«مکتب‌خانه طنز» بر انتقال تجربه تاکید دارد

رضا ساکی که دبیر نشست‌هایی با نام «مکتب‌خانه طنز» در حوزه هنری است، درباره هدف برگزاری این جلسات گفت: هدف اصلی از برگزاری این نشست‌ها آموزش است و درواقع این نشست‌ها آموزش کارگاهی را شامل می‌شود.

این طنز‌پرداز با بیان اینکه لازم است نسل جدید به افراد پیش‌کسوت این حوزه دسترسی داشته باشند، به خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری گفت: مدت‌ها بود دنبال این بودیم که چنین اتفاقی بیفتد و افراد حرفه‌ای و مبتدی در حوزه طنز در کنار یکدیگر جمع شوند و از تجارب و نظرهای یکدیگر استفاده کنند تا اینکه به مکتب‌خانه طنز رسیدیم.

وی همچنین توضیح داد: در هر نشست چند طنزنویس شناخته شده کشور حضور دارند و در دو نشستی که تاکنون برگزار شده، افرادی مانند ناصر فیض، مهدی فرج اللهی، علی زراندوز، جلال سمیعی، صابر قدیمی و… حضور داشتند.

ساکی با تاکید بر اینکه سعی می‌شود در هر جلسه سخنرانی‌ها تخصصی باشد و موضوعات مختلفی که کمتر به آن‌ها پرداخته شده مورد بررسی قرار بگیرد، اظهار کرد: به عنوان مثال، در نشست بعدی قرار است نظریات طنز با نگاه زبان‌شناختی مطرح شود که یک پایان نامه کار‌شناسی ارشد است.

این فعال فرهنگی با تاکید بر مفید بودن چنین فضایی برای علاقه مندان به طنز که می‌خواهند وارد این عرصه شوند گفت: در دو نشست قبلی، چندین نفر برای اولین بار در مقابل کار‌شناسان طنز، اثر طنزشان را ارائه کردند و نظر افراد باتجربه را درباره کارشان شنیدند.

ساکی ادامه داد: یکی از ویژگی‌های این جلسات این است که سعی می‌کنیم دچار یکنواختی نشود؛ به عنوان مثال در نشست قبلی، فیلمی از برادران مارکس که با موضوع بحث مرتبط بود نمایش دادیم.

وی همچنین از این خبر داد که بعضی از سخنرانی‌ها ادامه‌دار است و ایده مکتوب شدن جلسات هم وجود دارد ضمن اینکه قرار است منابع لازم به شرکت کنندگان معرفی یا در اختیار آن‌ها گذاشته شود تا جلسات پربار‌تر باشند.

این طنزنویس به لزوم ارتباط بین نسل‌های مختلف فعالان عرصه طنز اشاره کرد و ادامه داد: لازم است این ارتباط ایجاد شود و تجربه‌هایی که به دست آمده در اختیار افرادی که وارد کار می‌شوند گذاشته شود. نیازمند ارتباط دو سویه هستیم و می‌خواهیم این جلسات بار آموزشی هم داشته باشد و اگر این شرایط برای ما فراهم بود، شاید طنز امروز هم وضعیت بهتری داشت.

این طنز‌پرداز درباره انتخاب نام «مکتب‌خانه طنز» هم گفت: می‌خواستیم این نشست‌ها اسمی داشته باشد که بار آموزشی را هم شامل شود. ضمن اینکه این نام باعث می‌شود از مسیری که تعیین کرده‌ایم منحرف نشویم و سمت و سوی جلسات عوض نشود. درواقع این اسم که معادل واژه آکادمی است را انتخاب کردیم تا بر ارتباط متقابل افراد هم تاکید داشته باشد.

ساکی با اشاره به اینکه نشست‌های زیادی در زمینه طنز برگزار می‌شود، به فعالیت‌های حوزه هنری هم اشاره کرد و گفت: حوزه هنری در زمینه طنز جریان سازی کرده و به عنوان مثال «درحلقه رندان» جریانی است که ایجاد شده یا نشست «دگرخند» که سال هاست برگزار می‌شود و از اتفاقات خوب حوزه هنری است که طیف‌های گوناگون در آن رفت و آمد داشته‌اند.

وی درباره تفاوت مکتب خانه طنز با سایر نشست‌ها گفت: به عنوان مثال در نشست‌های «در حلقه رندان» نقد صورت نمی‌گرفت و طنزنویس‌ها دور هم جمع شده و شعر می‌خوانند اما در مکتب خانه طنز، نقد هم وجود دارد که اتفاق خوبی است و امیدواریم برای آموزش طنزپردازان جدید مفید واقع شود.

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

بی‌نمکی‌مان را به‌پای تئوری نگذاریم

دومین نشست تخصصی «مکتب‌خانه طنز» با حضور شاعران، نویسندگان و مخاطبان طنز در حوزه هنری تهران برگزار شد.

 به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، رضا ساکی، دبیر نشست، جلسه را با توضیحی درباره لزوم خنده‌ناکی در کمدی آغاز کرد و گفت: برخی می‌گویند طنز لزوما نباید خنده‌دار باشد و یا باید گاهی خنده‌دار باشد. این دسته از افراد طنز را در معنی عام یعنی همان کمدی به کار می‌برند و بعضی وقت‌ها بی‌نمکی‌شان را به پای این می‌گذارند که اگر طنز خنده‌دار هم نشد عیب ندارد.

 او در ادامه اظهار کرد: دست‌کم در رسانه‌های عمومی مثل رادیو و تلویزیون و شب‌های شعر اثر طنز حتما باید خنده‌دار باشد. اصلا مخاطب چنین جلساتی دوست دارد چیزی بشنود که خنده‌دار باشد. پس اگر گاهی بی‌نمک هستیم بی‌نمکی خودمان را به پای تعاریف تئوریک نگذاریم.

ساکی سپس شعری از ابوالفضل زوریی‌نصرآباد خواند:

 تا به کی روی بام، هِی پس و پیش

 بنده بیزارم از رسیور و دیش

 شده‌ام، آنچنانکه کردم قید

  خسته از ارتقاء و آپگرید

 پرسد این از طریق اس.ام.اس

 کُدِ کانال های تی.پی.اس

 می‌رسد دیگری که این وِِرژن

 هست مخصوص مولتی ویژن

 پی.نود.آر.ای.دبلیو.اِس

 پُل سَت و ناگرا، ویااَکسِس

 دیدنِ برکه‌های اسفنجی

 تازه آن هم خراب و شطرنجی

 هِی اِل.ان.بی خریدن از بازار

 جَستن از پشت بام بر دیوار

 مشکل حمل و نقلِ ایرانیت

 شب و تنظیم دیش و پارازیت

 ضعف پهنای باند از یک سو

 لرزشِ بک گراند از یک سو

 دستگاه تمیز و اسپشیال

 سیمِ بی وصله کوآکسیکال

 لیست‌ها را عقب جلو بردن

 در مِنوها تلِوتِلو خوردن

 این همه دردورنج و زَجر و مَلال

 آخرش هم که لاک و نو سیگنال

 نه یکی رنگ و روی بی کک و مَک

 نه دو تا کارتونِ بی برفک

 زحمت و پول و آرزو بر باد

 مثل وضع کتاب در ارشاد!

 ***

 فارغ از حرف دوست یا غیرش

 من که دیگر گذشتم از خیرش

 ای رُطَب‌خوردگان که منّاعید

 اینک اما شما بفرمایید

 من که الآن شدید بَدحالم

 چه کنم با نبودِ «العالم»؟!

 دومین مکتب‌خانه طنز با سخنرانی ناصر فیض با موضوع «استفاده از کلمات دخیل در شعر طنز» ادامه پیدا کرد. فیض گفت: سلیقه‌های مختلفی استفاده از کلملات دخیل را روش‌مند کرده‌اند. بحث ما در استفاده از کلمات دخیل در هجاهاست که هجاهای بلند را کوتاه می‌خوانیم. به نظر من و همین طور که آقای زوریی هم استفاده کرده است باید هر جا توانستیم عروضی به کار ببریم و هر جا نشد هجایی استفاده کنیم. مثل همین «سینگال» در شعر آقای زرویی که خوانده شد به صورت هجایی استفاده شده است در صورتی ممکن است در جای دیگری عروضی استفاده کند. مثلا در «کوآکسیکال» شکل عروضی را به کار برده است اما همین «کوآکسیکال» جای دیگری می‌تواند کوتاه شود و هجایی شود. این کار اتفاقا بار فکاهه اثر را بیشتر می‌کند. پس استفاده از کلمات دخیل برعهده شاعر است، به طبع شرایط و وزن می‌تواند عروضی یا هجایی استفاده کند. مثلا اوباما بگوید یا اُباما. این بحث در وزن شعر فارسی تازه است و مربوط به ۱۰۰ سال اخیر است. استفاده از کلمات دخیل بستگی به سلیقه شاعر و فضای شعر دارد.

 مدیر دفتر طنز حوزه هنری در پایان گفت: مشکل مهم شعر طنز در روزگار ما این است که شعر طنز شاعران جوان شبیه هم شده است و این یک آفت است که می‌توان این موضوع را در برنامه‌های بعدی مکتب‌خانه بررسی کرد.

 در ادامه صابر قدیمی شعر طنزی خواند که کلمات دخیل در آن استفاده شده بود:

 زندگی ما شده خاله‌بازی

 گیر افتادیم تو دنیای مجازی

 گیر افتادیم و خودمونو باختیم

 چه دنیای عجیب غریبی ساختیم

 کی واسه عشقش نامه می‌نویسه

 چشم کی هر شب از جدایی خیسه

 کی دیگه قبل خواب کتاب می‌خونه

 بازم سوالم بی‌جواب می‌مونه

 صب(ح) تا غروب تو یوتویوب، تویی تر

 شب تا صب(ح) م تُو چت روما شر و ور

 نمی‌شه فهمید دیگه کی با کیه

 وقتی که فیس هممون بوکیه

 چقد بگم دیگه منو تگ نکن؟

 اخلاق من خوبه منو سگ نکن!

 بعیده که بازم بیام تو والت

 اما به‌جاش با سر می‌رم توالت!

 می‌گی کاش این فاصله رو کم کنی

 چقد می‌گیری منو لایکم کنی؟

 می‌گم بذار ختم به خیرش کنم

 یا بزنم عمتو شِیرش کنم!

 پز می‌دی هی به تعداد فرندات

 به فیل و اسبی که شدن کیش و مات

 نوشتی ظرفیت تمومه مردم

 دوستای نو بیان تو پیج بیستم

 با عکس تابلوت که رو وال گذاشتی

 دشمناتم میان برای آشتی

 اگه بیان پای تو رو ببوسن

 بهتر از اینه که تو کف بپوسن

 مرتیکه سن خر پیر و داره

 پیام آی لاو یو واست می‌ذاره

 شیطونه می‌گه با دو پا بپریم

 دهن مهن یارو … بگذریم!

 بازار تو اگه زیادی داغه

 از برکات عمل دماغه

 هلو شدی پریدی توی حلقم

 یادت میاد یه روزی بودی شلغم

 با فتوشاپ میمونو داف می‌کنن

 تک تک اندامتو صاف می‌کنن

 می‌خوای حماقتو تمومش کنی

 موی توی دماغتو مش کنی

 قیافه رو خدا داده بمون پاش

 هرجوری هستی باش ولی خودت باش

 ما بازی خوردیمو اونا راضین

اونایی که شاهد این بازین

وقتی که کاری واسه ما نداشتن

 هرچی بی کاره سر کار گذاشتن

منی که از من مجازی سیرم

 کاش در دیوارمو گِل بگیرم

بخش دیگری که در مکتب‌خانه طنز مورد توجه قرار گرفت پخش دو سکانس از فیلم (A Day at the Races (1937 از برادران مارکس بود که برای درک کمدی موقعیت به نمایش درآمد. بعد از پخش فیلم دقایقی درباره آن بحث شد.

علی زراندوز دیگر مهمان مکتب‌خانه درباره ستون‌های معروف و مهم مجله‌های توفیق و گل‌آقا صحبت کرد. زراندوز به ستون «هشت روز هفته» در توفیق اشاره کرد که کیومرث صابری‌ فومنی با نام مستعار «گردن‌شکسته فومنی» می‌نوشت.

 او گفت: این ستون در گل‌آقا هم بود اما طنزنویسان جوان آن را می‌نوشتند. یکی از ستون‌های مهم گل‌آقا ستون «شعرنو» بود که در واقع نقیضه‌هایی بودند که موجی در طنز ایجاد کردند. انتشارات گل‌آقا همان سال‌ها کتابی به نام «شکرپاره» با موضوع همین شعرهای نوی طنز منتشر کرد که خیلی زود نایاب شد.

این طنزپرداز ادامه داد: توفیق ستونی داشت به نام «دختران حوا، پسران آدم» که صابری همین ستون را در گل‌آقا به نام «معرفه‌النسا،‌ معرفه‌الرجال» آورد. یکی دیگر از ستون‌های مشترک میان توفیق و گل‌آقا ستونی بود به نام «نیش‌ونوش» که به نام «نیشگون» و «انگولک به جراید» هم منتشر شد.

زراندوز گفت: کسانی چون منوچهر احترامی با ستون «جامع‌الحکایات» و «پیر ما» و عمران صلاحی با ستون «حالا حکایت ماست» از نویسندگان قدر گل‌آقا بودند. محمدپورثانی که به جرات می‌گویم ستون‌ساز طنزنویس تاریخ ادبیات ایران است و بیشتر از همه ستون ثابت طنز نوشته است او نویسنده ستون‌هایی مثل «دست‌پخت عدسی»، «اشارات و تنبیهات»، «خودکار آبی»، «الو گل‌آقا» و «نامه‌رسان گل‌آقا» بود. در پایان باید از دکتر «مسعود کیمیاگر» به عنوان یکی از نویسندگان ثابت توفیق و گل‌آقا یاد کنم که ستون «افاضات فدوی» او معروف است.

 بیتا اسماعیلی، نیره خادمی، مرتضی برزگر و علی خضری که طنزاولی بودند در این نشست اولین طنزهایشان را خواندند و منتقدان حاضر در جلسه طنزهای این نویسندگان جوان را نقد کردند.

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

دومین جلسه از سلسله جلسات مکتب‌خانه طنز برگزار شد

ناصر فیض: شعر شاعران جوان شبیه هم شده است

دومین جلسه از سلسله جلسات مکتبخانه طنز با حضور ناصر فیض، رضا ساکی و علی زراندوز در حوزه هنری برگزار شد.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری، در نشست که یکشنبه در سالن استاد مهرداد اوستای حوزه هنری برگزار شد، تعداد زیادی از مشتاقان طنز و برخی چهره های برجسته و فعال در زمینه طنز حضور داشتند.
در ابتدای این مراسم، رضا ساکی که اداره جلسه را بر عهده داشت، ابراز امیدواری کرد با ادامه این نشست ها، مشتاقان بیشتری حاضر شوند و سالن بزرگ تری به مکتبخانه طنز اختصاص پیدا کند.
این طنزپرداز سپس درباره این که عده ای می گویند طنز لزوما نباید خنده دار باشد، گفت: اگر در منابع دست اول خارجی بگردیم چنین جمله ای نمی‌بینیم که طنز نباید خنده دار باشد و به نظرم این موضوعی است که عده ای از منتقدان خودمان آن را ابداع کرده و به آن ایمان آورده اند.
ساکی ادامه داد: وقتی ما به جایی دعوت می شویم یعنی قرار است لبخند روی لب مخاطبان بیاید و اگر مخاطب طنز نخندید باید مشکل را در خودمان جست و جو کنیم و نمی شود گفت این هم نوعی از طنز است اما خنده دار نیست.
او همچنین با اشاره به این که در شعر طنز هم باید ساختارهایی حفظ شوند بیان کرد: شعر طنز از لحاظ وزنی و قافیه ای فرقی با شعر جدی ندارد و از ویژگی های شعر اساتید طنز این است که ساختار دارند.
ساکی همچنین گفت: از صدر مشروطه در شعر ایرج میرزا و نسیم شمال که به تبع وضعیت سیاسی و اجتماعی کلمات خارجی وارد ادبیات شد، آنها هم آن کلمات را در شعر طنز به کار بردند و این که چطور این کلمات قافیه شوند و در شعر به کار بروند جزو نکات مهمی است که شاعران باید به آن توجه کنند.

ناصر فیض: فرقی ندارد کلمات خارجی را بنا به هجا استفاده کنیم
پس از آن ناصر فیض پشت تریبون قرار گرفت تا درباره به کار بردن کلمات خارجی در شعر طنز سخن بگوید.
این شاعر طنزپرداز شناخته شده، در ابتدا با بیان این که در این جلسات خوب است که هم افراد مبتدی و هم افراد حرفه ای در کنار هم حضور داشته باشند، گفت: خوشحالیم که چنین جلساتی شکل گرفته و امیدواریم این روند ادامه پیدا کند و با جلسات شعری که برگزار می شود و همه شعرها یکسان است تفاوت داشته باشد.
او سپس درباره استفاده از کلمات خارجی و به کار رفتن آن ها در زبان فارسی و شعر طنز گفت: فرقی ندارد که کلمات خارجی را بنا به هجا استفاده کنیم یا عروضی بلکه حتی جا به جا کردن آن ها می تواند بار فکاهه را بالا ببرد.
فیض با اشاره به این که ابوالفضل زرویی نصرآباد از افراد باسابقه در حوزه طنز است و به خوبی در شعرش از این کلمات استفاده کرده است، گفت: در ۱۰۰ سال اخیر است که کلمات خارجی وارد زبان ما شده اند. بنابراین قاعده ای از گذشته برایشان وجود نداشته که چطور استفاده شوند و شاعر بنا به موقعیت و ذوق خودش می تواند قواعدی را ایجاد کند.
فیض همچنین تاکید کرد: به نظر من این مسئله معضل اصلی شعر امروز ما نیست بلکه معضل اصلی این است که شعر شاعران جوان شبیه هم شده و اصلا نمی توان تشخیص داد شاعر هر شعر کدام است در حالی که حتی با یک موضوع مشخص، می توان شعر سعدی و مولانا و حافظ و بقیه شعرا را از همدیگر تشخیص داد. بنابراین باید کاری کنیم شعرهایمان مشخصه داشته باشند و آیندگان بتوانند تشخیص دهند که کاربرد واژه و فعل مربوط به چه شاعری است.

زراندوز: ویژگی طنز آقای صابری نجابت بود
علی زراندوز فعال عرصه طنز هم در این برنامه حضور داشت و درباره نشریات طنز و ستون های معروف مجلات توفیق و گل آقا سخن گفت.
وی با بیان این که در ابتدا اصلا نشریات طنز نبود و بیشتر کاریکاتور محور بود تا طنز مکتوب، گفت: اما کم کم طنز مکتوب هم رواج پیدا کرد و نسلی مانند آقایان احترامی، صلاحی و صابری شروع به کار کردند و جریان سازی نمودند که به گل آقا منتهی شد.
زراندوز با خواندن بخش هایی از آثار طنز موفق آن دوره اشاره کرد: هشت روز هفته از ستون های موفق بود که در توفیق وجود داشت.
وی با نجیب خواندن طنز آقای صابری گفت: یکی از مشخصه هایی که معلوم می کرد این اثر، اثر آقای صابری است این بود که از آنچه در آن زمان رواج داشت به دور بود و نجابت خاصی در کارهایش دیده میشد.
زراندوز از محمد پورثانی هم به عنوان کسی که یکی از موفق ترین ستون های طنز را داشت نام برد.

در این برنامه همچنین بخش هایی از فیلم طنز برادران مارکس به نمایش درآمد، شاعر شناخته شده ای مانند صابر قدیمی به شعرخوانی پرداخت و چند نفر از مشتاقان فعالیت در زمینه شعر طنز هم آثارشان را خواندند و مورد نقد و بررسی قرار گرفت.

20140803205006-MO3N5303

دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

آن‌چه در نخستین «مکتب‌خانه طنز» گذشت

نخستین نشست تخصصی «مکتب‌خانه طنز» با حضور شاعران، نویسندگان و مخاطبان طنز در حوزه هنری تهران برگزار شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، رضا ساکی، دبیر نشست، ضمن خوش‌آمد‌گویی به حاضران شعر طنزی از استاد فقید ابوالقاسم حالت خواند و به بیتی از آن اشاره کرد و گفت: شاید همه هنر طنزنویسی و کاری که طنزنویس باید انجام بدهد در این بیت استاد حالت آمده باشد که: پارگی را به صراحت نتوان فاش نمود/ به کنایت سخن از طرز رفو باید گفت.

این طنزپرداز در ادامه اظهار کرد: در مکتب‌خانه قرار نیست کسی درس بدهد. این‌جا جایی برای نقد است و قرار است دانسته‌ها و تجربیات‌مان را به اشتراک بگذاریم. در هر جلسه علاوه بر سخنرانی طنزنویسان و دعوت از نویسندگان برجسته، از حضور طنزنویسان جوان بهره خواهیم برد.

امید مهدی‌نژاد به عنوان اولین مهمان این نشست نمونه‌هایی از نثرها و شعرهایش خواند و بعد از هر اثر روش طنزپردازی او مورد بررسی قرار می‌گرفت. این طنزپرداز که قالب‌های زیادی چون قالب آگهی و خبر را دست‌مایه طنز قرار داده گفت: من با قالب‌های رایج ژورنالیستی همچون فال، تحلیل خبر، مصاحبه، خلاصه فیلم، تعبیر خواب و عقاید عامه شوخی کرده‌ام. مهدی‌نژاد در ادامه اظهار کرد: طنزنویس باید به بار معنایی کلمات و رابطه متنی و بین‌متنی آن‌ها در جمله و عبارت دقت کند و کلمات را بجا استفاده کند. او گفت که تجربه سرودن شعر کلاسیک و خواندن شعر به او کمک کرده است که واژه‌ها را بهتر بشناسد و شان کلمات و ارتباط آن را با هم پیدا کند و آن را در جای درست به کار ببرد.

در ادامه نشست نسیم نژاد‌جعفری که تازه پا به عرصه طنزنویسی گذاشته است دومین شعر طنزی را که سروده بود خواند و ناصر فیض، حامد اسحاقی، امید مهدی‌نژاد و حسام‌الدین مقامی‌کیا اثر او را نقد کردند.

حسام‌الدین مقامی‌کیا دیگر مهمان این نشست بود. او درباره طراحی ستون‌ ثابت برای طنزنویسی در مطبوعات سخن گفت، چند ستون خوب مطبوعاتی را مثال زد و روش‌هایی را برای رسیدن به ایده در این زمینه توضیح داد.

او افزود: طراحی ستون ثابت با ویژگی‌های ثابت و خاص، هم باعث می‌شود مخاطب احساس کند به او احترام گذاشته شده و هم باعث ماندگاری مطالب شما در ذهن مخاطب می‌شود. از طرفی طراحی مختصات ثابت برای یک ستون، امکان استفاده از تکنیک‌های خلق شوخی را افزایش می‌دهد؛ از تکیه‌کلام گرفته تا ارجاع و تضاد. او همچنین درباره روش طراحی ستون‌های ثابت گفت: می‌شود از مکان یعنی محل رویداد حادثه برای طراحی ستون استفاده کرد، مثلا یک «آرایشگاه» که خانم پریسا شمس ستونی به همین نام و در همین فضا نوشته‌اند. می‌شود از شخصیت برای طراحی ستون استفاده کرد مثل «کودک فهیم» که امیرمهدی ژوله می‌نوشت یا می‌توان از حکایت‌های مشهور یا قدیمی استفاده کرد که بخشی از تعریف «پارودی» را شامل می‌شود. حتی از گرافیک هم برای طراحی ستون ثابت می‌توان کمک گرفت. مقامی‌کیا با اشاره به این که شیرین‌ نوشتن و یا فانتزی نوشتن لزوما طنز ایجاد نمی‌کند گفت: البته فعلا در بیشتر مواقع وقتی صحبت از «طنز نوشتن» می‌شود، «شوخ‌طبعانه نوشتن» مد نظر گوینده است.

او همچنین به «قالب‌های نوشتاری» مثل تست چهارجوابی یا لغت‌نامه و «زبان و لحن» به عنوان دیگر گزینه‌هایی که می‌توانند در ایده دادن برای ستون ثابت کمک‌کننده باشند اشاره کرد. سپس زهرا فرنیا و مریم ترکاشوند آثار خود را برای حاضران خواندند و کارشان نقد شد. مهدی فرج‌اللهی و فرامرز ریحان‌صفت از دیگر طنزپردازان حاضر در این نشست بودند.

سلسله نشست‌های مکتب‌خانه طنز به همت دفتر طنز حوزه هنری برگزار می‌شود.

سه شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

مکتب‌خانه طنز

جلسه اول
زمان جلسه ۹۰ دقیقه

بخش اول: گفت‌وگو با امید مهدی‌نژاد درباره طراحی ستون ثابت طنز در مطبوعات و خوانش نمونه‌هایی از آثار امید.

بخش دوم: طنزخوانی شرکت‌کنندگان و نقد و نظر

بخش سوم: کارگاه حسام‌الدین مقامی‌کیا درباره رویکرد شوخ‌طبعانه به خبرها

بخش چهارم: مقدمه‌ای بر فُرم طنز از رضا ساکی

بخش پنجم: طنزخوانی شرکت‌کنندگان و نقد و نظر

بخش ششم: افطار، آش 

دوشنبه، ۳۰ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۹ حوزه هنری، خیابان سمیه، تالار سلمان هراتی

ورود برای همه آزاد است.

شنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

۹۹ درصد پزشکان از این قضیه اطلاع دارند!

می‌دانید چگونه می‌شود نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کرد؟ به نظرتان حل کردن نصف مشکلات حوزه درمان کشور کار سختی است؟ بودجه زیاد می‌خواهد؟ نیروی متخصص می‌خواهد؟ زمان‌بندی ویژه می‌خواهد؟ دولت کارآمد می‌خواهد؟ خیر، هیچ کدام از این چیزها را نیاز ندارد. یعنی اگر بخواهیم نصف مشکلات حوزه درمان کشور را حل کنیم نه به پول نیاز داریم نه به نیروی متخصص نه به دولت کارآمد. اصلا ربطی به دولت ندارد. ربطی به وزارت بهداشت هم ندارد. ربطی به پزشکان هم ندارد. به بخش خصوصی هم مربوط نیست. به افراد دیگری مربوط است.

اگر بخواهیم نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کنیم باید دست به دامان منشی‌ها بشویم. منشی‌های بیمارستان‌، منشی‌های وزارت‌خانه، منشی‌های درمانگاه‌، منشی‌های پزشکان و منشی‌های کلینک‌. بله منشی‌ها. گره این کار به دست آنها باز می‌شود. متاسفانه سال‌هاست که از عملکرد این قشر در حوزه درمان غافل شده‌ایم در حالی که آنها اگر بخواهند می‌توانند نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کنند.

البته بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم منشی‌ها حتی ممکن است بتوانند همه مشکلات حوزه سلامت و درمان کشور را حل کنند. اغراق نمی‌کنم. حتم دارم که این اتفاق می‌افتد. در واقع اگر منشی‌ها بخواهند به جامعه پزشکی کمک بدهند و دست‌کم نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کنند، باید کاری نکنند. بله کاری نکنند. البته اغلب برای این که چیزی درست بشود و سامان بگیرد باید کاری کرد اما این بار باید کاری نکنند که البته نکردن‌ آن کار برای منشی‌ها کمی سخت و طاقت‌فرسا و جانکاه است. بله منشی‌ها اگر فقط از تلفن برای رضای خدا و آرامش بیمار استفاده کنند بیشتر مشکلات حوزه درمان و سلامت کشور حل می‌شود. شما نمی‌دانید که تلفن حرف زدن منشی‌ها چقدر روی روان بیماران است. لابد بارها خواسته‌اید تلفنی از یک پزشک وقت بگیرید و لابد ساعت‌ها پشت بوق اشغال مطب را شنیده‌اید. لابد بارها دیده‌اید که در تمام مدتی که در اتاق انتظار بوده‌اید منشی یک‌ریز با تلفن حرف می‌زده است. لابد دیده‌اید که منشی‌ها به هیچ وجه تلفنی را که دارند با آن حرف‌های خاله‌زنکی می‌زنند قطع نمی‌کنند و با عبارت گوشی یا گوشی دستت کار بیماران را با عجله و بی‌حوصله انجام می‌دهند و بعد تلفن را برمی‌دارند و ادامه می‌دهند که: آره می‌گفتم یا خب می‌گفتی.

یعنی اگر منشی‌ها این قدر با تلفن حرف نزنند نصف مشکلات حوزه درمان حل می‌شود. دست‌کم اعصاب مردم راحت‌تر است و بیماران حرص کمتری می‌خورند. راستی می‌دانید که ۹۹ درصد پزشکان از این قضیه اطلاع دارند ولی کاری نمی‌کنند؟ می‌دانید چرا کاری نمی‌کنند؟ چون هر منشی دیگری هم بیاید همین کار را می‌کندو بلکه از منشی قبلی بیشتر حرف می‌زند.

از روزنامه سپید

جمعه, ۲۷ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

گاهی راه زیبایی به قبرستان می‌رسد

همه می‌دانیم که میزان استفاده از مواد آرایشی در کشور بالاست. آن قدر بالاست که تایلند و امریکا هم به گردمان نمی‌رسند. یعنی آن قدر از مواد و لوازم و آلات و ادوات آرایشی استفاده می‌کنیم که دوستان در سال‌های گذشته مجبور شده بودند به جای دارو مواد آرایشی وارد کشور کنند. یعنی با دلاری که از دولت گرفته بودند تا دارو وارد کنند مواد آرایشی وارد کردند. حق هم داشتند چون موارد بسیاری داریم که حاضر هستند از بیماری بمیرند ولی جنازه‌شان بی‌آرایش نماند. من به شما قول می‌دهم اگر دو روز پنکک در کشور پیدا نشود حتما خیابان‌‌ها شلوغ می‌شود. خانم‌ها با کسی شوخی ندارند و اگر پای آرایش به میان بیاید خون جلوی چشمای‌شان را می‌گیرد. البته همه خانم‌ها این طوری نیستند ولی به هر حال هم آمار واردات مواد آرایشی به کشور بالاست و هم آمار استفاده کردن از آن.

فارغ از بحث مواد آرایشی بحث زیبایی هم یکی از آن چیزهایی است که ایران در آن اول است. یعنی بعد از بورلی‌هلیز و لاس‌وگاس ما هستیم که بیشترین استفاده را از علم پزشکی در شاخه جراحی زیبایی می‌کنیم. یعنی کلا صورت‌مان را تحویل می‌دهیم و یک صورت جدید تحویل می‌‌گیریم. یا با بدن‌مان کاری می‌کنیم که جلادهای دوران باستان با محکومین به مرگ نمی‌کردند. شما فکر نکنید زاویه‌دار کردن صورت، فرم‌دهی گونه، پر کردن خط لب، فرم‌دهی لب و فرم‌دهی چانه همین طور الکی است. مشقت و مرارت و درد دارد.

مهم‌‌تر از همه اینها کسب‌وکاری است که برخی راه انداخته‌اند. برخی از موسسه‌ها و کلنیک‌های زیبایی را می‌‌گویم. همین‌ها که ادعا می‌کنند آدم را در ۲۴ ساعت چنان لاغر می‌کنند که خودش خودش را نشناسد. همین‌ها که می‌گویند ما با آخرین متد کار می‌کنیم و روش‌های‌مان غیرجراحی است. من حتا تبلیغ یکی از این موسسات را دیدم که عکس خواهر آنجلینا جولی را چاپ کرده و نوشته بود آیا می‌خواهید بدون جراحی این طوری بشوید؟ نمی‌دانم شاید منظورش این بوده که با فتوشاپ این کار را انجام می‌دهد وگرنه اگر کسی بخواهد شبیه دیگری بشود دست‌کم ۷ بار باید عمل بشود.

به هر حال صلاح هیکل خویش خسروان دانند اما خسروان باید مواظب باشند که گاهی راه زیبایی به قبرستان ختم می‌شود و خسروی مرده به درد نمی‌خورد. یعنی نه خسروی مرده به درد می‌خورد و نه ملکه مرده. این را هم بدانید هر جا دیدید می‌گویند ما صورت و بدن شما را برای زیبایی آنالیز می‌کنیم بدانید در اصل دارند جیب‌تان را آنالیز می‌کنند تا خالی‌اش کنند.

از روزنامه سپید

جمعه, ۲۷ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

به عشق فالکلند

آن روزها مثل این روزها نبود. دو دکه بیشتر در خرم‌آباد وجود نداشت. بیشتر از دکه‌ها کتاب‌فروشی‌ها بودند که روزنامه و مجله می‌فروختند. این طوری هم نبود که کیهان ورزشی و دنیای ورزش یک هفته روی دکه بماند. دکه‌داران به اسم آدم‌ها مجله می‌آوردند و برای روی پیشخان‌شان نهایت دو نسخه می‌خریدند. تقریبا همه کسانی که مجله‌خوان و روزنامه‌خوان بودند پیش یک دکه یا کتاب‌فروشی آبونمان داشتند تا برایشان دانستنیها، دانشمند، گل‌آقا یا مجلات ورزشی کنار بگذارد.
آن روزها که می‌گویم یعنی سال‌های ۱۳۶۸ به بعد. آن موقع تقریبا دیگر کاملا فوتبالی شده بودم و یک پرسپولیسی دو آتشه. توی محل دقیقا نصف به نصف آبی و قرمز بودیم و از صبح تا شب توی سروکله هم می‌زدیم. یادم هست همه اهل محل یک «هدف» می‌خریدیم و می‌خواندیم. هفته‌نامه «هدف» آن روزگار خیلی توی بورس بود. هم ورزشی داشت و هم سینمایی. آنها که بزرگ‌تر بودند پول می‌گذاشتند و می‌خریدند و بعد در طول هفته همه می‌خواندیم. اما کیهان ورزشی و دنیای ورزش را اگر نمی‌توانستیم بخریم جایی بود که همیشه داشت. آن روزگار سلمانی‌‌ها معدن روزنامه و مجله بودند. یعنی در کنار عقرب‌ها و مارها که درون الکل قرار داشتند و بخش اصلی دکوراسیون سلمانی‌ها بود،‌ توی هر سلمانی تعداد زیادی مجله و روزنامه وجود داشت. سلمانی‌ها این مجله‌ها را می‌خریدند و در سلمانی می‌گذاشتند تا حوصله مشتری‌ها سر نرود. آن روزگار زندگی به این سرعت طی نمی‌شد، همه چیز صفی و نوبتی بود.

از نسل من کسی نیست که مجله دنیای ورزش را دوست نداشته باشد. با آن ورق‌های روغنی و آن پوسترهای وسطش. هنوز دارمش. همان پوستر مارادونایی که از سلمانی محل گرفتم. اولین بار روی دکه دیدمش. دیدم نوشته همراه با پوستر مارادونا. لای مجله را باز کردم و دیدم مارادوناست. جوان و سرکش. در بازی با انگلستان. جام ۸۶٫ خواستم همان جا پوستر را کش بروم اما نشد. پول هم برای خریدنش نداشتم. گفتم می‌روم و از مادرم پول می‌گیرم. بدو به سمت خانه رفتم. نیم ساعت طول کشید که مخ مادرم را بزنم. پول را گرفتم برگشتم دم دکه و دیدم مجله نیست. فروخته بودش. حسابی دمغ شدم. بچه‌محل‌ها هر کدام توی اتاق‌شان یک پوستر روغنی دنیای ورزش داشتند اما من نداشتم. چون پوستر رودگولیت و آندریاس برمه و پله را نمی‌خواستم،‌ دنبال پوستر مارادونا بودم. عشقم. همان که با دو پا پنالتی می‌‌زد و می‌توانست یازده نفر مقابلش را دریبل کند.

عصر همان روز با امین پسرعمه‌ام به سلمانی رفتیم. کار زیادی نداشتیم. اغلب می‌رفتیم و با چهار می‌زدیم و برمی‌گشتیم خانه. آن روز سلمانی خیلی شلوغ بود. نشستیم به انتظار. ناگهان دنیای ورزش را روی میز سلمانی دیدم. چشمانم برقی زد، خواستم برش دارم و ببینم پوستر دارد یا نه که یک مشتری زودتر از من برش داشت و همان طور که داشت حرف می‌زد با مجله شروع کردن به باد زدن خودش. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. چشم از مجله برنمی‌داشتم. امین که متوجه واکنش من شده بوده آرام درگوشم گفت: ضایع‌بازی درنیار. همین طور که داشتم نگاه به مجله می‌کردم که هی به این ور و آن ور می‌رفت که ناگهان یک مگش ضدآرژانتینی پیدایش شد و مرد مجله را لول کرد و به جان مگس افتاد. دگر طاقت نیاوردم. بلند شدم و گفتم: آقا مجله یک کالای فرهنگی است نباید لولش کنید. مرد نگاهی غضبناک به من کرد و گفت: چه می‌گویی بچه؟ آقای سلمانی اما طرف من را گرفت و گفت: راست می‌گوید، مشتری‌ها می‌خواهند بخوانند، ‌پاره می‌شود. مرد مجله را پرت کرد روی میز و من پریدم و برداشتمش. پوستر داشت. پوستر مارادونایش کنده نشده بود. بود. مجله را روی سینه‌ام گذاشتم. صافش کردم و آرام گذاشتم روی میز. نوبتم که شد از توی آینه دایم مجله را می‌پاییدم. خدا رحمت آقای سلمانی را. اسمش درست یادم نیست اما متوجه رفتار من شده بود. گفت: آن مجله چه دارد که مجله‌های دیگر ندارند؟ گفتم: آقا به خدا هیچی. گفت: اگر هیچی چرا اینقدر دوست داری مجله را داشته باشی؟ گفتم: من دوست دارم؟ نه من چه کار دارم با مجله شما. گفت: به هر حال اگر دوست داری می‌توانی ببریش. شانه‌هایم را بالا انداختم که یعنی نمی‌خواهمش.
کار استاد سلمانی که با من تمام شد. امین نشست زیر دستش. تمام مدتی که امین زیر دستش بود من به بطری مار نگاه می‌کردم. بطری پر از الکل و ماری که در آن به دور خودش پیچیده بود. کار امین که تمام شد حساب کردیم و از دکان بیرون آمدیم. چند قدم در سکوت طی کردیم که امین گفت: خره چرا برنداشتیش؟ هنوز جمله را تمام نکرده بود که برگشتم توی سلمانی و گفتم: ممنون و جست زدم مجله را برداشتم و عین پلنگ از دکان بیرون پریدم و تا خانه دویدم.

شب با چاقوی آشپزخانه، آرام منگه وسط مجله را باز کردم و پوستر را از لای منگه‌ها بیرون کشیدم و به دیوار اتاقم چسباندم. آن شب تا صبح بازیکنان انگلیس را دریبل می‌زدم و یک تنه را توپ را می‌زدم به تورشان. درست مثل مارادونا. به عشق فالکلند.

از چلچراغ

دوشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

مطب مطب است دیگر

همسایه‌ای داریم که در آسانسور سیگار می‌کشد. خودش می‌گوید ۳۰ سال است این کار را می‌کند. ۳۰ سال است که در آسانسور سیگار می‌کشد و هنوز متوجه نشده است چرا نباید این کار را انجام بدهد. می‌گوید: مگر مردم در آسانسور با موبایل حرف نمی‌زنند؟  من هم سیگار می‌کشم. چه عیبی دارد؟ شوخی هم نمی‌کند، به قول خودش همه این ۳۰ سال هم از سیگار کشیدن و هم در آسانسور سیگار کشیدنش دفاع کرده است. واقعا برخی مردم این طوری هستند، برخی چیزها را متوجه نمی‌شوند. البته آنها هم فکر می‌کنند بقیه مردم متوجه حرف آنها نمی‌شوند.

یک روز دیدم زیر جفت چشم‌های این همسایه کبود است. کبود که چه عرض کنم، سیاه. گفتم چه شده؟ همان طور که سیگاری روشن می‌کرد گفت: مشت خورده. گفتم: می‌دانم، منظورم این است که چطور شد که مشت خورد. گفت: یک آدم نفهمی زد. گفتم: چه شد که آن نفهم با مشت زد زیر چشم شما؟ گفت: طبق معمول این ۳۰ ساله داشتم سیگار می‌کشیدم که دعوایم شد. گفتم: چرا؟ گفت: چه می‌دانم می‌‌گفتند این جا جای سیگار کشیدن نیست. گفتم: مگر کجا سیگار می‌کشیدی؟ گفت: توی مطب. گفتم: توی مطب دکتر سیگار می‌کشیدی؟ گفت: من توی آسانسور هم سیگار می‌کشم تو که می‌دانی. گفتم: مطب دکتر؟ توی مطب دکتر سیگار کشیده‌ای؟ گفت: تا صبح هم سوال کنی چیزی از ارزش کار من کم نمی‌شود، بله در مطب دکتر سیگار کشیده‌ام،‌ چند روز بود نفس‌تنگی داشتم رفتم دکتر ریه آنجا سیگار کشیدم. گفتم: در مطب دکتر ریه سیگار کشیده‌ای؟ آن هم با نفس تنگی؟ پک محمکی به سیگارش زد و گفت: مگر مطب دکتر ریه با مطب دیگر دکترها فرق دارد؟ گفتم: فرق ندارد؟ گفت: نه، مطب مطب است دیگر. گفتم: حالا چه شد که مشت خوردی؟ گفت: هیچی بیماران اعتراض کردند بعد یکی از بیماران که پدرش را آورده بود و آدم قلچماقی بود آمد کوبید توی صورتم. گفتم: زیر هر دو زد؟ گفت: نه زد زیر چشم چپم. گفتم: پس آن یکی را چه کسی کبود کرد؟ گفت: خودش. گفتم: چطوری؟ گفت: بعد از این که مشت اول را خوردم رفتم توی راهرو سیگار روشن کردم. کنار مطب دکتر ریه مطب دکتر قلب بود. تو نگو دود سیگار رفته بود توی مطب دکتر قلب. یکهو دیدم یک پیرزنی آمد بیرون شروع کرد به جیغ‌وداد کردن که سیگارت را خاموش کن. بعد دوباره آن قلچماق آمد زد زیر چشم راستم. گفتم: چرا؟ گفت: چون آن پیرزن مادرش بود. گفتم: بعد چه کردی؟ گفت: از ساختمان پزشکان آمدم بیرون چون گفتم لابد برادری خواهری در مطب‌های دیگر دارد و می‌زند می‌کشدم اگر دوباره سیگار بکشم. البته وقتی داشتم می‌آمدم بیرون توی آسانسورشان سیگار کشیدم.

پنجشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

لابی نگو بگو لاس‌وگاس

لابی داریم تا لابی. یک لابی لابی یک مسافرخانه است که بوی ترشی می‌دهد،‌ یک لابی لابی یک هتل تک ستاره است که بوی دَمپُختک می‌دهد، یک لابی لابی هتلی دو ستاره است که بوی قلیان می‌دهد، یک لابی لابی هتلی سه ستاره است که بوی پیتزا می‌دهد، یک لابی لابی هتلی چهار ستاره است که بوی عطر و ادوکلن می‌دهد، یک لابی هم لابی هتل پنج ستاره است که بوی خارج از کشور می‌دهد.

لابی داریم تا لابی. یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی دوا می‌دهد. یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی میت می‌دهد، یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی الکل می‌دهد، یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی سالن‌های عروسی می‌دهد.

همین چند روز در یکی از محله‌های بالای شهر تهران دنبال عابربانک می‌گشتم. رفته بودم یک دوست مایه‌دار را برسانم خانه‌اش. از یکی سوال کردم گفت عابربانک توی لابی فلان بیمارستان هست. بیمارستان از بیمارستان‌هایی بود که معلوم بود خیلی باکلاس است. داشتم از پله‌های مُدرنش بالا می‌رفتم که یک نگهبان جلویم را گرفت و گفت: امرتان؟ گفتم: یعنی از قیافه‌ام معلوم است که نه خودم نه فامیل‌هایم نمی‌توانیم کاری در این بیمارستان داشته باشیم،‌ ها؟ متوجه کنایه‌ام نشد. گفت: امرتان را بفرمایید تا راهنمایی کنم. گفتم: عابربانک کجاست؟ گفت: بفرمایید داخل لابی سمت چپ. او به من چپ‌چپ نگاه کرد و من هم به او. از یک سری پله‌ دیگر بالا رفتم و بعد لابی شدم. لابی که البته چه عرض کنم. لابی نگو دوبی بگو. عین خارج. یعنی اصلا انگار نه انگار بیمارستان بود. خنک و دلباز بود. سقفش بلند بود. به جای صندلی مبل داشت، آن هم مبل‌هایی چرمی. دور تا دور لابی پر بود از عابربانک و وسایل بازی بچه‌ها و از این دستگاه‌هایی که خودشان آب‌میوه و قهوه و چای می‌دهند. سه تا تلویزیون هزار اینج هم توی لابی بود. خلاصه لابی نگو بگو لاس‌وگاس.

چند دقیقه‌ای همین طور مات‌ومبهوت نگاه می‌کردم. بعد جو لابی من را گرفت و به جای پول گرفتن شروع کردم به فضولی کردن درباره بیمارستان. همان اول که قیمت اتاق‌های بیمارستان را پرسیدم فهمیدم که نژاد ما یعنی خانواده ما مگر از همین عابربانک این بیمارستان استفاده کند وگرنه آدم برای یک شب خوابیدن در آن بیمارستان باید خانه‌اش را بفروشد. باور نمی‌کنید. یک آقایی بود می‌گفت اینجا هتل بیمارستان است. بیمارستان نیست. هتل است در واقع. گفتم: راستش ما هتل هم به عمرمان نرفته‌ایم چه به هتل بیمارستان. البته بیمارستان زیاد رفته‌ایم اما آن جایی که می‌رفتیم و می‌رویم بیشتر شبیه سیاه‌چادر است تا بیمارستان. یعنی اگر این بیمارستان است پس آنها چه هستند؟ توی همین فکرها و فضولی‌ها بودم که همان آقای نگهبان پیدایش شد. گفت: کارتان تمام شد؟ گفتم: الان تمام می‌شود. کارتم را زدم و پول گرفتم و دمم را گذاشتم روی کولم و آمدم بیرون. راستی یادم رفت بگویم اینترنت لابی آن بیمارستان چیزی بود در این حد که کلا موبایلم را به‌روز کردم.

از روزنامه سپید

پنجشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی