنز از رضا ساکی

بخش پنجم: طنزخوانی شرکت‌کنندگان و نقد و نظر

بخش ششم: افطار، آش 

دوشنبه، ۳۰ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۹ حوزه هنری، خیابان سمیه، تالار سلمان هراتی

ورود برای همه آزاد است.

شنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

۹۹ درصد پزشکان از این قضیه اطلاع دارند!

می‌دانید چگونه می‌شود نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کرد؟ به نظرتان حل کردن نصف مشکلات حوزه درمان کشور کار سختی است؟ بودجه زیاد می‌خواهد؟ نیروی متخصص می‌خواهد؟ زمان‌بندی ویژه می‌خواهد؟ دولت کارآمد می‌خواهد؟ خیر، هیچ کدام از این چیزها را نیاز ندارد. یعنی اگر بخواهیم نصف مشکلات حوزه درمان کشور را حل کنیم نه به پول نیاز داریم نه به نیروی متخصص نه به دولت کارآمد. اصلا ربطی به دولت ندارد. ربطی به وزارت بهداشت هم ندارد. ربطی به پزشکان هم ندارد. به بخش خصوصی هم مربوط نیست. به افراد دیگری مربوط است.

اگر بخواهیم نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کنیم باید دست به دامان منشی‌ها بشویم. منشی‌های بیمارستان‌، منشی‌های وزارت‌خانه، منشی‌های درمانگاه‌، منشی‌های پزشکان و منشی‌های کلینک‌. بله منشی‌ها. گره این کار به دست آنها باز می‌شود. متاسفانه سال‌هاست که از عملکرد این قشر در حوزه درمان غافل شده‌ایم در حالی که آنها اگر بخواهند می‌توانند نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کنند.

البته بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم منشی‌ها حتی ممکن است بتوانند همه مشکلات حوزه سلامت و درمان کشور را حل کنند. اغراق نمی‌کنم. حتم دارم که این اتفاق می‌افتد. در واقع اگر منشی‌ها بخواهند به جامعه پزشکی کمک بدهند و دست‌کم نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کنند، باید کاری نکنند. بله کاری نکنند. البته اغلب برای این که چیزی درست بشود و سامان بگیرد باید کاری کرد اما این بار باید کاری نکنند که البته نکردن‌ آن کار برای منشی‌ها کمی سخت و طاقت‌فرسا و جانکاه است. بله منشی‌ها اگر فقط از تلفن برای رضای خدا و آرامش بیمار استفاده کنند بیشتر مشکلات حوزه درمان و سلامت کشور حل می‌شود. شما نمی‌دانید که تلفن حرف زدن منشی‌ها چقدر روی روان بیماران است. لابد بارها خواسته‌اید تلفنی از یک پزشک وقت بگیرید و لابد ساعت‌ها پشت بوق اشغال مطب را شنیده‌اید. لابد بارها دیده‌اید که در تمام مدتی که در اتاق انتظار بوده‌اید منشی یک‌ریز با تلفن حرف می‌زده است. لابد دیده‌اید که منشی‌ها به هیچ وجه تلفنی را که دارند با آن حرف‌های خاله‌زنکی می‌زنند قطع نمی‌کنند و با عبارت گوشی یا گوشی دستت کار بیماران را با عجله و بی‌حوصله انجام می‌دهند و بعد تلفن را برمی‌دارند و ادامه می‌دهند که: آره می‌گفتم یا خب می‌گفتی.

یعنی اگر منشی‌ها این قدر با تلفن حرف نزنند نصف مشکلات حوزه درمان حل می‌شود. دست‌کم اعصاب مردم راحت‌تر است و بیماران حرص کمتری می‌خورند. راستی می‌دانید که ۹۹ درصد پزشکان از این قضیه اطلاع دارند ولی کاری نمی‌کنند؟ می‌دانید چرا کاری نمی‌کنند؟ چون هر منشی دیگری هم بیاید همین کار را می‌کندو بلکه از منشی قبلی بیشتر حرف می‌زند.

از روزنامه سپید

جمعه, ۲۷ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

گاهی راه زیبایی به قبرستان می‌رسد

همه می‌دانیم که میزان استفاده از مواد آرایشی در کشور بالاست. آن قدر بالاست که تایلند و امریکا هم به گردمان نمی‌رسند. یعنی آن قدر از مواد و لوازم و آلات و ادوات آرایشی استفاده می‌کنیم که دوستان در سال‌های گذشته مجبور شده بودند به جای دارو مواد آرایشی وارد کشور کنند. یعنی با دلاری که از دولت گرفته بودند تا دارو وارد کنند مواد آرایشی وارد کردند. حق هم داشتند چون موارد بسیاری داریم که حاضر هستند از بیماری بمیرند ولی جنازه‌شان بی‌آرایش نماند. من به شما قول می‌دهم اگر دو روز پنکک در کشور پیدا نشود حتما خیابان‌‌ها شلوغ می‌شود. خانم‌ها با کسی شوخی ندارند و اگر پای آرایش به میان بیاید خون جلوی چشمای‌شان را می‌گیرد. البته همه خانم‌ها این طوری نیستند ولی به هر حال هم آمار واردات مواد آرایشی به کشور بالاست و هم آمار استفاده کردن از آن.

فارغ از بحث مواد آرایشی بحث زیبایی هم یکی از آن چیزهایی است که ایران در آن اول است. یعنی بعد از بورلی‌هلیز و لاس‌وگاس ما هستیم که بیشترین استفاده را از علم پزشکی در شاخه جراحی زیبایی می‌کنیم. یعنی کلا صورت‌مان را تحویل می‌دهیم و یک صورت جدید تحویل می‌‌گیریم. یا با بدن‌مان کاری می‌کنیم که جلادهای دوران باستان با محکومین به مرگ نمی‌کردند. شما فکر نکنید زاویه‌دار کردن صورت، فرم‌دهی گونه، پر کردن خط لب، فرم‌دهی لب و فرم‌دهی چانه همین طور الکی است. مشقت و مرارت و درد دارد.

مهم‌‌تر از همه اینها کسب‌وکاری است که برخی راه انداخته‌اند. برخی از موسسه‌ها و کلنیک‌های زیبایی را می‌‌گویم. همین‌ها که ادعا می‌کنند آدم را در ۲۴ ساعت چنان لاغر می‌کنند که خودش خودش را نشناسد. همین‌ها که می‌گویند ما با آخرین متد کار می‌کنیم و روش‌های‌مان غیرجراحی است. من حتا تبلیغ یکی از این موسسات را دیدم که عکس خواهر آنجلینا جولی را چاپ کرده و نوشته بود آیا می‌خواهید بدون جراحی این طوری بشوید؟ نمی‌دانم شاید منظورش این بوده که با فتوشاپ این کار را انجام می‌دهد وگرنه اگر کسی بخواهد شبیه دیگری بشود دست‌کم ۷ بار باید عمل بشود.

به هر حال صلاح هیکل خویش خسروان دانند اما خسروان باید مواظب باشند که گاهی راه زیبایی به قبرستان ختم می‌شود و خسروی مرده به درد نمی‌خورد. یعنی نه خسروی مرده به درد می‌خورد و نه ملکه مرده. این را هم بدانید هر جا دیدید می‌گویند ما صورت و بدن شما را برای زیبایی آنالیز می‌کنیم بدانید در اصل دارند جیب‌تان را آنالیز می‌کنند تا خالی‌اش کنند.

از روزنامه سپید

جمعه, ۲۷ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

به عشق فالکلند

آن روزها مثل این روزها نبود. دو دکه بیشتر در خرم‌آباد وجود نداشت. بیشتر از دکه‌ها کتاب‌فروشی‌ها بودند که روزنامه و مجله می‌فروختند. این طوری هم نبود که کیهان ورزشی و دنیای ورزش یک هفته روی دکه بماند. دکه‌داران به اسم آدم‌ها مجله می‌آوردند و برای روی پیشخان‌شان نهایت دو نسخه می‌خریدند. تقریبا همه کسانی که مجله‌خوان و روزنامه‌خوان بودند پیش یک دکه یا کتاب‌فروشی آبونمان داشتند تا برایشان دانستنیها، دانشمند، گل‌آقا یا مجلات ورزشی کنار بگذارد.
آن روزها که می‌گویم یعنی سال‌های ۱۳۶۸ به بعد. آن موقع تقریبا دیگر کاملا فوتبالی شده بودم و یک پرسپولیسی دو آتشه. توی محل دقیقا نصف به نصف آبی و قرمز بودیم و از صبح تا شب توی سروکله هم می‌زدیم. یادم هست همه اهل محل یک «هدف» می‌خریدیم و می‌خواندیم. هفته‌نامه «هدف» آن روزگار خیلی توی بورس بود. هم ورزشی داشت و هم سینمایی. آنها که بزرگ‌تر بودند پول می‌گذاشتند و می‌خریدند و بعد در طول هفته همه می‌خواندیم. اما کیهان ورزشی و دنیای ورزش را اگر نمی‌توانستیم بخریم جایی بود که همیشه داشت. آن روزگار سلمانی‌‌ها معدن روزنامه و مجله بودند. یعنی در کنار عقرب‌ها و مارها که درون الکل قرار داشتند و بخش اصلی دکوراسیون سلمانی‌ها بود،‌ توی هر سلمانی تعداد زیادی مجله و روزنامه وجود داشت. سلمانی‌ها این مجله‌ها را می‌خریدند و در سلمانی می‌گذاشتند تا حوصله مشتری‌ها سر نرود. آن روزگار زندگی به این سرعت طی نمی‌شد، همه چیز صفی و نوبتی بود.

از نسل من کسی نیست که مجله دنیای ورزش را دوست نداشته باشد. با آن ورق‌های روغنی و آن پوسترهای وسطش. هنوز دارمش. همان پوستر مارادونایی که از سلمانی محل گرفتم. اولین بار روی دکه دیدمش. دیدم نوشته همراه با پوستر مارادونا. لای مجله را باز کردم و دیدم مارادوناست. جوان و سرکش. در بازی با انگلستان. جام ۸۶٫ خواستم همان جا پوستر را کش بروم اما نشد. پول هم برای خریدنش نداشتم. گفتم می‌روم و از مادرم پول می‌گیرم. بدو به سمت خانه رفتم. نیم ساعت طول کشید که مخ مادرم را بزنم. پول را گرفتم برگشتم دم دکه و دیدم مجله نیست. فروخته بودش. حسابی دمغ شدم. بچه‌محل‌ها هر کدام توی اتاق‌شان یک پوستر روغنی دنیای ورزش داشتند اما من نداشتم. چون پوستر رودگولیت و آندریاس برمه و پله را نمی‌خواستم،‌ دنبال پوستر مارادونا بودم. عشقم. همان که با دو پا پنالتی می‌‌زد و می‌توانست یازده نفر مقابلش را دریبل کند.

عصر همان روز با امین پسرعمه‌ام به سلمانی رفتیم. کار زیادی نداشتیم. اغلب می‌رفتیم و با چهار می‌زدیم و برمی‌گشتیم خانه. آن روز سلمانی خیلی شلوغ بود. نشستیم به انتظار. ناگهان دنیای ورزش را روی میز سلمانی دیدم. چشمانم برقی زد، خواستم برش دارم و ببینم پوستر دارد یا نه که یک مشتری زودتر از من برش داشت و همان طور که داشت حرف می‌زد با مجله شروع کردن به باد زدن خودش. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. چشم از مجله برنمی‌داشتم. امین که متوجه واکنش من شده بوده آرام درگوشم گفت: ضایع‌بازی درنیار. همین طور که داشتم نگاه به مجله می‌کردم که هی به این ور و آن ور می‌رفت که ناگهان یک مگش ضدآرژانتینی پیدایش شد و مرد مجله را لول کرد و به جان مگس افتاد. دگر طاقت نیاوردم. بلند شدم و گفتم: آقا مجله یک کالای فرهنگی است نباید لولش کنید. مرد نگاهی غضبناک به من کرد و گفت: چه می‌گویی بچه؟ آقای سلمانی اما طرف من را گرفت و گفت: راست می‌گوید، مشتری‌ها می‌خواهند بخوانند، ‌پاره می‌شود. مرد مجله را پرت کرد روی میز و من پریدم و برداشتمش. پوستر داشت. پوستر مارادونایش کنده نشده بود. بود. مجله را روی سینه‌ام گذاشتم. صافش کردم و آرام گذاشتم روی میز. نوبتم که شد از توی آینه دایم مجله را می‌پاییدم. خدا رحمت آقای سلمانی را. اسمش درست یادم نیست اما متوجه رفتار من شده بود. گفت: آن مجله چه دارد که مجله‌های دیگر ندارند؟ گفتم: آقا به خدا هیچی. گفت: اگر هیچی چرا اینقدر دوست داری مجله را داشته باشی؟ گفتم: من دوست دارم؟ نه من چه کار دارم با مجله شما. گفت: به هر حال اگر دوست داری می‌توانی ببریش. شانه‌هایم را بالا انداختم که یعنی نمی‌خواهمش.
کار استاد سلمانی که با من تمام شد. امین نشست زیر دستش. تمام مدتی که امین زیر دستش بود من به بطری مار نگاه می‌کردم. بطری پر از الکل و ماری که در آن به دور خودش پیچیده بود. کار امین که تمام شد حساب کردیم و از دکان بیرون آمدیم. چند قدم در سکوت طی کردیم که امین گفت: خره چرا برنداشتیش؟ هنوز جمله را تمام نکرده بود که برگشتم توی سلمانی و گفتم: ممنون و جست زدم مجله را برداشتم و عین پلنگ از دکان بیرون پریدم و تا خانه دویدم.

شب با چاقوی آشپزخانه، آرام منگه وسط مجله را باز کردم و پوستر را از لای منگه‌ها بیرون کشیدم و به دیوار اتاقم چسباندم. آن شب تا صبح بازیکنان انگلیس را دریبل می‌زدم و یک تنه را توپ را می‌زدم به تورشان. درست مثل مارادونا. به عشق فالکلند.

از چلچراغ

دوشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

مطب مطب است دیگر

همسایه‌ای داریم که در آسانسور سیگار می‌کشد. خودش می‌گوید ۳۰ سال است این کار را می‌کند. ۳۰ سال است که در آسانسور سیگار می‌کشد و هنوز متوجه نشده است چرا نباید این کار را انجام بدهد. می‌گوید: مگر مردم در آسانسور با موبایل حرف نمی‌زنند؟  من هم سیگار می‌کشم. چه عیبی دارد؟ شوخی هم نمی‌کند، به قول خودش همه این ۳۰ سال هم از سیگار کشیدن و هم در آسانسور سیگار کشیدنش دفاع کرده است. واقعا برخی مردم این طوری هستند، برخی چیزها را متوجه نمی‌شوند. البته آنها هم فکر می‌کنند بقیه مردم متوجه حرف آنها نمی‌شوند.

یک روز دیدم زیر جفت چشم‌های این همسایه کبود است. کبود که چه عرض کنم، سیاه. گفتم چه شده؟ همان طور که سیگاری روشن می‌کرد گفت: مشت خورده. گفتم: می‌دانم، منظورم این است که چطور شد که مشت خورد. گفت: یک آدم نفهمی زد. گفتم: چه شد که آن نفهم با مشت زد زیر چشم شما؟ گفت: طبق معمول این ۳۰ ساله داشتم سیگار می‌کشیدم که دعوایم شد. گفتم: چرا؟ گفت: چه می‌دانم می‌‌گفتند این جا جای سیگار کشیدن نیست. گفتم: مگر کجا سیگار می‌کشیدی؟ گفت: توی مطب. گفتم: توی مطب دکتر سیگار می‌کشیدی؟ گفت: من توی آسانسور هم سیگار می‌کشم تو که می‌دانی. گفتم: مطب دکتر؟ توی مطب دکتر سیگار کشیده‌ای؟ گفت: تا صبح هم سوال کنی چیزی از ارزش کار من کم نمی‌شود، بله در مطب دکتر سیگار کشیده‌ام،‌ چند روز بود نفس‌تنگی داشتم رفتم دکتر ریه آنجا سیگار کشیدم. گفتم: در مطب دکتر ریه سیگار کشیده‌ای؟ آن هم با نفس تنگی؟ پک محمکی به سیگارش زد و گفت: مگر مطب دکتر ریه با مطب دیگر دکترها فرق دارد؟ گفتم: فرق ندارد؟ گفت: نه، مطب مطب است دیگر. گفتم: حالا چه شد که مشت خوردی؟ گفت: هیچی بیماران اعتراض کردند بعد یکی از بیماران که پدرش را آورده بود و آدم قلچماقی بود آمد کوبید توی صورتم. گفتم: زیر هر دو زد؟ گفت: نه زد زیر چشم چپم. گفتم: پس آن یکی را چه کسی کبود کرد؟ گفت: خودش. گفتم: چطوری؟ گفت: بعد از این که مشت اول را خوردم رفتم توی راهرو سیگار روشن کردم. کنار مطب دکتر ریه مطب دکتر قلب بود. تو نگو دود سیگار رفته بود توی مطب دکتر قلب. یکهو دیدم یک پیرزنی آمد بیرون شروع کرد به جیغ‌وداد کردن که سیگارت را خاموش کن. بعد دوباره آن قلچماق آمد زد زیر چشم راستم. گفتم: چرا؟ گفت: چون آن پیرزن مادرش بود. گفتم: بعد چه کردی؟ گفت: از ساختمان پزشکان آمدم بیرون چون گفتم لابد برادری خواهری در مطب‌های دیگر دارد و می‌زند می‌کشدم اگر دوباره سیگار بکشم. البته وقتی داشتم می‌آمدم بیرون توی آسانسورشان سیگار کشیدم.

پنجشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

لابی نگو بگو لاس‌وگاس

لابی داریم تا لابی. یک لابی لابی یک مسافرخانه است که بوی ترشی می‌دهد،‌ یک لابی لابی یک هتل تک ستاره است که بوی دَمپُختک می‌دهد، یک لابی لابی هتلی دو ستاره است که بوی قلیان می‌دهد، یک لابی لابی هتلی سه ستاره است که بوی پیتزا می‌دهد، یک لابی لابی هتلی چهار ستاره است که بوی عطر و ادوکلن می‌دهد، یک لابی هم لابی هتل پنج ستاره است که بوی خارج از کشور می‌دهد.

لابی داریم تا لابی. یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی دوا می‌دهد. یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی میت می‌دهد، یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی الکل می‌دهد، یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی سالن‌های عروسی می‌دهد.

همین چند روز در یکی از محله‌های بالای شهر تهران دنبال عابربانک می‌گشتم. رفته بودم یک دوست مایه‌دار را برسانم خانه‌اش. از یکی سوال کردم گفت عابربانک توی لابی فلان بیمارستان هست. بیمارستان از بیمارستان‌هایی بود که معلوم بود خیلی باکلاس است. داشتم از پله‌های مُدرنش بالا می‌رفتم که یک نگهبان جلویم را گرفت و گفت: امرتان؟ گفتم: یعنی از قیافه‌ام معلوم است که نه خودم نه فامیل‌هایم نمی‌توانیم کاری در این بیمارستان داشته باشیم،‌ ها؟ متوجه کنایه‌ام نشد. گفت: امرتان را بفرمایید تا راهنمایی کنم. گفتم: عابربانک کجاست؟ گفت: بفرمایید داخل لابی سمت چپ. او به من چپ‌چپ نگاه کرد و من هم به او. از یک سری پله‌ دیگر بالا رفتم و بعد لابی شدم. لابی که البته چه عرض کنم. لابی نگو دوبی بگو. عین خارج. یعنی اصلا انگار نه انگار بیمارستان بود. خنک و دلباز بود. سقفش بلند بود. به جای صندلی مبل داشت، آن هم مبل‌هایی چرمی. دور تا دور لابی پر بود از عابربانک و وسایل بازی بچه‌ها و از این دستگاه‌هایی که خودشان آب‌میوه و قهوه و چای می‌دهند. سه تا تلویزیون هزار اینج هم توی لابی بود. خلاصه لابی نگو بگو لاس‌وگاس.

چند دقیقه‌ای همین طور مات‌ومبهوت نگاه می‌کردم. بعد جو لابی من را گرفت و به جای پول گرفتن شروع کردم به فضولی کردن درباره بیمارستان. همان اول که قیمت اتاق‌های بیمارستان را پرسیدم فهمیدم که نژاد ما یعنی خانواده ما مگر از همین عابربانک این بیمارستان استفاده کند وگرنه آدم برای یک شب خوابیدن در آن بیمارستان باید خانه‌اش را بفروشد. باور نمی‌کنید. یک آقایی بود می‌گفت اینجا هتل بیمارستان است. بیمارستان نیست. هتل است در واقع. گفتم: راستش ما هتل هم به عمرمان نرفته‌ایم چه به هتل بیمارستان. البته بیمارستان زیاد رفته‌ایم اما آن جایی که می‌رفتیم و می‌رویم بیشتر شبیه سیاه‌چادر است تا بیمارستان. یعنی اگر این بیمارستان است پس آنها چه هستند؟ توی همین فکرها و فضولی‌ها بودم که همان آقای نگهبان پیدایش شد. گفت: کارتان تمام شد؟ گفتم: الان تمام می‌شود. کارتم را زدم و پول گرفتم و دمم را گذاشتم روی کولم و آمدم بیرون. راستی یادم رفت بگویم اینترنت لابی آن بیمارستان چیزی بود در این حد که کلا موبایلم را به‌روز کردم.

از روزنامه سپید

پنجشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

تازه ابروهایش را هم برداشته!

دخترک دایم سکوت اتاق انتظار را می‌شکست. سرش گرم بازی با عروسکش بود اما ناگهان می‌گفت: مامان من کی می‌تونم دماغم رو عمل کنم؟ مامان گونه‌هام خوبه یا نیاز به عمل داره؟ مادرش که انتظار نداشت دختر جلوی آن همه آدم آبروریزی کند لبش را گزید و دختر را روی صندلی نشاند و آرام گفت: ذلیل‌مرده این حرفا رو از کجا آوردی؟ زشته، ساکت.

دخترک چند دقیقه‌ای دیگر با عروسکش ور رفت اما این بار بلندتر از قبل گفت: مامان من کی می‌تونم دماغم رو عمل کنم؟ نمی خوام همه عمر زشت بمونم. مادر از سر دلسوزی گفت: کی گفته تو زشتی عزیزم، تو به این زیبایی! دخترک ادامه داد: یعنی تو این قدر عمل کردی خیلی زشت بودی؟ مادر که کاملا معلوم بود جلوی آن همه آدم خجالت کشیده و هول کرده است با لکنت گفت: من من کی این قدر عمل کردم؟ دخترک اما ادامه داد: دکتر قبلی که می‌گفت دیگه نمی‌تونم دست به صورت شما بزنم از بس عمل شده. چند نفری که در اتاق انتظار بودند خنده‌شان گرفته بود. مادر با همان لکنت در حالی که سعی می‌کرد دخترک را در آغوشش آرام کند گفت: اون دکتر با من نبود داشت تلفنی به یکی دیگه می‌گفت. دخترک خودش را لوس کرد و گفت: پس چرا بابا می‌گه اون قدر عمل کردی که دیگه نمی‌شناسمت؟ مادر سرفه‌ای کرد و گفت: منظور بابا اینه خوشگل‌تر شدم. دخترک پرید توی مادر و گفت: یعنی قبلا زشت بودی؟ جماعت دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. چند نفری بلند خندیدند. منشی به اعتراض سیس بلندی کشید ولی خودش هم لبخند بزرگی بر لب داشت.

مادر اما هی خودش را در دام دخترش می‌انداخت. باز از سر دفاع گفت: من بینی‌مو برای زیبایی عمل نکردم برای پولیپ بود. دخترک که دیگر امان نمی‌داد به مادر، گفت: پس چرا بابا می‌گه اگه پیچ شمرون توی دماغت بود باید حالا صاف می‌شد؟ مادر که حالا اشک توی چشمانش جمع شده بود آرام گفت: دخترم اینها را نباید توی جمع بگویی،‌ اینها مسایل خانوادگی ماست. دخترک کمی خجالت کشید و گفت: ولی همه که اینجا هستند همین طوری هستند. مثلا آن آقا. چهار آقایی در سمت اشاره دخترک بودند یکهو جا خوردند. دخترک گفت: آن آقایی که لباس سفید پوشیده معلوم است دماغش را چند بار عمل کرده و تازه ابروهایش را هم برداشته. آقای پیرهن سفید بلافاصله گفت: خانم دخترتان را ادب کنید. مادر دخترک را روی سینه فشار داد و گفت: زشته دخترم. دخترک گفت: این آقا؟ اتفاقا به نظرم دماغش خوب شده، زشت نیست. جماعت بلند خندید و بعد نوبت به مادر و دخترش رسید تا به اتاق دکتر بروند. مادر گفت: اگر پیش دکتر دختر خوبی باشی و حرف نزنی بعدش هم می‌رویم پارک. خب؟ دخترک گفت: خب. تا قبل عمل بعدی بهتر است از همه فرصت‌ها برای بازی استفاده کنم.

 از روزنامه سپید

پنجشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

فعلا شکر خدا اعتیاد دیگری ندارم

رئیس انجمن علمی روانپزشکان ایران درباره شیوع افسردگی بین دانشجویان هشدار داد و گفت: آمارها تایید می‌کند شیوع افسردگی در دانشجویان و همچنین سوءمصرف مواد و مصرف خودسرانه دارو، بیشتر است. زیرا جوانان هم در رده سنی دوره خاصی قرار دارند و هم نخبگانی هستند که در دانشگاه وارد شده اند و انتظاراتی از این موقعیت خود دارند.

الان این طوری است که آدم هر چه نخبه‌تر باشد بدتر است. یعنی نخبه‌ها زیاد فکر می‌کنند و چون زیاد فکر می‌کنند مشکلات به چشم‌شان بزرگ می‌آید، پس زیاد حرص می‌خورند و نیاز به چیزی دارند که آنها را آرام کند.

یعنی اگر نسل ما دوران دانشجویی‌اش را با ساقه‌طلایی سر می‌کرد این نسل جدید با انواع آرام‌بخش‌ها و البته قلیان سر می‌کند. البته آن وقت‌ها هم که ما دانشجو بودیم هم همین وضع بود یعنی تا دپرس می‌شدیم بساط دود را آماده می‌کردیم و می نشتسم پای قلیان درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشتیم حرف می‌زدیم. البته برخی پای چیزهای دیگری مثل قُلقُلی می‌نشستند و درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشتند حرف می‌زدند. مهم این بود که پای بساط می‌شد درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشتیم حرف بزنیم. حتی مسوول خوابگاه هم هر وقت می‌آمد به ما بگوید بساط را جمع کنید نمی‌توانست جلوی توتون دوسیب مقاومت کند  و می‌نشست پای بساط و ساعت‌ها درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشت حرف می‌زد.

این وضع در پادگان‌ها هم هست. البته آنجا بیشتر به شکل سیگار وجود دارد چون زمان و مکان برای چاق کردن قلیان مناسب نیست. الان مردم جامعه خیلی به قلیان علاقه‌مند شده‌اند. شما مغازه‌هایی که به طور تخصصی آلات و ادوات قلیان‌ کشیدن را می‌فروشند ببینید. ببینید چقدر زیاد شده‌اند، لابد مشتری دارند که زیاد شده‌اند. لابد درصد افسردگی مردم بالاست که زیاد شده‌اند وگرنه آدم سالم و عاقل سراغ این چیزها نمی‌رود. آدم سالم و عاقل اگر بخواهد مواد مصرف کند دچار سوءمصرف نمی‌شود و به اندازه استفاده می‌کند و حد نگه می‌دارد. به همین دلیل است که به آنها معتادان یقه‌سفید می‌گویند. یعنی اصلا معلوم نیست معتاد هستند.

به هر حال شما که پزشک هستید بد نیست بدانید که ۳۴ درصد تهرانی‌ها بیماری روانی دارند و دست‌کم ۳۰ درصد مراجعان به پزشکان عمومی به دلیل انواع مختلفی از بیماری‌های روانی مراجعه کرده‌اند. نمونه‌اش خودم. من خودم اعتراف می‌کنم یک روانی هستم. از آن ۳۴ درصد تهرانی. البته بی‌آزار هستم ولی اگر خیلی بی‌کار بمانم و توی خانه هم زیاد متلک بارم کنند پشت هم قلیان می‌کشم. رکوردم هم چهار روز پی‌درپی است. با ذغال لیمویی. فعلا شکر خدا اعتیاد دیگری ندارم.

از روزنامه سپید

دوشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

همه دزدهای ایران

آن شب باران نه از آسمان به زمین، بلکه از زمین به آسمان می‌بارید. آن‌قدر تند بود که مهمان‌ها یکی‌یکی ماشین‌ها را می‌آوردند توی پارکینگ و خانواد‌ه‌شان را سوار می‌کردند و می‌رفتند. شبِ تولد یکی از دوستان بود. باران از ظهر شروع شده بود و یک‌ریز می‌بارید. ماشینم سر کوچه بود. با میزبان خداحافظی کردم و آرام‌آرام زیر باران سیل‌آسا قدم زدم و سوار شدم. توی خیابان‌ هیچ کس نبود. خلوت و زیبا شده بود تهران. عجله‌ای برای برگشتن به خانه نداشتم. یک‌وری و یواش می‌راندم که ناگهان دیدم یک پژو ۲۰۶ کنار خیابان پارک شده و صاحبش دارد وسط خیابان، زیر باران با موبایل حرف می‌‌زند و هم‌زمان هم اشاره می‌کند که من بایستم. جلوتر که رفتم، دیدم آقا محسن است. یکی از مهمان‌‌های تولد که همان‌جا با او آشنا شدم. گفتم: سلام آقا محسن چی شده؟ تلفنش را قطع کرد و گفت: آقای ساکی، شما را خدا رساند. پنچر شده‌ام. جلوی ماشینش پارک کردم. خنده‌ام گرفته بود. طوری می‌گفت پنچر شده‌ام که انگار موتور سوزانده باشد. فکر کردم از آن‌هایی است که بلد نیست لاستیک را عوض کند. پیاده شدم و دستکش مستکش و وسایلی را که نیاز بود، از ماشین خودم برداشتم تا کمکش کنم. گفتم: الان ردیفش می‌‌کنم. گفت: راضی به زحمت نیستم، مشکل چیز دیگری است. گفتم: چه مشکلی؟ گفت کلید قفل زاپاس را نیاورده‌ام. گفتم: چرا؟ گفت: چون اگر همراهم باشد، ممکن است دست دزدها بیفتد. گفتم: می‌انداختید روی دسته کلید خب. گفت: اگر دسته کلید را گم کنم چه؟ باز می‌افتد دست دزدها. گفتم: خب وقتی دزد دسته کلید را بدزدد، خود ماشین را می‌برد. گفت: نه، برخی دزدها همین زاپاس را می‌برند و با ماشین کاری ندارند. حرفش منطقی به نظر می‌رسید. گفتم: حالا کلید کجاست؟ گفت توی خانه. گفتم: و خانه‌تان؟ گفت: کرج. گفتم: لااقل مسافت دور که می‌آیید، با تجهیزات بیایید. حالا عیب ندارد، برادرم ۲۰۶ دارد. خانه‌مان نزدیک است، می‌روم زاپاس علی را برایتان می‌آورم. گفت: زحمت می‌شود. گفتم به هر حال از کرج رفتن بهتر است.

بعد از ۱۰ دقیقه با زاپاس علی برگشتم. گفتم: جک کو؟ گفت: مگر شما جک نداری؟ گفتم: چرا دارم، جک شما پس کجاست؟ گفت: راستش رفتید، نگاه کردم دیدم جک هم همراه نیست. می‌دانید برخی برای بردن جک قفل صندوق را می‌شکنند. با تعجب از حرف آقا محسن جک خودم را آوردم و گذاشتم زیر ماشین. جک را سفت کردم و خواستم قالپاق را بیرون بیاورم. هر چه زور زدم نشد. آقا محسن توی ماشین دنبال چیزی می‌گشت. هر چه تلاش کردم، نشد. یکهو آقا محسن آمد و گفت: آقای ساکی یادم رفت بگویم، قالپاق را با بست سفت کرده‌ام. خوب که نگاه کردم، دیدم چهار بست پلاستیکی کوچک به قالپاق بسته است. خواستم چیزی بگویم که گفت: برخی دزدها قالپاق می‌زدند. با سیم‌چین بست‌ها را بُریدم. دیگر نپرسیدم آچار دارد یا ندارد. آچار خودم را انداختم به پیچ‌، اما پیچ توی آچار گیر نکرد. پیچ از آچار کوچک‌تر بود. به پیچ‌های دیگر هم انداختم، نشد. آقا محسن بی‌صدا بالای سرم ایستاده بود. برگشتم نگاهش کردم. گفت: پیچ‌ها پیچ استاندارد نیست. خودم عوض‌شان کرده‌ام. گفتم: برخی دزدها رینگ و لاستیک می‌دزدند؟‌ ها؟ گفت: آقای ساکی شرمنده، شما تشریف ببرید، من خودم یک کاری می‌کنم. گفتم: لابد آچار این پیچ‌‌ها را ندارید؟ گفت: چرا چرا دارم. گفتم: خدا را شکر، پس بدهید قال قضیه را بکنم. گفت: داشتن که دارم، اما همراهم نیست. می‌دانید رینگ‌ها کلی قیمت دارد، درست نیست آچارش توی ماشین باشد. یعنی اگر شما پیچ چرخ را عوض کنید و بعد آچار مخصوصش را بگذارید توی ماشین، انگار پیچ چرخ را عوض نکرده‌اید.

از جایم بلند شدم. گفتم: لابد آچار مخصوص هم کرج است؟ گفت: نه، توی مغازه است. گفتم: خدا را شکر مغازه تهران است دیگر؟ گفت: خیر، مغازه قزوین است. با غیظ و بلند گفتم: قزوین است؟ گفت: ببخشید. گفتم: شما ببخشید من صدایم را بردم بالا. گفت: شرمنده، شما بروید… گفتم: بهترین راه امدادخودرو است. الان زنگ می‌زنم. گفت: خوب است، اما کارت طلایی ماشین همراهم نیست. گفتم: عیب ندارد آزاد حساب می‌کنیم.

امداد خودرو بعد از نیم ساعت آمد. چون مشکل را پشت تلفن گفته بودم، دیر کرد. گفت باید برود از گاراژ آچار مخصوص را بیاورد. توی آن نیم ساعت کمی با آقا محسن گپ زدم. از آن آدم‌های محافظه‌کاری بود که فکر می‌کرد همه دزدهای ایران می‌خواهند زندگی‌اش را بدزدند. می‌گفت: می‌ترسم یک چیزی بگویم شاکی بشوید. گفتم: چرا؟ گفت: اگر می‌خواستیم برویم قزوین، اول باید می‌رفتیم طالقان. چون کلید مغازه دست برادرم در طالقان است. من خودم کلید ندارم، چون احتمال گم شدن دو کلید از یک کلید بیشتر است.

امداد خودرو که رسید، دیگر توان ماندن نداشتم. همین که دیدم آچارش پیچ مخصوص آقا محسن را چرخاند، فلنگ را بستم. فردا ظهر آقا محسن با یک بسته شیرینی و زاپاس علی برادرم آمد. خیلی تشکر کرد و عذرخواهی. گفت: آقای ساکی دیشب متنبه شدم. گفتم چه خوب. فکر کردم الان می‌گوید کلید‌ زاپاس و آچار مخصوص را گذاشته‌ام توی ماشین. گفت: دیشب متنبه شدم و به برادرم گفتم باید حتما خانه‌اش را منتقل کند قزوین. خوب کاری کردم آقای ساکی؟

از چلچراغ

پنجشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی