کمدی تراژدی هفته، چهار

گزارش از مرگ یک زبان

پئر، مار، شیمی تقصیره

پیشنهاد می‌کنیم گشت‌ارشاد در خیابان‌های رشت راه بیفتد و هر کس را که گیلکی بلد نیست سوار ون کند و باخودش ببرد.

گیلان اقلیم هرگز فتح نشده تاریخ ایران است. نه اعراب و نه مغول موفق به فتح گیلان نشدند چون هم کوهستان و اقلیم گیلان را پیش داشتند و هم مردان قدرت‌مند گیل و دیلم را. گیلان در دوره‌های هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان هم تقریبا مستقل از حکومت مرکزی بوده‌ است. اقلیم منحصربه‌فرد و استقلال گیلان در طول قرن‌ها باعث شد که مردم این منطقه از گیلک و تالش و گالش و دیلمیان گرفته تا تات‌ها بتوانند فرهنگ و به‌ویژه زبان خود را حفظ کنند.

گیلان اما با همه داشته‌های فرهنگی و با همه تمدن‌های قدیمی‌اش در آغاز قرن چهاردهم هجری خورشیدی مرکز تجددطلبی شد. عباس مسعودی موسس قدیمی‌ترین روزنامه‌ی ایران یعنی روزنامه‌ی اطلاعات در نوروز ۱۳۰۷ خورشیدی به گیلان و رشت سفر کرد. او گزارشی از این سفر را در روزنامه‌ی اطلاعات چاپ کرد. مسعودی درباره‌ی علاقه مردم منطقه به تجدد چیزهایی می‌نویسد که ممکن است به مذاق بچه‌های تهران خوش نیاید اما به هر حال واقعیت است:
«حس تجدد خواهی و فکر آزادی طلبی و معارف پروری در مردمان رشت تا حدی یعنی تقریبا ۲۰ سال زیادتر از ما تهرانی‌ها وجود دارد. اهالی رشت از هر فکر روشن و باز و از هر موضوعی که بوی آزادی و ترقی و آبادانی از آن استشمام شود با آغوش باز استقبال می‌کنند. من یقین دارم اهالی رشت و پهلوی [انزلی]یعنی اکثریت مردمان این دو شهر از حیث تجدد و فکر ترقی‌خواهی قریب ۲۰ سال از ماتهرانی‌ها جلو هستند.»

از زمانی که پادشاهان قاجار هوس سفر به اروپا کردند مسیر سفرشان از راه قزوین و رشت و انزلی بود. تمدن اروپایی در نخستین نقطه وارد گیلان می‌شد و سپس از گیلان به ایران رواج می‌یافت. مردم گیلان به دلایل تاریخی مردمی روشنفکر و غیر متعصب بودند و آزادیخواهی و مایل به تجددطلبی و پیشرفت بودند به همبن دلیل گیلان و رشت تبدیل به مرکز تجدد‌طلبی و مشروطه‌خواهی و ظواهر نوین تمدن شد. نخستین آثار تمدن جدید اروپایی در گیلان وارد و پذیرفته شد و سپس به تدریج به نقاط مختلف ایران رسید و البته هنوز هم در بسیاری از نقاط ایران این موج تجددخواهی و روشن فکری وارد نشده به دلیل فکر بسته و کله خشکی مردمان آن مناطق که ناشی از کمی ارتباطات و تبادلات فرهنگی است. (وبلاگ سرزمین کاسپین)

شارل دو منتسکیو ـ فیلسوف عصر روشنگری ـ سال‌ها پیش به موضوع اهمیت اوضاع اقلیمی و آب و هوا در شرایط سیاسی و اجتماعی هر کشور اشاره کرده بود. او با این نگاه، این‌طور استدلال می‌کرد که طبع و خلق و خوی انسان‌ها در آب و هوای سرد متفاوت از نقاط گرمسیر است. از نوع تحلیل او این نتیجه حاصل می‌آمد که برخی از وضعیت‌های طبیعی مستعد دموکراسی و برخی دیگر مستعد استبدادند. مثلاً می‌شود گفت، قندهار با آن آب و هوای خشکش بیشتر مستعد استبداد است تا لندن پرباران.
اگر این پایه نظری را قبول کنیم و در یک نگاه کلی، خشکی آب و هوا را با خشونت و درگیری با طبیعت سرسخت را با انسان‌های سخت‌گیر مرتبط بدانیم، جنگل سرسبز، دریا و نسیم روح‌بخش آن، نگاه متفاوتی به طبیعت را اقتضاء می‌کند. صلح با طبیعت مقدمه صلح با جهان است. مثلی گیلکی می‌گوید: “هوا خوشی، دیلخوشی”، یعنی وقتی هوا خوب است، آدمی هم شاد است. در چنین محیطی بی‌شک “اخلاق دموکراتیک” بیشتر زمینه ظهور دارد. گیلان از این لحاظ هم از جنگل، دریا و هم از سرسبزی و طراوت باران برخوردار است. اگر آب و هوا را در نوع خلقیات مرتبط بدانیم، گیلان باز اقتضای دیگری دارد. (وبلاگ لاهیگ)

این تجددطلبی و رونق روزنامه‌ها و سالن‌های تئاتر در رشت این شهر را به نماد عصر نو و مدرن و تجدد در ایران تبدیل کرد. مجموع این حوادث و طبع دموکرات مردم گیلان و به‌ویژه رشت باعث شد که کم‌کم زبان کیلگی فراموش بشود. معماری گیلانی فراموش بشود. آن هم با این همه شاعر و هنرمند و فرهیخته که گیلانی‌ها دارند.

امروز اگر در خیابان‌های رشت قدم بزنید همه جوان‌ها و مردم به گیلکی حرف نمی‌زنند. در برخی از محله‌ها که فقط آهنگ گیلکی مانده است. یعنی فارسی را با آهنگ و لهجه گیلکی حرف می‌زنند. تالشی و تات اوضاع بهتری دارد اما آنها هم رو به فراموشی می‌روند. طبق آمار و مشاهدات شخصی‌ام گیلانی‌ها در سال‌های آخر دهه ۴۰ شمسی و بعد در تمام دهه ۵۰ و ۶۰ با فرزندان‌شان فارسی حرف زده‌اند. یعنی الان متولدین آن سال‌ها فقط گیلکی را می‌فهمند اما قادر به گیلکی سخن گفتن نیستند. این نسل همان نسلی است که فارسی را با آهنگ گیلکی حرف می‌‌زند و حالا خودش دارد نسلی تربیت می‌کند که فارسی را با آهنگ فارسی و تهرانی حرف می‌‌زند. اغلب دوستان رشتی من این گونه هستند.
‌غم‌بار این جاست که گیلکی یکی از غنی‌ترین زبان‌های به جا مانده از زبان فارسی باستان و پهلوی اشکانی است. دستور خاص خود را دارد و سرشار از واژهای قدیمی است. غم‌بارتر این است که گیلکی پیشینه ادبی شفاهی و کتبی فراوانی دارد. مُردن زبان گیلکی به معنی مرگ موسیقی گیلان است. به معنی فراموش شدن امثال شیون فومنی. به معنی مرگ ضرب‌المثل‌ها و متل‌های گیلکی. اسطوره‌های و عقاید عامه مردم گیلان. فراموش شدن صدای آسمانی پوررضاها و مسعودی‌ها و عاشورپورها.

اما چرا پدران و مادران گیلانی با فرزندان‌شان فارسی حرف زدند؟ از ده‌‌ها نفر پرسیده‌ام و همه پاسخ داده‌اند: نخواستیم بچه لهجه بگیرد. یعنی یک زبان و تمدن و فرهنگ فقط به دلیل این که نخواستند بچه‌شان لهجه بگیرید در معرض نابودی است. از این آقایان و خانم‌های رشتی که با فرزندان‌شان فارسی حرف زدند چند نفر را می‌شناسم که خودشان لهجه غلیظ دارند اما دکتر و مهندس و خارج رفته هستند. از آنها می‌پرسم مگر لهجه مانعی برای شما بود در پیشرفت. پاسخ همه‌شان این است: نه.

گویش‌های ایرانی چون گیلکی مقوم زبان فارسی هستند. اگر گیلکی از بین برود به فارسی لطمه می‌خورد. اقوام ایرانی باید همچنان که فارسی را پاس می‌دارند گویش و زبان خود را هم پاس بدارند. حیف است گیلکی از بین برود. روزی که دیگر کسی نگوید بَلَ‌می‌سَر قطعا روز خوبی نیست. نه برای ایران نه برای گیلان.

ببینید: http://gilaki.gilyavaran.com/

از چلچراغ

جمعه, ۳ بهمن ۱۳۹۳ | رضا ساکی

مدیران ارشد رادیو، طنزنویسانِ شناسنامه‌دار را ترجیح می‌دهند

شفقنا رسانه- مرضیه حق‌شناس: سالیان سال است که گوش‌مان بدهکارش شده است. رادیو را می‌گویم. رسانه‌ی کهنه‌کاری که خیال تسلیم شدن در برابر موج عظیم رسانه‌های جدید و دم‌دستی را ندارد. همه‌ی ما اوقاتی را به خاطر داریم که با آن غمگین و شاد شده‌ایم. اما به راستی مگر رادیو چه دارد که ما را چنین مجذوب و مانوس خود کرده است؟ چه طور می‌تواند ما را بخنداند در حالی که تنها ابزارش صداست و توانایی نشان دادن تصاویر را ندارد.

طنز رادیویی حد وسط ندارد
رضا ساکی، طنزنویس در گفت‌وگو با شفقنا رسانه می‌گوید: طنز رادیویی برای شنیدن نوشته یا تنظیم می‌شود. البته این فقط یکی از ویژگی‌های طنز رادیویی است. برای نوشتن طنز رادیویی شیوه‌‌های خاصی وجود دارد شیوه‌هایی که ‌باید رعایت شوند تا متن به خوبی شنیده شود.
او معتقد است: طنز رادیویی اغلب حد وسط ندارد، یعنی یا خوب می‌شود یا بد. مانند جک که بعد از شنیدن آن شما یا می‌خندید یا نمی‌خندید. جک هم اغلب حد وسط ندارد. یا خوب بیان می‌شود که منجر به خنده خواهد شد یا بد طرح می‌شود که هیچ خنده‌ای دربرنخواهد داشت.

فضای رادیو به کدام نزدیک تر است: طنز یا جدی؟
ساکی می‌گوید: همه قالب‌های ژورنالیستی در رادیو کاربرد دارند اما به صورت شنیداری. یعنی گزارش رادیویی، نمایش رادیویی، خبر رادیویی و … همه باید برای شنیده شدن نوشته بشوند. پس مثلا در نمایش رادیویی میکروفون‌دهی به کاراکترهای نمایش روش خاصی دارد. تلفنی حرف زدن یک شخصیت در نمایش اصولی دارد که اگر رعایت نشود، ارتباط شنونده با نمایش قطع می‌شود.

مرز طنز و فکاهی کجاست؟
ساکی به مرزهای ساختاری و محتوایی اشاره‌ می‌کند: طنز از فکاهی اجتماعی‌تر، مصلحانه‌تر، منتقدانه‌تر و تفکربرانگیزتر است. فکاهی نیز همین خصوصیات را کم‌و‌بیش دارد ولی تاکید آن بیشتر بر خنده و خنداندن است. ساختار فکاهی اما برای رادیو خیلی مناسب است. چون فکاهی شنیداری‌ترین نوع کمدی است.

متن رادیویی: نوشته به اضافه‌ی لحن گوینده
ساکی یکی از راه‌های پرداختن به مسایل اجتماعی را نقد همراه با طنز می‌داند: کارکردهای آن دو گانه است. کمدی می‌تواند یک موضوع را مسخره بکند و یک موضوع دیگر را برجسته کند و مهم جلوه بدهد. در اینجا دانستن تعریف متن رادیویی مهم است. متن رادیویی یعنی نوشته به اضافه‌ی لحن گوینده.
او توضیح می‌دهد: ما در رادیو به نوشته‌ی روی کاغذ متن نمی‌گوییم، به این متن باید لحن گوینده هم اضافه بشود. مثلا یک گوینده هم می‌تواند متنی درباره‌ی اعتیاد را طوری بخواند که قبح اعتیاد شکسته شود و هم می‌تواند طوری بخواند که زشتی اعتیاد بیان شود. در رادیو بینامتن مهم است. حتی موسیقی‌ای که بعد از این متن درباره‌ی اعتیاد پخش می‌کنیم، مهم است. یعنی اگر بعد از این متن آهنگ پت‌ومت پخش بشود یک معنی می‌دهد اگر موسیقی پلیسی پخش بشود یک معنی دیگر. ضمن این که زمان مناسب شوخی را پیدا کردن هم مهم است؛ مثلا شوخی کردن با سقوط یک هواپیما درست در ساعت‌های بعد از حادثه کار درستی نیست. اصلا چنان بدموقع و نابه‌جاست که افکار عمومی را خشمگین می‌کند. بنابراین اگر زمان را نسنجیم متهم به لودگی خواهیم بود.

طنزنویسانی که طنزنویس نبودند
ساکی به حضور برخی نیروهای غیرمتخصص اشاره می‌کند و می‌گوید: طنز فوق‌تخصص است. برخی از کسانی که طنز می‌نویسند، ممکن است اغلب حتی نویسنده نباشند. در واقع رادیو باید اجازه نوشتن طنز را به هر کسی ندهد. کما این که هر کسی اجازه نوشتن نمایش را در این سازمان را ندارد. برای نوشتن نمایش لازم است به اداره‌ی کل نمایش بروید تا تایید بگیرید. ولی متاسفانه برخی هنوز نویسنده‌های خوبی نشده‌اند و کار خود را با طنز آغاز می‌کنند.
او ادامه می‌دهد: سال‌هاست در رادیو همه طنز می‌نویسند. هنگامی که شما طنز می‌نویسید در واقع در حوزه‌ی موضوعات حساس می‌نویسید. معضلات بزرگ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی. پس کسی که می‌خواهد در رسانه‌ای گسترده طنز بنویسد باید علاوه بر طنازی، ژورنالیست و خبرنگار خوبی هم باشد تا از وضعیت و احوال روز جامعه نیز باخبر باشد. البته بخش آموزش رادیو در دو سه سال اخیر به شدت در پی آموزش طنز به صورت بدو خدمت است تا این مشکل را حل کند. من خاطره‌های بسیار و حتی مدارکی شنیداری دارم از آنچه همین طنزنویسانی که طنزنویس نبودند، بر سر رادیو آوردند.

این طنزنویس معتقد است: هر شبکه رادیویی باید تحریریه‌ی طنز متشکل از طنزنویسان رسمی داشته باشد و طنز شبکه را آنها بنویسند. یعنی نویسندگانی که کار نوشتن را خوب بلدند، تجربه دارند، روزنامه‌نگار رادیویی یا روزنامه‌نگار هستند و حالا می‌خواهند طنز بنویسند. رادیو حالا بیش از هر چیز نیاز به نیروی تخصصی طنز دارد. هم در سطح مدیران گروه و هم در سطح برنامه‌سازان. این کار البته در چند سال اخیر پیگیری شده است و نظر مدیران ارشد رادیو بر همین است که طنز را طنزنویسان شناسنامه‌دار بنویسند اما خب همیشه اجرایی نمی‌شود.

جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

صداش خسته‌اس، می‌فهمی؟

طنز اختصاصى:

در جریان کنسرت سالار عقیلی در شاندیز مشهد، حریر شریعت‌زاده، نوازنده‌ی زن این کنسرت فقط یک قطعه را در کنار گروه اجرا کرد و بعد از اجرای آن قطعه سن را ترک کرد.

مدیر روابط عمومی این کنسرت در گفت‌وگو با ما درباره مسئله خانم شریعت‌زاده گفت: ایشان از شب قبل کمی ناخوش بودند و حال‌شان بعد از اجرای اولین قطعه بد شد به طوری نمی‌توانستند دف را نگه دارند. از ایشان خواستیم دف نزند و پیانو بزند اما انگشتان‌شان مثل چوب شده بود. خواستیم فقط با هم‌خوانی در کنار گروه باشند که البته دیدیم به علت سرماخوردگی و مننژیت و برونشیت و آنفولانزا و آنژین اصلا صدای‌شان در نمی‌آید پس از ایشان خواستیم که در کنار گروه نباشد.

همچنین شب گذشته کنسرت «عالیم قاسم‌اُف» با یک ساعت دیرکرد و بدون حضور دخترش «فرغانه قاسم‌اف» برگزار شد. مدیر روابط عمومی این کنسرت در گفت‌وگو با ما درباره مسئله خانم قاسم‌اف گفت: به ما گفته بودند که در تهران باید مواظب باشیم که سرما نخوریم و ما هم تمام سعی خودمان را کردیم که سرما نخوریم اما خانم قاسم‌اف رعایت نکرد و سرما خورد. طوری که بلافاصله رفتیم و به ایشان پنی‌سیلین تزریق کردیم تا خوب بشود.

البته آقای عالیم قاسم‌اف درباره حضور نیافتن دخترشان در کنسرت گفته بودند: «صدای دختر من خسته است و امشب روی سن نمی‌آید!» ایشان در توضیح تکمیلی گفتند: سندروم خستگی صدا در فامیل ما وجود دارد. فرغانه خانم آن شب هم سرما خورده و هم دچار سندروم خستگی صدا شده بود و هیچ طوری نمی‌توانستیم از او استفاده کنیم. البته خبرنگار ما از توضیحات ایشان قانع نشد و باز پیگیر ماجرا شد و سندروم خستگی صدا را غیرعلمی دانست و باز از استاد قاسم‌اُف سوال کرد که با این پاسخ ایشان روبرو شد: صداش خسته‌‌اس، می‌فهمى؟

باقی بقای‌تان.

پنجشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

درک رادیو

اندرو کرایسل کتاب Understanding Radio را در سال ۱۹۹۴ نوشته است. این کتاب با عنوان «درک رادیو» در مرکز تحقیق و توسعه صدا به فارسی ترجمه شده است.

کرایسل در بخشی از این کتاب دباره ویژگی‌های منحصربه‌فرد رادیو حرف می‌‌زند و مفصل درباره خیال‌پردازی رادیویی سخن می‌گوید. او میان گوش کردن رادیو و نشستن پای رادیو تفاوت می‌گذارد و می‌نویسد:
«گوش دادن به رادیو به مراتب آسان‌تر از گذشته شده اما به همان میزان از دقت کم شده است و بخش اعظم پیام از دست می‌رود. ارتباط با رادیو فقط از طریق یکی از پنج حس برقرار می‌شود و ورای آن چیزی وجود ندارد. پس رسانه رادیو باید دایم برای جلب شنونده مبارزه کند و بداند شرایطی چون رانندگی، شستن طرف و … باعث می‌شود که پیام رادیو شنیده نشود. شاید به همین دلیل است که امروزه این قدر از رادیو موسیقی پخش می‌شود…
بله، رادیو به شنونده آزادی می‌دهد که هنگام گوش کردن به رادیو بتواند کارهای دیگری هم انجام دهد. این اختیار و آزادی از درک کامل آن چه این رسانه برای ما فراهم می‌کند می‌کاهد.»

پس یک روزنامه‌نگار رادیویی باید بداند هم بر اساس ذات رادیو و هم به علت رفتار مخاطب، در رادیو نمی‌توان لایه‌وار سخن گفت و رمزگذاری کرد. رادیو رسانه‌ای ساده‌ است و هر چیزی که مخل این سادگی باشد رادیو را خراب می‌کند. یعنی مانع انتقال پیام می‌شود.

حالا شما فکر کنید در ۱۹۹۴ موبایل هوشمند و وایبر و وای‌فای نبوده، حالا که اینا هم هستند دیگه چی!
بیشتر: yon.ir/iJmv

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

دو کلمه حرف حساب ۳۰ ساله شد

«دو کلمه حرف حساب» عنوان ستون طنزی در صفحه ۳ روزنامهٔ اطلاعات بود. کیومرث صابری فومنی اولین بار این ستون را در ۲۳ دی ماه ۱۳۶۳ نوشت و نام مستعار گُل‌آقا را برای خود برگزید. زنده‌یاد صابری این ستون را تا آخرین شماره‌ی مجله گل‌آقا نوشت.

دو کلمه حرف حساب از آن کتاب‌هایی است که هیچ وقت در کتاب‌خانه نگذاشتم. جایش همیشه روی میز است، برای همیشه خواندنش.

پی‌نوشت:
اینجا فومن است.

goll

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

«لیلی» به کمک «زاگرس» آمد

روند از بین رفتن زاگرس وقتی شروع شد که هنوز ریزگردها نیامده بودند. ریزگردها میخ‌های تابوت زاگرس هستند. تابوتش را قبلا خودمان آماده کرده‌ایم.

با سوزاندن درختان بلوط ۵۰۰ ساله، آن هم برای تهیه زغال. طبق آخرین آمار ۱۹ هزار خانوار ساکن در ۳۷۰ روستای حاشیه جنگل‌های چهارمحال‌وبختیاری، سالانه هزار هکتار از جنگلهای استان معادل ۴۴۷ هزار مترمکعب چوب درختان بلوط و بنه را به بهانه تامین سوخت و تولید زغال می‌سوزانند. با پشتیبانی بیش از ۱۰۰ کوره در استان. اوضاع لُرستان و کهگیلویه‌وبویراحمد هم بهتر از چهارمحال‌وبختیاری نیست. خوزستان و کردستان و ایلام و کرمانشاه را هم اضافه کنید. کلا زاگرس را اضافه بفرمایید. داریم زاگرس را زغال می‌کنیم و سر قلیان می‌گذاریم. اما آیا لیلی می‌تواند جلوی زغال شدن بلوط‌ها را بگیرد؟

به گزارش بخش فرهنگ ایسنا، اگر شما همین امروز که اتفاقا فصل کاشت بلوط است یک بذر بلوط را که همان میوه بلوط است در خاک بگذارید، بهار ۹۴ جوانه می‌زند. اما این جوانه بعد از چهار پنج سال به اندازه ۷۰ سانت رشد می‌کند و ۴۰ سال طول می‌کشد تا بتواند بلوط بدهد. اما همین بلوط که بعد از ۴۰ سال بار می‌دهد در یک چشم به هم زدن زغال می‌شود. اوضاع در چهارومحال‌وبختیاری اوضاع بسامانی نیست. همین شهریور امسال بود که ۱۵ تن زغال بلوط در استان کشف شد. جنگل‌های پنج منطقه بازُفت، اردل، لُردگان، دوراهان و فلارد با ۳۰۷ هزار هکتار وسعت، کانون‌های عمده مناطق جنگلی در استان چهارمحال و بختیاری هستند که ۹۸ درصد پوشش عمده جنگلی این مناطق را درخت بلوط تشکیل می‌دهد. درختانی بزرگ که سن برخی از آنان تا ۵۰۰ سال می‌رسد. در تحقیقاتی که با حضور کارشناسان کشورهای خارجی در لُرستان انجام شده ارزش ریالی هر درخت بلوط ۱۶۹ میلیون تومان تخمین زده شده است اما مردم برای تهیه یک کیسه زغال دو درخت بلوط را قطع می‌کنند و با قیمت ۸۰۰۰ تومان می‌فروشند. طبق قانون برای هر کیلو زغال بلوط کشف شده فقط بین ۵۰۰ تا دو هزار تومان جریمه صورت می‌گیرد که رقم ناچیزی است. بعد از بلوط پسته‌وحشی تا بنه و بادام وحشی از دیگر گونه‌هایی هستند که زغال می‌شوند. سال‌هاست که مسوولان و کارشناسان تلاش کرده‌اند که جوامع محلی را مجاب کنند که درختان بلوط را قطع نکنند اما تقریبا موفق نشده‌اند. حالا لیلی به میدان آمده تا یک تنه مانع از بین رفتن درختان بشود.

چهارمحال‌وبختیاری یکی از استان‌هایی است که لُرها در آن زندگی می‌کنند. از دیرباز. از سپیده‌دم تاریخ. لُرها مردمانی هستند با فرهنگی غنی. فرهنگی که اتفاقا بلوط در آن نقش مهمی دارد. بلوط درخت محترمی برای لُرهاست اما فشار اقتصادی در این سال‌ها و کمبود منابع آب باعث شده است که برخی از این مردم بلوط‌ها را بکُشند و زغال کنند. این روند اما حالا به کمک لیلی در روستای گِل‌سفید کاملا متوقف شده است. روستای گِل‌سفید از توابع دهستان مشایخ در بخش حومه مرکزی شهرستان اردل است که حالا در آن هیچ بلوطی قطع نمی‌شود. یعنی لیلی نمی‌گذارد که قطع شود.

تاج ماه از زنان روستای گِل‌سفید است. او می‌گوید: ما سال‌ها لیلی را می‌شناختیم اما فکر نمی‌کردیم او بتواند به ما کمک کند. می‌گفتیم از لیلی کاری ساخته نیست. بعد سروکله یک گروه در روستا پیدا شد که به ما می‌گفتند از لیلی کمک بگیرید. ما اول حرف‌شان را باور نکردیم. گفتند ما ngo هستیم و روی این مسئله کار علمی کرده‌ایم به ما اعتماد کنید. خلاصه آن قدر رفتند و آمدند تا قبول کردیم با زن‌های روستا از لیلی کمک بگیریم.

مهندس میترا البرزی‌منش مدیر انجمن پاما (انجمن پایشگران حامی محیط زیست) است. او درباره استفاده از لیلی می‌گوید: قصدمان این بود که از صنایع دستی این روستا استفاده کنیم. به زن‌ها گفتیم به مردها بگویید درخت قطع نکنند ما در عوض کاری می‌کنیم که شما بتوانید صنایع‌دستی بسازید و بفروشید و درآمدزایی داشته باشید. بعد خواستیم صنایع دستی‌شان را به ما نشان بدهند. وقتی لیلی را دیدیم مطمئن شدیم که لیلی می‌تواند روستا را نجات بدهد. لیلی عروسکی قدیمی است که در چهار‌ومحال‌وبختیاری و کهگیلویه‌وبویراحمد درست می‌کنند. با چندتکه چوب و کمی پارچه عروسکی می‌سازند که لباس لُری به تن دارد. به زن‌ها گفتیم شما لیلی بسازید بقیه‌اش با ما. در تهران و شهرهای دیگر برای آنها مشتری پیدا کردیم و آنها لیلی درست کردند. در واقع به سراغ درآمد جایگزین رفتیم تا اهالی روستا از فکر زغال بیرون بیایند. بانوان روستا دور هم جمع شدند و سازمان محلی‌شان را تاسیس کردند، به نام سازمان محلی شولیز. سپس با همکاری اداره منابع طبیعی برای درختکاری در ۱۰ هکتار از جنگل‌های قرق منطقه و کاشت بذر بلوط و نگهداری آنها تا مدت یک سال قرارداد بستیم و درخواست ثبت ملی و بین‌المللی عروسک لیلی را به استانداری دادیم. حالا به لطف لیلی داریم کارهای بزرگ‌تری می‌کنیم. امیدوارم بتوانیم روستاهای اطرف گِل‌سفید را هم مجاب کنیم. این روزها در تهران نمایشگاه داریم و تعدادی از بانوان روستا به نمایندگی از سایر اهالی آمده‌اند.

این نمایشگاه تا ۲۶ دی‌ماه هر روز در پاسداران، انتهای نگارستان پنجم، شماره ۴ موزه عروسک‌های ملل برپاست. با یک نجات‌دهنده به نام «لیلی».

ایسنا. گزارشگر: رضا ساکی

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

فضولی در محیط خانه

- سلام پدر.

- سلام عزیزم، بگو.
- پدر.
- جان پدر به پدر بگو، اگه به من نگی به کی می‌خوای بگی؟
- پدر تو به من اعتماد داری؟
- بله بله، مگه می‌شه نداشته باشم، تو بچه خودمی.
- اعتماد کامل؟
- بله کامل.
- پس یعنی تلاش نمی‌کنی وارد لپ‌تاپ من بشی؟
- نه، چرا باید این کار رو بکنم؟
- به هر حال پدرها گاهی می‌خوان بدون بچه‌هاشون توی اینترنت چه کار می‌کنن.
- نه، من به تو اعتماد دارم.
- به هر حال خواستم بدونی لپ‌تاپم رمز داره.
- خیلی خوبه که رمز داره.
- اما اگر وقتی روشنه و من نیستم بخوای بری سروقتش یه نرم‌افزار داره که ازت عکس می‌گیره.
- من چرا باید برم سر وقت لپ‌تاپ تو؟
- به هر حال پدرها گاهی می‌خوان بدون بچه‌هاشون توی لپ‌تاپ چه فیلم‌هایی دارن.
- من هرگز این رو کار رو نمی‌کنم.
- به هر حال خواستم بدونی که اگر بخوای اون نرم‌افزار رو که ازت عکس می‌گیره غیرفعال کنی یه نرم‌افزار دیگه هست که وقتی قبلی غیرفعال بشه ازت عکس می‌گیره.
- واقعا خوبه که این قدر به امنیت توجه می‌کنی.
- به هر حال خواستم بدونی پدر جان.
- من به تو اعتماد کامل دارم.
- البته این نرم‌افزار یکی دو بار عکس شما رو گرفته اما من می‌دونم اتفاقی بوده.
- آها، آره عزیزم، یک بار داشتم فقط عکس روی لپ‌تاپت رو دید می‌زدم. همون طبیعت زیبایی که گذاشته بودی.
- راستی پدر اگر دست به لپ‌تاپ بزنی هم من متوجه می‌شم. یعنی یه نرم‌افزار دارم که بهم خبر می‌ده.
- عزیزم من به تو اعتماد کامل دارم.
- راستی پدر همه اینا رو روی گوشی هم دارم.
- موبایل؟
- بله، روی موبایل.
- من با موبایل تو چه کار دارم؟
- آخه نرم‌افزار موبایلم شصت بار ازت عکس گرفته. هی خواستی وارد بشی نتونستی.
- آها، اون روز حموم بودی خواستم با گوشیت بازی کنم ولی هی ارور می‌داد.
- به هر حال این جوریه پدر.
- واقعا به داشتن چنین فرزندی که این قدر به مسایل جاسوسی آشنایی داره افتخار می‌کنم.
- ممنون پدر.
- می‌گم اینا روی گوشی من هم می‌تونی بذاری؟
- می‌تونم ولی نمی‌کنم.
- چرا؟
- چون از فرداش هی عکس مامان رو می‌گیره، خوبیت نداره.
- ئه؟ مگه مامان به گوشی من سرک می‌کشه؟
- بله. هر روز.
- نه!
- شما هم می‌کشی دیگه.
- من فقط با گوشیش بازی می‌کنم.
- حالا هر چی.
- پس نصب نمی‌کنی.
- چه کاریه آخه.
- چه می‌دونم.
- پدر.
- جانم.
- بهتره به مامان اعتماد کامل داشته باشی.
- باشه.
- به مامان هم گفتم.
- چی گفت؟
- گفت شما مردا همیشه ریگی به کفش‌تون هست.
- دیدی.
- ولی شما به دل نگیر و اعتماد کن.
- باشه عزیزم.
- ممنون پدر.

از چلچراغ

یکشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کمدی تراژدی هفته، سه

حمله لودر خشمگین به یک خانواده

بفرما تو، دم در بده

 حتما بارها در خبرها درباره گودبرداری غیراصولی شنیده‌اید و خوانده‌اید اما آیا می‌دانید وقتی لودر وارد خانه‌تان شد باید چه بکنید؟ چگونه خود را نجات دهید؟ چگونه شکایت کنید؟ آیا می‌دانید چگونه می‌شود با مهندس ناظر و پیمانکار درافتاد؟ ما به شما می‌گوییم چه کنید. ما حق‌تان را از لودرها می‌گیریم. البته اگر زنده ماندید!

مردی است ۴۳ ساله. نمی‌خواهد نامش برده شود. می‌گویم می‌نویسم پ.ا. قبول می‌کند. می‌گویم از شب حادثه بگو. می‌گوید:

چند روز بود کار گودبرداری شروع شده بود و لودر هر شب کار می‌کرد. از بس که خبرهای مربوط به گودبرداری و خراب شدن خانه‌ها را خوانده بودم که رفتم و به مهندس ناظر گفتم نگران هستم. مهندش اما گفت نگران نباشما مطابق استاندار جهانی کار می‌کنیم. ایزو داریم. من دستور داده‌ام که یک متر از دیوار شما فاصله بگذارند و بعد بکنند. به مهندس ناظر گفتم شمع نمی‌زنید؟ گفت: الان در دنیا دیگر شمع نمی‌زنند. ما به روش سوئیس عمل می‌کنیم. بعد هم شمع زدن برای تازه‌کارهاست، این راننده لودر ما راننده لودر نیست، منبت‌کار است. یعنی طوری خاک را برمی‌دارد که آب در دل‌تان تکان نمی‌خورد. خلاصه که مهندس ناظر من را راضی کرد که همه چیز اصولی است.

شب حادثه بچه‌ها طبق معمول قبل از ساعت ده خوابیده بودند. علی پسرم ۷ ساله توی اتاق خودش و مهدیه دخترم ۱۳ ساله در اتاق خودش. من و همسرم داشتیم نود نگاه می‌کردیم و با هم کل‌کل می‌کردیم. همسرم متاسفانه پرسپولیسی است و پرسپولیسی خیلی متعصبی هم هست و اصلا زیربار ابهت استقلال نمی‌رود. خلاصه داشتیم کل‌کل‌ می‌کردیم و نود نگاه می‌کردیم که ناگهان زمین شروع کرد به تکان خوردن. خیلی غریزی من به سمت مهدیه و همسرم به سمت اتاق علی دویدیم و بچه‌ها را زدیم زیر بغل و به سمت کوچه رفتیم. وقتی پایم را از خانه بیرون گذاشتم صدای ترک خوردن خانه را شنیدم. خلاصه خودمان را انداختیم توی کوچه. وقتی سکوت و خلوتی کوچه را دیدم متوجه شدم که زلزله زلزله‌ای ویژه خانه ما و دسته گُل آقای منبت‌کار بوده است. بچه‌ها چنان ترسیده بودند که زبان‌شان بند آمده بود. دیوار خانه عمودی و افقی ترک خورده بود و حیاط خانه نشست کرده بود. برخی از  همسایه‌ها با شنیدن صدای ترک خوردن یا جیغ و داد ما بیرون آمده بودند. به آتش‌نشانی زنگ زدیم و آمدند خانه را دیدند و گفتند ماندن در خانه خطرناک است. از فرط عصبانیت رفتم که حساب راننده را کف دستش بگذارم که دیدم کلا از محل فرار کرده‌اند. خلاصه من بدوبدو می‌رفتم و از توی خانه مدارک و چیزهای باارزش را برمی‌داشتم و می‌آمدم بیرون. بعد از این که وسایل مدرسه بچه‌ها را هم بیرون آوردم رفتیم خانه پدرم.

صبح که برگشتم دیدم کل حیاط ریزش کرده است و قسمتی از لودر هم زیر خاک مدفون شده است. همسایه‌ها می‌گفتند کارگران بعد از رفتن برگشته‌اند و همچنان لودر خاک‌برداری کرده است تا وقتی که حیاط کاملا ریزش می‌کند و منبت‌کاری استاد کامل می‌شود.

به خاطر ریزش حیاط و راهی که برای سارقان باز شده بود نمی‌توانستم خانه را ترک کنم. پس تا ظهر منتظر ماندم تا مهندس ناظر بیاید. مهندی ناظر که آمد خیلی آرام و راحت گفت: ئه ریخت؟ گفتم: ئه ریخت؟ مرد حسابی ممکن بود بچه‌هایم بمیرند. گفت: الحمدلله که حالا سالم هستند. گفتم: این بود روش سوئیسی؟ دیوارها هم هر لحظه ممکن است بریزند. باید شمع بزنی. گفت: در سوئیس هم گاهی از این اتفاق‌ها می‌افتد. شمع نمی‌خواهد. خاک‌برداری آن قسمت تمام شده  اگر می‌خواست بریزد همان وقت ریخته بود. خلاصه زیربار شمع‌زدن نرفت و مجبور شدم به ۱۳۷ زنگ بزنم و آنها بیایند مجبورش کنند. به‌اجبار شمع زد و گفت اگر شکایت نکنی از بیمه خسارتت را می‌دهم. دو ماه همین طور من را سردواند تا عاقبت شکایت کردم و کار به شواری حل اختلاف کشید و کارشناس دادگستری خسارت را ۲۳ میلیون برآورد کرد و چون میزان خسارت بالای ۵ میلیون بود باید به دادگاه می‌رفتیم. خواستم که دستور توقف کار را بگیرم اما گفتند برای توقف کار تا روز دادگاه باید ۷۰ میلیون تومان به حساب دادگستری واریز کنم تا اگر حکم به نفع پیمانکار صادر شد آن مبلغ را در عوض زیان توقف کار بردارد. از حرص خواستم هر طوری شده ۷۰ میلیون را جور کنم اما هر چه تلاش کردم نشد اما به توصیه یکی از دوستان رفتم نظام مهندسی و از مهندی ناظر شکایت کردم. شکایت از مهندس ماظر ورق را برگرداند. مهندس که خیلی ترسیده بود با یک چک ۱۴ میلیونی با تاریخ روز آمد و گفت: دادگاه را بی‌خیال شو و این چک را بگیر. من هم گرفتم.

گفتم چرا؟ چرا نماندی بروی دادگاه و ۲۳ میلیون را بگیری؟

گفت: از وقتی شکایت کردم تا زمان دادگاه شش ماه طول کشید. اگر دادگاه می‌رفتم رای به نفع من بود اما آنها حتما درخواست تجدیدنظر می‌دادند و می‌‌افتادیم توی یک دوری که چند سال طول می‌کشید. من هم ۱۴ میلیون امسال را به ۲۳ میلیون دو سه سال دیگر ترجیح دادم.

گفتم: در پایان توصیه‌ای داری برای مردم؟

گفت: اگر کسی خواست کنارتان خانه‌تان گودبرداری کند از همان روز اول شکایت کنید. شکایت کنید که کارگر غیرمجاز دارد. شکایت کنید که سروصدا می‌کنند. شکایت کنید که تابلوهای هشداردهنده نصب نکرده‌اند. بگویید در کارگاه ماهواره دارند. بگویید سگ آورده‌اند توی محل. بگویید روزها کار می‌کنند. به هر جا که می‌توانید زنگ بزنید و شکایت کنید. این طوری حساب کار دست‌شان می‌آید. من اگر همان روز اول از مهندس ناظر شکایت می‌کردم زودتر به نتیجه می‌رسیدم.

 از چلچراغIMG_0002

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

چرا باید خوابگرد بخوانیم؟

آنهایی که سال‌هاست خوابگرد را می‌خوانند می‌دانند که مدتی خوابگرد کمتر به‌روز می‌شد. به هرازویک دلیل. اما حالا چند ماه است که خوابگرد تبدیل به همان سایت مرجع همیشگی شده است. خوابگرد، نگاه انتقادی سیدرضا شکراالهی است به فرهنگ، هنر و ادبیات. یعنی هر چه در آن چه منتشر می‌شود حاصل این نگاه است. خوابگرد یک پنجره پشتی هم دارد که محمدحسن شهسواری نویسنده‌ی معروف و مدرس داستان‌نویسی در آن می‌نویسد.

سخت است بگوییم خوابگرد خوابگرد شکراللهی است یا شکراللهی شکراللهی خوابگرد چون این دو از هم جدا نیستند اما آن چه به یقین می‌توان گفت این است که خوابگرد را فقط شکراللهی می‌تواند این طوری به‌روز کند و در گذر سال‌ها، خواندنی نگهش دارد.

اگر خواننده خوابگرد نیستید پیشنهاد می‌کنم بخوانیدش. خودم دلایل محکمی برای خواندن خوابگرد دارم اما دو تای آن مهم‌تر است. نخست این که مطالب خوابگرد کاملا اختصاصی است. یعنی شما مطالب خوابگرد را هیچ جای دیگر نمی‌توانید پیدا کنید و بخوانید. حتی وقتی چیزی را بازنشر می‌کند به روش خودش بازنشر می‌کند. دوم این که مطالب خوابگرد کاملا کاربردی و به‌دردبخور هستند. یعنی مطالبش به کار اهل ادبیات می‌آیند. نقدها و نوشته‌هایش نیاز به ترجمه فارسی به فارسی ندارند. شاید نگاه به برخی از آخرین مطالب خوابگرد منظورم را روشن کند:

- کیبورد فارسی استاندارد جدید برای آیفون و آیپد (مطلبی درباره یک اپ جدید با نیم‌فاصله)

- پیشنهاد یک کتاب برای همه‌ی روزهای سال (معرفی مجموعه‌داستان)

- راجب به حیض انتفا با کمی اسیدپاشی! (درباره درست‌نویسی)

- بوی خون خر، دانلود رایگان یک مجموعه‌داستان تازه (اثر حافظ خیاوی داستان‌نویس برجسته)

- بار عاطفی واژه‌ها، بخشی از مقاله‌ی «زبان در خدمت باطل» نوشته‌ی دکتر محمدرضا باطنی (بازنشر خوابگردی از بخارا)

- سفر پیرنگ در ادبیات؛ از پیرنگِ سفر تا پیرنگ مخدوش و ژانر (مبحثی از محمدحسن شهسواری)

- سرانه‌ی مطالعه در میان ملت‌های گوناگون (نویسنده مهمان)

- سه قانون نوشتن در کامپیوتر و برای وب (از نوشته‌های قدیمی خوابگرد که نیم‌فاصله را در نت رواج داد)

یعنی در خوابگرد مطالبی درباره درست‌نویسی، داستان‌ها و رُمان‌های تازه، داستان‌ها و رُمان‌هایی که برای نخستین بار در خوابگرد منتشر می‌شوند، نقدهای نویسندگان مهمان و نوشته‌های خود سیدرضا شکراللهی وجود دارد که در هیچ جای دیگری نیست. بایگانی ۱۲ ساله خوابگرد هم چنین موضوعاتی دارد:
سبزیجات!، شعر، رمان‌های ملکوت، داستان‌های بی‌ویرایش امروز، ادبیات و حواشی، سینما، تلویزیون، هنر، تحلیل فرهنگی،‌ روزانه، موسیقی، وب و رسانه، زبان و نگارش و بازار کتاب.

خوابگرد را از دست ندهید. در فیس‌بوک هم می‌توانید صفحه‌اش را پیگیری کنید. از من گفتن بود.

http://www.khabgard.com/

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کمدی تراژدی هفته، دو

اجزای بدن در سطل زباله

ضایعات دماغ شما را خریداریم!

اجزای بدن ما بعد از عمل چه می‌شوند؟ مثلا وقتی دماغ شما را می‌بُرند تا سر بالا بشود، آن قسمت بریده را چه می‌کنند؟ سنگ کلیه را کجا می‌ا‌ندازند؟ ما پیگیر اجزای بریده‌ شده شما هستیم. دانستن، حق مردم است.

با آقای احمدی‌مجد از کارکنان سازمان حفاظت از محیط زیست شهر تهران می‌خواهیم به یک بیمارستان گران‌قیمت در تهران سر بزنیم و نحوه جمع‌آوری و بسته‌بندی و بی‌خطرسازی زباله‌های بیمارستانی را در آن بررسی کنیم. آقای احمدی‌مجد ۱۲ سال است که کارشناس سازمان حفاظت از محیط زیست است.
- آقای مجد تا به بیمارستان برسیم، درباره زباله‌های بیمارستانی برایمان توضیح بدهید.
عرض به خدمت شما که در تهران روزانه ۹۰ تن زباله بیمارستانی تولید می‌شود که این ۹۰ را شهرداری جمع‌آوری میکند. ما در سازمان اعتقاد داریم که همین مقدار یعنی ۹۰ تن دیگر هم هست که متاسفانه متولی جمع‌آوری ندارد.
- یعنی چی؟
یعنی اینکه این زباله‌ها ول هستند.
- خب یعنی چی؟
یعنی اینکه آماده باش تا چیزهایی ببینی که هوش از سرت برود.
- چه چیزهایی؟
اول باید بدانی ما چهار نوع زباله بیمارستانی داریم. زباله‌های عادی مثل گل و جعبه شیرینی. زباله‌های شیمیایی و دارویی مثل سرنگ و باقیمانده سِرُم. زباله‌های عفونی مثل سر سُرنگ و هر چیز خونی یا خونی‌ شده و زباله‌های پاتولوژیک که همان بافت بدن و اجزای بدن هستند مثلا باقیمانده دماغ. بیمارستان‌ها موظف هستند طبق قانون زباله‌هایشان را به این چهار گروه تفکیک کنند و البته زباله‌های عفونی و پاتولوژیک قبل از خروج از بیمارستان باید به طرز خاصی بی‌خطرسازی بشوند.
- که نمی‌شوند؟
حالا بیا تا بگویم. مدیریت فاضلاب بیمارستان را هم به اینها اضافه کن.

به بیمارستان می‌رسیم. بیمارستانی مدرن و زیبا. با یک لابی بزرگ که سقف بلندی دارد و آنقدر تمیز است که اصلا بوی بیمارستان نمی‌دهد. وسایل بازی، اینترنت پرسرعت، مبلمان آنچنانی، کارمندهای کراوات زده، تهویه مناسب، کافی‌شاپ و تلویزیون‌های بزرگ و گل‌های طبیعی جلوه خاصی به لابی داده است. عین خارج. آقای احمدی‌مجد می‌گوید اینجا واقعا از آنجاهایی است که مرده را زنده می‌کند از بس پزشکان خوب و دستگاه‌های مجهزی دارد. چیزی که در این بیمارستان زیاد به چشم می‌خورَد، بیماران خارجی هستند. از لابی می‌گذریم و به اطلاعات مراجعه می‌کنیم و آقای احمدی‌مجد کارت سازمان حفاظت از محیط زیست را نشان می‌دهد و من را به عنوان عکاس معرفی می‌کند. عکاس با موبایل البته! نگهبان کارت را می‌گیرد و می‌برد. با اخم این کار را انجام می‌دهد و احتمالا توی دلش می‌گوید باز اینها آمدند. ۱۰ دقیقه می‌گذرد. مشغول لذت بردن از فضای لابی هستیم. از سر بی‌کاری نگاهی به قیمت خدمات بیمارستان می‌کنم. قیمت‌هایش طوری است که من باید برای یک شب خوابیدن در آن کل حقوق یک سال چلچراغ را بدهم. خدماتش محشر است و اتاق‌هایش بی‌نظیر، اما گران هم هست. آقای احمدی‌مجد می‌گوید اینجا هتل بیمارستان است و اتاق‌های مخصوص بچه هم دارد.

بعد از ۲۰ دقیقه یک آقای کت‌وشلواری با دو نفر مامور حراست می‌آید و کارت را می‌دهد و می‌گوید بفرمایید. بفرمایید را طوری می‌گوید که انگار گفته باشد بروید به درک. با آن سه نفر راه می‌افتیم و می‌رویم. آقای احمدی‌مجد برای خودش و من ماسک و دستکش می‌گیرد. به احمدی‌مجد می‌گویم این بیمارستان آنقدر خوب و تمیز است که آدم دوست دارد مریض بشود بیاید اینجا. می‌گوید حالا صبر کن. چند دقیقه‌ای فقط راه می‌رویم. از این راهرو به آن راهرو. از این بخش به آن بخش. احمدی‌مجد تندتند راه می‌رود و ما چهارنفر به دنبالش. احمدی‌مجد آنقدر راه می‌رود تا عاقبت یک کارگر را می‌بیند که مشغول جمع کردن زباله‌هاست. احمدی‌مجد مثل پلنگ می‌پرد جلوی او و می‌پرسد: از کجا می‌آیی؟ کارگر می‌گوید: از اتاق عمل. احمدی‌مجد می‌پرسد: چه برداشتی از آنجا؟ کارگر می‌گوید: چه می‌دانم گذاشته بودند دم در. احمدی‌مجد به آن آقای کت‌وشلواری می‌گوید: این زباله‌ها باید وارد بخش بشوند؟ آقای کت‌وشلواری سر کارگر داد می‌زند: اخراجی، چقدر گفتم اینها را باید ببری پایین. احمدی‌مجد آرام می‌گوید: فیلم‌شان است.

یک ساعت دیگر در بیمارستان می‌چرخیم و بعد به محل زباله‌ها می‌رویم. هیچ خبری از تفکیک نیست. همه زباله‌ها را شهرداری می‌آید و می‌برد. از انگشت و دماغ و آپاندیس گرفته تا باند و چسب و جعبه شیرینی.

آقای احمدی‌مجد کاغذی می‌نویسد و به آقای کت‌وشلواری می‌دهد بعد هم می‌گوید: به‌زودی باید تشریف بیاورید دادسرا. از بیمارستان بیرون می‌آییم. می‌گویم: همین؟ می‌گوید: همین نیست. بعد موبایلش را درمی‌آورد و چند عکس نشانم می‌دهد. عرق سرد روی پیشانی‌ام می‌نشیند. می‌گوید: درآمدشان به ریال و دلار و یورو است و میلیاردها تومان گردش مالی دارند، اما فقط چسبیده‌اند به حوزه درمان و حوزه بهداشت را به‌کل فراموش کرده‌اند. عکسی که نشانم می‌دهد، عکس یک کیسه زباله است که یک بافت بزرگ، چیزی شبیه ریه در آن قرار دارد، ولی روی کیسه نوشته شده است معمولی. یعنی همانی که باید شهرداری ببرد. می‌گوید: باور می‌کنی این را ساعت ۹ می‌گذارند دم در تا شهرداری بیاید ببرد؟ ادامه می‌دهد: زباله‌های عفونی حتما باید امحا بشوند، یعنی به روش خاص از بین برده بشوند و زباله‌های پاتولوژیک مثل باقیمانده دماغ را سازمان بهشت زهرا دفن می‌کند. این زباله‌ها خیلی خطرناک هستند و نباید وارد محیط‌های عمومی بشوند. حالا فکر کن روزانه چندین تن از این زباله‌های باز و بی‌خطرسازی نشده در تهران داریم.

میگویم: شکایت‌تان به نتیجه می‌رسد؟ می‌گوید: الان از چهار بیمارستان معروف شکایت کرده‌ایم. هر روز دادگاه داریم. ما کارمان را می‌کنیم و پیگیر هستیم. امروز هم آمدم تا ببینم آیا تهدید ما را جدی گرفته‌اند یا نه، که دیدم نگرفته‌اند. این تصویر را یک پرستار دوستدار محیط زیست برای ما فرستاده و بعد خودمان یکی را فرستادیم و کلی اطلاعات جمع کردیم. گفتم: مردم چگونه می‌توانند به شما اطلاع بدهند تا تصویری به دست‌تان برسانند. گفت: می‌توانند به ۸۸۸۴۳۴۹۸ یا ۸۸۸۲۴۵۱۳ زنگ بزنند و بعد ما به آنها ایمیل می‌دهیم و اطلاعات‌شان را می‌گیریم و پی‌گیری میکنیم.

من اگر روزی گذرم به بیمارستان بیفتد و کارم به اتاق عمل بکشد، اصلا دلم نمی‌خواهد اجزای بدنم را بگذارند دم در. فکر کن مثلا یک گربه، باقیمانده دماغ یا عضو دیگری از بدن آدم را به دندان بگیرد و توی خیابان بدود؛ شما دوست دارید؟

عکس اختصاصی است:

10620533_10203439239527989_2331167286770810542_n

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی