آخرین‌های پایگاه خبری گُلوَنی

دوشنبه, 1 ژوئن 2015 | رضا ساکی

از پایگاه خبری گُلوَنی دیدن کنید

روی این نشانی کلیک کنید لطفا

پایگاه اطلاع‌رسانی گُلوَنی مجوز گرفت

هیئت نظارت بر مطبوعات، مجوز پایگاه اطلاع‌رسانی گُلوَنی را به مدیرمسئولی رضا ساکی صادر کرد. به‌زودی از این پایگاه رونمایی می‌شود

دوشنبه, 20 آوریل 2015 | رضا ساکی

دژ

نمی‌آمدم روبروی در مدرسه بایستم. تو شاید فکر می‌کردی از غرور است اما از سر خجالت بود. همان جا دور میدان منتظر می‌شدم. از آنجا به مدرسه‌ات دید داشتم. همیشه جزو آخرین‌ نفرها بیرون می‌آمدی. اوایل سعی می‌کردم میان آن همه دخترک پیدایت کنم اما بعد صبر می‌کردم همه بروند تا تو پیدایت بشود. بدو از در مدرسه بیرون می‌آمدی و بلافاصله راهت را به سمت میدان کج می‌کردی. سرت همیشه پایین بود و سرعتت زیاد. یک بار محکم خوردی به یک آقا و یک بار هم با سر رفتی توی بساط پشمک‌فروش. انگار بلد نبودی با سر بالا بدوی. تا خود میدان هم سرت پایین بود. به من که می‌‌رسیدی ناگهان ترمز می‌کردی و می‌گفتم: سلام عاموزا. عاموزا را هر بار یک طور می‌گفتی. هر بار اما توی دلم خالی می‌شد. بعد گوشه مانتویت را می‌گرفتم و می‌بردمت گرداب. قرار هر روز‌مان بود. شش سال تمام این کار را کردیم. آن روزها گرداب هنوز پله نداشت. پله‌های سنگی خودش بود فقط. عشق می‌کردی از دیدنش. هر بار که می‌‌بردمت آن بالا چنان با تعجب توی گرداب را نگاه می‌‌کردی که انگار بار اولت است. آب گرداب سبز بود. همیشه می‌پرسیدی: عاموزا آب مگر آبی نیست؟ این چرا سبز است؟ من هم همیشه همان پاسخ شش ساله را می‌دادم که از پدرم شنیده بودم: آب گرداب به خاطر نوع گیاه‌هایی که در آن هست سبز است. بعد تو می‌پرسیدی کدام گیاه؟ من هم یک اسم از خودم درآورده بودم و می‌گفتم: گیاه سبزه‌ای.

هر روز بعد از گرداب‌گردی یک برگ می‌انداختم توی جوب. آب جوب تند بود. از زیر گرداب بیرون می‌زد و هوف‌هوف می‌کرد. برگ را می‌انداختم و مسابقه می‌دادیم. هر کس که از برگ جلوتر می‌‌زد برنده بود. همیشه تو برنده می‌شدی. مثل هر روز. شش سال برنده بودی.

آن شش سال که تمام شد تو شش سال بزرگ‌تر شدی. رسیده شدی. خانم شدی. طوری شدی که دیگر خجالت می‌کشیدم دور میدان هم بایستم. بعد کم‌کم روال شش ساله به هم خورد. به قول خودت خوب نبود جلوی مردم. کم‌کم خودت برگشتی خانه. بی‌من. بی‌گرداب. بعد کم‌کم آقا رضا شدم. عاموزا نبودم. رضا هم نه. آقا رضا. آقا رضا خودش شد دیوار. مثل دیوارهای باستانی گرداب. از روزی که آقا رضا شدم دیگر آن رضای قدیمی نبودم. کم‌کم همه چیز عوض شد. مدرسه تو را کوبیدند. تابلوی شهید مرادداوودی را برداشتند گذاشتند روی مدرسه‌ای دیگر. جوب قدیمی را خراب کردند و آب گرداب را کشیدند توی تانکر و بردند. بعد پدر رفت و تو آمدی توی مراسم به من گفتی: تسلیت عرض می‌کنم. تسلیت عرض می‌کنم شد دیوار. دیوار روی دیوار آمد. شش سال بعد از آن شش سال، سال‌های دیوارکشی بود. بعد کم‌کم همه چیز کاملا فراموش شد. بعد من شدم آقای ساکی. آقای ساکی درِ قلعه بود. با دیوارهای بلند. مثل فلک‌الافلاک.

از: چلچراغ

پنجشنبه, 9 آوریل 2015 | رضا ساکی

 آسفالت‌‌‌‌

ده‌دار، ده‌یار، ده‌خوار و ده‌‌بار دور میز جلسات نشسته بودند تا مهم‌ترین جلسه تاریخ ده را برگزار کنند. ده‌دار در حالی که بغض کرده بود چنین آغاز کرد:

ده‌یار، ده‌خوار و ده‌بار عزیز، اینک که به روزهای پایانی خدمت خود در ده‌‌یاری نزدیک می‌شویم باید کاری کنیم که مردمان شریف ده همیشه از ما به نیکی یاد کنند. یعنی وقتی به یاد ما می‌افتند راضی باشند. البته آنها تا سالیان دراز لیچار بار ما خواهند کرد اما می‌خواهم کاری کنیم که بعد از این که خشم‌شان را خالی کردند یک خدابیامرزی هم برای ما بفرستند. به هر حال روش مردم همین است. البته خب آنها از مسایل دولتی چیزی نمی‌فهمند و نمی‌دانند ما با چه مشکلاتی روبرو بوده‌ایم و گمان می‌کنند ما چیزی از بیت‌المال در جیب خود گذاشته‌ایم. البته خبرهایی از شهر می‌رسد هم مزید بر علت است. آن قدرکه مسئولان شهری اختلاس کرده‌اند و خبرش اینجا آمده است که روستاییان هم گمان می‌کنند ما هم بودجه ده‌‌داری را بالا کشیده‌ایم نعوذبالله. متاسفانه این تفکر به شدت در میان مردم رایج شده و این کار ما را سخت می‌کند. پس باید یک کاری بکنیم، یعنی با باقیمانده آن چه داریم کاری کنیم که برای همیشه در ذهن مردم بماند. چه کنیم اما؟ ده‌یار نظر تو چیست؟

ده‌یار هم با بغض سخنان خود را آغاز کرد و گفت: مردم همیشه همین گونه‌اند، ما را زود فراموش می‌کنند. متاسفانه ما هر کاری بکنیم باز هم از یاد مردم خواهیم رفت چون جامعه‌شان کوتاه‌مدت است. اما من هم موافق هستم که بالاخره حالا که داریم می‌رویم یک کاری بکنیم. مثلا به نظرم بد نیست حمامی بزرگ در ده بسازیم. ها؟

ده‌دار رو به ده‌بار کرد و گفت:  نظرت چیست؟ ده‌بار با بغض پاسخ داد: موافق نیستم، اولا پول ساخت حمام را نداریم و دوما مردم مگر حمام می‌روند؟ هزار حمام هم بسازیم این مردم همان مردم کثیف دام‌دار و کشاورزند. حمام به دردشان نمی‌خورد. همین حمام قدیمی که دارند بس است. به نظرم باید راه ده تا جاده اصلی را آسفالت کنیم. این آسفالت تا ابد در ذهن‌شان می‌ماند. اصلا مردم چیزهای آسفالت شده است را فراموش نمی‌کنند. مثلا هنوز قضیه آسفالت کردن باغ انار را فراموش نکرده‌اند.

ده‌دار ادامه داد: البته آن قضیه قضیه‌ای حساس بود و متاسفانه مردم روزهای آخر هفته ساز و دهل می‌بردند آنجا و خوش‌گذارنی می‌کردند. الان یادم آمد که چند جای آسفالتش ترک خورده که حتما واجب است قبل از تمام شدن دوره تسلط‌مان بر ده دوباره آسفالت بشود. اما آیا با این پیشینه آسفالت کردن جاده خوب است؟ ده‌‌خوار چرا ساکتی؟

ده‌خوار نتوانست بابغض حرف بزند و های‌های شروع کرده به گریه کردن. ده‌دار و ده‌بار و ده‌یار هم با او گریه کردند. ده‌خوار بعد از چند دقیقه گفت: به عنوان کسی که از روز نخست تشکیل ده‌داری تا به حال در خدمت مردم بوده‌ام و زین‌پس هم خواهم بود عرض می‌کنم بهترین کار این است که ما نماد ده را بسازیم و آن را در ورودی ده نصب کنیم تا الی‌الابد مردم به یاد ما باشند و از ما به‌ویژه از شما به نیکی یاد کنند. ما باید غرور از دست رفته مردم ده را به آنها برگردانیم. مردم بیش از هر چیزی غرور می‌خواهند. جاده و حمام و درمانگاه به درد این مردم نمی‌خورد. این مردم قرن‌ها بدون جاده و حمام و درمانگاه زندگی کرده‌اند و الان اگر بخواهیم به جای قاطر به آنها ماشین بدهیم در حق‌شان خیانت کرده‌ایم. اگر بخواهیم امکانات ده را بالا ببریم در حق‌شان خیانت کرده‌ایم. مطمئن باشید شما هر کاری بکنید در ذهن مردم باقی نمی‌ماند اما اگر نماد ده را نصب کنید مردم را خوشحال خواهید کرد.

ده‌دار که با دقت حرف‌های ده‌خوار را گوش می‌‌کرده خطاب به ده‌یار و ده‌بار گفت: تجارب ارزنده ده‌خوار خیلی به کار ما می‌آيد. بعد رو به ده‌خوار کرد و گفت: چه نمادی بسازیم؟

ده‌خوار ادامه داد: در تمام این ولایات ده ما تنها دهی است که انار دارد. به نظرم نماد باغ انار را بسازیم. ده‌دار گفت: بعد نمی‌گویند خودشان خرابش کردند حالا دارند نمادش را می‌سازند. ده‌خوار گفت: نه، وقتی انار تبدیل به نماد بشود مردم دیگر سراغ خود انار را نمی‌گیرند. به نظرم یک انار بزرگ را بسازیم و در ورودی ده نصب کنیم. شعارش هم بشود: به باغ انار خوش آمدید.

از: مجله خط‌خطی. سال چهارم. شماره 43 دی 1393

سه شنبه, 7 آوریل 2015 | رضا ساکی

«ماهی سیاه کوچولو» به لُری ترجمه شد

داستان «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی به لُری ترجمه شد.

به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر ایسنا، به گفته رضا ساکی، «ماهی سیاه کوچولو» که با عنوان «مایی سیا کُشکِلَ» به لُری ترجمه شده است به صورت کتاب گویا خواهد بود و علاوه بر متن داستان، فایل صوتی هم خواهد داشت. این کتاب در بهار سال آینده منتشر خواهد شد.

او در توضیح بیش‌تر گفت: از این کار سه هدف داشته‌ام؛ یکی نشان دادن توانایی زبان لُری به‌ویژه لُری خرم‌آبادی بود. هدف دیگرم این بود که کتابی با خط لور که آقای احد رستگارفرد برای نوشتن لُری پیشنهاد کرده است منتشر بشود و هدف سوم این بود که یک کار به زبان لُری در حوزه کودک و نوجوان داشته باشیم.

ساکی در ادامه اظهار کرد: در این ترجمه بیش از 200 واژه و ترکیب مختص زبان لُری آمده و سعی شده است بیش‌تر از واژه‌های زنده لُری خرم‌آبادی استفاده شود. تلاش کردم نحوه فعل‌سازی، قیدسازی و… را در زبان لُری که کاملا با فارسی امروز متفاوت است نشان بدهم. البته لُری در اوستایی و پهلوی ساسانی ریشه دارد و جزو زبان‌های ایرانی است که آن‌طور که باید، حفظ و معرفی نشده است. امیدوارم این کار بتواند باعث بشود که نسل‌های بعد هم در حفظ این میراث بکوشند و از لُری سخن گفتن عار نداشته باشند. به عقیده من گویش‌های ایرانی مقوم زبان فارسی هستند و تا هستند نباید نگران فارسی بود؛ اما اگر این گویش‌ها در فارسی حل بشوند ممکن است سرنوشت زبان فارسی طور دیگری رقم بخورد.

دوشنبه, 23 مارس 2015 | رضا ساکی

کشفی تازه در خرم‌آباد

دوران پارینه‌سنگی یا پالئولیتیک قدیمی‌ترین دوران ماقبل تاریخ انسان و فرهنگ مادی انسانی و دورانی است که در آن انسان برای نخستین بار از ابزار سنگی دست‌ساز استفاده کرد.

پارینه‌سنگی از حدود ۲٫۵ میلیون سال پیش تا زمان عقب‌نشینی یخچال‌ها از نیمکرهٔ شمالی در فاصلهٔ سال‌های ۱۰ هزار تا۸۵۰۰ ق. م. ادامه داشت. به پارینه‌سنگی، عصر سنگ کهن و دیرینه‌سنگی هم گفته شده‌است.

در شهر خرم‌آباد 17 غار و پناهگاه مربوط به دوران پارینه سنگی قرار دارد. از جمله غارهای کُنجی، قَمَری، اَرجِنه، پاسنگر، یافته و کَلدَر.

در فاصله سالهای 1959 تا 1960 میلادی پرفسور «فرانک هول» استاد دانشگاه رایس آمریکا به انجام بررسی و حفاریهای باستان‌شناسی در منطقه غرب ایران به خصوص لُرستان پرداخت.
پرفسور هول، دره خرم آباد را به خاطر وجود غارهای پیش از تاریخ متعدد و به هم فشردگی آن به عنوان مرکز تحقیقات و مطالعات دوره پارینه سنگی خویش قرار داد و در این دره موفق به یافتن اقامتگاه‌های انسانی دوره پارینه سنگی شد که از آن جمله می‌توان به غار «کُنجی» مربوط به دوره موسترین، پناهگاه صخره‌ای «گرارجنه» دارای ابزار موستری و بارادوستی، غار «یافته» با ابزار بارادوستی، غار «قمری» با ابزار «موستری» و پناهگاه سنگی «پاسنگر» که شامل مواد بارادوستی و زارزی بود اشاره کرد.
تاریخ گذاری‌های به دست آمده از رادیوکربن نمونه‌های موستری از غار کنجی بیشتر از 40 هزار سال و نمونه‌های برادوستین به دست آمده از غار یافته بین 21 هزار تا 40 هزار سال پیش تاریخ‌گذاری شده است.

به‌تازگی هم کاوش در غار کَلدَر در دره خرمآباد لرستان توسط تیم مشترک ایرانی – اسپانیایی منجر به کشف بقایایی از دوران پارینه سنگی جدید و میانی در این ناحیه از ایران شد. از دستاوردهای این تیم می‌توان به کشف کف-بسترهای دوران پارینه سنگی و لایه‌های برجا و غیرمضطرب از دوران پلیستوسین اشاره کرد.

دستافزارهای سنگی کشف شده شامل سرپیکان‌ها، خراشنده‌های جانبی و انتهایی و سنگ مادرهای منتسب به صنعت لوالوا و تیغه‌ها و ریزتیغه‌ها و سنگ مادرهای منتسب به صنعت اوریگناسی (یا برادوستی)، همراه سنگ چکش‌های استفاده شده در تولید این دستافزارها می‌شود.

مهاجری مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری لُرستان گفت: صنعت لوالوا نوعی ازضربه به سنگ با روش خاص که مختص انسانهای نئاندرتال بوده و صنعت اوریگناسی یا برادوستی روش ابزارسازی انسان همو ساپین بوده که از ویژگیهای آن تاکید بیشتر بر روی تولیدتیغه و ریزتیغه است.

دوشنبه, 23 مارس 2015 | رضا ساکی

آبیاری اصولی

به دعوت سیدرضا شکراللهی از تاریخچه وبلاگ‌نویسی‌ام می‌نویسم.

از 83 وبلاگ نوشته‌ام. از پرشین‌بلاگ، بعد بلاگفا و بعد هم «عبید شاکی». من آن عصر طلایی را درک کردم. عصر طلایی سر زدن به وبلاگ‌ها، نظر دادن زیر نوشته دوستان و پیگیری کردن نظرهای دیگر. آن روزها روزهای خوبی بود. روزانه به چیزی حدود سی وبلاگ سر می‌ِزدم و مطلب می‌خواندم. خودم هم می‌نوشتم. نوشته‌هایی که اختصاصی برای وبلاگم می‌نوشتم. نوشته‌هایی که در دو سه سال اخیر هر جا در مطبوعات کم آورده‌ام و صفحه و ستونم خالی مانده است دست در بایگانی وبلاگم کرده‌ام و مطالب خوبی درآورده‌ام و چاپ کرده‌م.

راستش چند شب پیش وقتی دوباره بعد از سال‌ها تصویر وبلاگ ناصر خالدیان را دیدم جا خوردم. پرتاب شدم به سال‌ها پیش. سال‌های که کارم باز کردن وبلاگش بود و خواندن مطالبش. این رزوها اما وبلاگ‌ها کمی شبیه قبرستان شده‌اند. گورهایی از دوران طلایی. گورهایی پر از گنج البته. یک بار چیزی از وبلاگم برداشتم و قایمکی در چلچراغ چاپ کردم. عموزاده خلیلی گفت: یکی از بهترین‌ نوشته‌هایت بود. رویم نشد بگویم این را چهار سال پیش نوشته بودم. چهار سال پیش که این قدر هم ادعا نداشتم. اما چهار سال پیش این طوری نبود که چیزی بنویسیم و زرتی بگذاریم توی فیس‌بوک و بعد چهل بار ویرایشش کنیم. روی نوشته وقت می‌گذاشتیم. این طوری دیمی نبود.

ما سال‌هاست که خانه را رها کرده‌ایم و آمده‌ایم توی کوچه. فیس‌بوک کوچه و خیابان است. گودر زیرزمین بود. وبلاگ اما خانه آدم نویسنده است. اتاق کارش است. باید برگردیم به خانه به‌زودی. شاید هم دوباره کسب‌مان در وبلاگ رونق بگیرد.

فراموش نکنیم که با وبلاگ می‌شود نسل تربیت کرد و نهضت به راه انداخت. مثل نهضت نیم‌فاصله. با فیس‌بوک و پلاس نهایت بشود شلوغی ایجاد کرد. وبلاگ عرصه جدی نت است هنوز. فیس‌بوک عرصه‌ ژانگولر و وایبر جایی است که با شورت و رکابی می‌رویم اغلب. از وزیر و وکیل و نویسنده وقتی وایبر را روشن می‌کنیم می‌شویم یک مشت کپی کننده جملات قصار و جک‌های بی‌ادبی. در پلاس و فیس‌بوک اما کارمان هم‌خوان کردن فیلم دوربین مخفی و صحنه‌های بانمک است. در وبلاگ اما اغلب فقط نویسنده‌ایم. همانی که باید باشیم. یعنی از دیم دوباره برگردیم به آبیاری اصولی.

بخوانید:

گزارش اقلیت: تاریخ شخصی وبلاگ‌ها به روایتِ وبلاگ‌نویس‌ها

یکشنبه, 8 مارس 2015 | رضا ساکی

در ستایش طنز اجتماعی

طنزهای وایبری و کوتاه و فکاهی مثل فشفشه جشن تولد هستند. زود می‌سوزند و تمام می‌شوند. نورشان اول زیاد است و زیبا هستند اما خیلی زود کم‌‌نور می‌شوند. زیاد هم اگر از آنها روشن کنید دود خانه را پر می‌کند و باعث سرفه مهمانان می‌شود.

ستون‌های طنز روزانه مثل کیک جشن تولد هستند. کیک را می‌برند و جلوی شما می‌گذارند. شما آرام‌آرام کیک را می‌خورید و لذت می‌برید. اما همان یک برش احتمالا کافی است. بیشترش دل را می‌زند. پس کیک تولد مثلا اگر مخلوطی از میوه و شکلات باشد بهتر است.

طنزهای بلندتر و داستانی اما هدیه‌های جشن تولد هستند. زمان بیشتری با ما می‌مانند و ما برخی از آنها را تا آخر عمر نگهداری می‌کنیم. طنز اجتماعی همین هدیه تولد است. طنز سیاسی آن کیک است و طنزهای توتم‌وتابو‌شکن فشفشه‌اند.

این روزها طنز اغلب سیاسی است و اغلب فردی. یعنی اغلب با فرد کار داریم تا با نحله فکری‌‌اش. طنز اجتماعی اما کمرنگ است. در تاریخ طنز ایران همیشه همین طور بوده است که بعد از آزادی‌های نسبی، طنزنویس به جای نوشتن درباره زندگی درباره سیاست نوشته است و سیاست‌مدارها. این روزها طنز اجتماعی و از زاویه جامعه به سیاست و فرهنگ و هنر نگریستن کمتر در روزنامه‌ها و سایت‌ها و وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شود. یک زمان گمان می‌کردم دلیل سیاست‌زدگی طنز امروز شاید این باشد که طنزنویس طنزنویس طبقه متوسط است اما آیا طبقه متوسط خودش این قدر سیاست‌زده است؟

طنز اجتماعی که این روزها گاهی تعبیر به طنز زن‌وشوهری می‌شود بخش اعظم تاریخ طنز ماست. یعنی می‌چربد به همه سیاسی‌‌نویسی‌ها. عمده طنز برزگان همین طنز با موضوع‌‌های اجتماعی است. این روزها اگر کسی درباره مادرشوهر و عروس طنز بنویسد اُمل و بی‌کلاس است در حالی که مشکلات عروس و مادرشوهر از جمله مشکلات زندگی آدم‌هاست که همیشه با آن به نوعی درگیر هستند و دوست دارند درباره‌اش بخوانند. طنز اجتماعی همیشه طرفدار دارد. همینحالا تلویزیون خودمان کمدی رمانتیک «خانه سبز» برای چندمین بار از تلویزیون پخش می شود و جزو برنامه‌های پرمخاطب است.

یکی از مهم‌ترین دلایل کم‌رنگ شده طنزاجتماعی را باید در میزان مطالعه طنزنویسان و نحوه ورود آنها به روزنامه‌ها جست‌وجو کرد. طنزاجتماعی را یک روزنامه‌نگار می‌‌تواند بنویسد. اصلا طنزنویس به گمان من روزنامه‌نگاری است شوخ‌طبع که اخبار و حوادث و وقایع پیرامون خود را به طنز و شوخی بیان می‌کند تا یا از درد آنها کم کند و یا بر درد‌ آنها بیفزاید. از درد کاستن و بر درد افزودن دو کارکرد مهمی است که یک روزنامه‌نگار طنزنویس می‌تواند خلق کند. این روزها اگر کمتر بر درد می‌افزاییم و یا از درد می‌کاهیم شاید به این دلیل است که سراغ موضوع‌هایی نمی‌رویم که درد مردم هستند. یک نمونه خوب از طنز اجتماعی و از زوایه جامعه بر سیاست نگریستن، داستان «کسب‌وکار عروسک‌ها» است در آخرین اثر هوشنگ‌ مرادی‌کرمانی یعنی «ته خیار».

پی‌نوشت:

همین حالا در این فضای سیاست‌زده داخلی. یکی از شبکه‌های معلوم‌الحال ماهواره‌‌ای، یک بخش استندآپ کمدی را به برنامه‌هایش اضافه کرده است که درباره موضوع‌هایی مثل ازدواج و فرق دختر پسرهای دهه شصتی و دهه هفتادی و دهه هشتادی حرف می‌زند. این برنامه متاسفانه پرمخاطب هم هست. روابط میان دخترها و پسرها و مقایسه نسل‌ها همیشه پرطرفدار است.

از روزنامه آرمان

جمعه, 6 مارس 2015 | رضا ساکی

«بوم بهاری» با حضور لرستانی‌ها در رادیو جوان

برنامه «بوم بهاری» با رویکرد محیط‌ زیست هر روز از رادیو جوان پخش می‌شود. به گزارش یافته، برنامه زیست محیطی و طنز «بوم بهاری» به تهیه کنندگی رضا ساکی نویسنده و طنزپرداز لرستانی تا پایان فروردین 1394، هر روز از ساعت 19 تا 20 به طور زنده از رادیو جوان پخش می‌شود. گوینده این برنامه فاطمه صداقتی است؛ محسن تیزهوش و مجید دریکوند، دو تحصیل‌کرده‌ی ‌لرستانی این حوزه، به عنوان کارشناس در برنامه حضور دارند.
رویکرد اصلی «بوم بهاری» توجه به محیط‌زیست و حفاظت از آن به‌ ویژه در تعطیلات نوروز است و به محیط زیست لرستان توجه خاصی دارد.
ترانه‌ها و تصنیف‌هایی با موضوع طبیعت، معرفی جاذبه‌های طبیعی استان‌ها، گردشگری داخلی، اطلاع‌رسانی درباره وضعیت محیط‌زیست و …  از مباحثی است که در این برنامه به آن پرداخته خواهد شد.
سه شنبه, 24 فوریه 2015 | رضا ساکی