سمساری، قسمت ششم

ماجرای صندلی لهستانی

دکان من بین دکان صحافی سید و چرم‌دوزی مرحوم باقری است. دکان آن خدابیامرز الان دیگر چرم‌دوزی نیست ولی چرم‌فروشی هست. ورثه‌ی مرحوم باقری هفته نشده بود مغازه را فروختند و حالا چند سال است یکی به جای چرم‌دوزی بساط چرم‌فروشی در آن جا راه انداخته است. پسر جوان و مودبی است. اسمش کیارش است و خیلی به من و سید احترام می‌گذارد. بچه‌ی سر به راه و کار بلدی است. بلند قد و خوش‌سیما و تحصیل‌کرده. نامزد هم دارد. سیما خانم، که گاهی کتلتی چیزی برای من و سید می‌فرستد. کیارش از آن جوان‌های ناب این دوره است. وقتی آمد اینجا مغازه را خرید از ما خواست از ورثه بخواهیم عکسی از باقری مرحوم به او بدهند. نمی‌گفت چرا ولی وقت عکس را گرفتیم یک روز صبح دیدم روی در دکان بزرگ نوشته است: چرم‌فروشی باقری و عکس آن مرحوم را با کلاه شاپو بزرگ کرده است و چسبانده است روی دیوار و با خط خوش زیرش نوشته است: مرحوم حاج عبدالله باقری،‌ هنرمند چرم‌دوز. تا چند روز همه‌ی کسبه‌ی می‌آمدند و دکان کیارش را می‌دیدند و به عکس حاجی نگاه می‌کردند. کار کیارش همه را غافل‌گیر کرده بود. می‌گفت: باید نام حاج آقا تا ابد بر این دکان بماند. حیف است فراموش بشود. این کار کیارش دهان به دهان چرخیده بود تا رسیده بود به گوش همسر مرحوم باقری. یک روز پیرزن خودش آمد در دکان. عکس حاجی را که دید گریه کرد و بعد سر کیارش را بوسید و در حقش دعا کرد. گفت: خیر ببینی از جوونیت. ایشالا اسمت تو هم به یادگار بمونه. کاش اولاد من اینقدر معرفت داشتند که تو داری.

قدیم‌ها چرم‌دوزی شغل پرکاری و پردرآمدی بود. یک منوچهری بود و کلی چرم‌دوز. این طوری نبود که کارخانه‌های چرم‌دوزی باشند. هر چه بود از زیر دست امثال حاج عبدالله بیرون می‌آمد. از کیف و کفش بگیر تا زین اسب و قطار فشنگ و کلاه و دستکش. آن روزها بوی خوش چرم، چرم اصل از دکان بغلی به مشام می‌رسید و اغلب مردم تهران که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسید مشتری دکان باقری بودند. اصلا چرم‌دوزی باقری معروف بود. آن روزها بیست تا شاگرد زیر دستش کار می‌کردند. کیارش می‌گوید: از بس هر جا نشستم و برخاستم گفتند فلان کس دارد مغازه باقری را می‌خرد و آن قدر مغازه‌ی باقری مغازه‌ی باقری شنیدم که تصمیم گرفتم نگذارم نام این مرد فراموش بشود. کیارش حتا میز کار و وسایل آن خدابیامرز را دور نینداخته و همان طور گذاشته بماند.

مشتری دکان کیارش اغلب جوان‌ها هستند و البته پول‌دارها. همیشه چرم مشتری خاص خودش را دارد. آن موقع‌ها هم به شوخی به باقری می‌گفتیم: یکی دو تا از این مشتری‌های آنچنانی را بفرست دکان ما، مردیم از بس پشه پراندیم. حالا هم اغلب جوان‌ها می‌آیند کیف و کفش چرمی می‌خرند. یک روز یک دختر و پسر آمدند توی دکان. دختر تا وارد شد بلند گفت: وای من عاشق این چیزهایی کهنه‌ام. آقا شما خیلی شغل خوبی دارید. چیزی نگفتم. تعارف کردم که لطف دارید و فلان و بهمان. بعد چرخی زدند و نگاه به وسایل کردند. انگار موزه آمده بودند. بعد تعارف کردم بنشینند. دختر پرسید: خیلی حس خوبی دارد که اینجا کار می‌کنید، نه؟ همه‌ی وسایلی که اینجا هستند حرف‌ها برای گفتن دارند. گفتم: حرف‌های خوب و البته حرف‌های تلخ. گفت: بله، حرف‌های تلخ. بعد رو به پسرک کرد و گفت: بد نیست چند تا چیز قدیمی برای خانه‌مان بخریم، ها؟ پسر گفت: موافق نیستم چیز کهنه با خودش بوی کهنگی می‌آورد زندگی تازه اجناس تازه می‌خواهد. دختر گفت: کهنگی که بد نیست. هر چیز قدیمی که بد نیست. حافظ هم قدیمی است، بد است؟ پسر گفت: قیاست درست نیست! با وسایل کهنه مخالفم. بعد دخترک بلند شد و جستی زد و نشست پشت یک صندلی لهستانی و گفت: ببین انگار سال ۱۳۲۰ است و اینجا هم کافه نادری است. من هم برای همراهی با حرف دخترک انگشتم را روی دکمه‌ی پخش فشار دادم و صدای خش‌دار یکی از اجراهای ارکستر خالقی توی فضا پیچید. پسر وقتی شور و ذوق دختر را دید بلند شد و جلوی او روی یک صندلی لهستانی نشست. من هم بلافاصله بساط قهوه را فراهم کردم و دو تا قهوه‌ی تلخ ترک با شکر گذاشتم روی میزشان. یک ساعت نشستند و حرف زدند. درباره‌ی آینده‌شان و زندگی‌شان. بعد تازه به خودشان آمدند که اینجا کافه نیست و من هم کافه‌دار نیستم و شروع کردند به عذرخواهی. گفتم: مهم خوشحالی شما بود. امیدارم حرف‌های خوبی زده باشید. گفتند: ماه دیگر عروسی می‌کنیم. گفتم: به امید خدا. گفتند: باید تشریف بیاورید. گفتم: ممنون. بعد از عروسی ولی بیایید تا یک دست میز و صندلی لهستانی خوب برای‌تان پیدا کنم.

  از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۷۱ شنبه ۲۳ اردیبهشت.

جمعه, ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی

نهایتِ حکم هم ۲۵ ضربه‌ی شلاق است که تحمل می‌کنم به امید خدا

نه کاریکاتوریستم و نه بویی از هنر کاریکاتور برده‌ام. حتا از کشیدن یک نقاشی ساده هم عاجزم. ولی نیم ساعت وقت صرف کردم و کاریکاتوری از آقای «احمد لطفی آشتیانی» کشیدم تا مثل کاریکاتوریست‌ها پشت سر «محمود شکرایه» ایستاده باشم. به هر حال اگر کاریکاتوریست نیستم طنزنویس که هستم. نهایتِ حکم هم ۲۵ ضربه‌ی شلاق است که تحمل می‌کنم به امید خدا.

پی‌نوشت‌ها و پی‌کشیده‌های دوستان طنزپرداز:

- شعر «امید مهدی‌نژاد»

- کاریکاتور اثر «اسماعیل امینی»

- کاریکاتور اثر «شهرام شهیدی»

- کاریکاتور اثر «همایون حسینیان»

چهارشنبه, ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی

لرستان در لیگ‌برتر

امروز خیلی خوشحال بودم. هنوز هم هستم. «گهر زاگرس» به عنوان نخستین تیم لرستانی لیگ‌برتری شد. امروز خیلی پیامک تبریک گرفتم و چند نفری هم از همشهری‌ها و هم‌استانی‌ها تلفن کردند و تبریک گفتند. امیدوارم حضور «گهر زاگرس» سبب خیر و برکت در ورزش استان بشود. خوشحالم که جوان‌های لرستانی حالا دست‌کم یک دل‌خوشی دارند. آفرین بر بچه‌های درود.

حضور این تیم لرستانی فرصت خوبی برای لرستان است ولی تهدید‌های بسیاری نیز دارد که در فرصتی جداگانه به آنها خواهم پرداخت. فعلا «کِرِ دُوِت وِ دور بچون درود»

چهارشنبه, ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی

سمساری، قسمت پنجم

ماجرای میز نهارخوری

تازه جلوی مغازه را آب‌پاشی کرده بودم و داشتم روی میز کار را دستمال می‌کشیدم که از خیابان سر و صدا بلند شد و دیدم مردم به این طرف و آن طرف می‌دوند. بعد ناگهان در مغازه باز شد و خانم جوانی کودکش را هل داد داخل و خودش را به زحمت کشید تو. پسرک که حسابی ترسیده بود پشت مادر پناه گرفته بود و می‌لرزید. خواستم چیزی بگویم و حرکتی بکنم که جوانی با ساک ورزشی به سرعت آمد تو و در را محکم بست و نفس زنان تکیه داد به دیوار و با حرکت سر با من و خانم سلام علیک کرد. خواستم جواب سلام جوان را بدهم که در باز شد و یک خانواده‌ی کامل آمد توی دکان. خانواده را نشاندم پشت میز نهارخوری فرانسوی. پسر جوان هم خودش نشسته بود روی صندلی کنار میز که جای سید بود و خانم و کودک هم روی مبل راحتی جا خوش کرده بودند. مهمان‌ها که نشستند گفتم: چه خبر شده آن بیرون و رفتم سمت در که جوان جلویم را گرفت و گفت: نروید خطرناک است، هنوز هستند. گفتم: چه شده؟ گفت: نمی‌دانم من از باشگاه بیرون آمدم که ریختند توی خیابان و شروع کردند به کتک‌کاری و هر کسی هم دم دست‌شان می‌آمد می‌زدند. خانم جوان به سبک پیرزن‌ها و زن‌های قدیمی گفت: خیرندیده‌ها و زیر لب غرولند کرد. پدر خانواده‌ای که پشت میز نهار خوری بودند گفت: اول فکر کردم فیلم‌برداری است چون مثل این صحنه‌ها را فقط توی فیلم دیده بودم اما واقعی بود، رسما هم را می‌زدند.

هنوز از آن بیرون سر و صدا می‌آمد. و گاهی کسی به دو از جلوی مغازه رد می‌شد. برای مهمانان چای ریختم. بعد سر و صداها کم‌کم آرام شد و چند بار صدای تیک‌آف آمد و محل آرام شد. سر و گوشی آب دادم و مهمانان را راهی کردم. داشتم مغازه‌ی به هم ریخته را جمع و جور می‌کردم که سید آمد. شاکی بود و عصبانی. تا وارد شد گفت: بر مردم‌آزار لعنت. نشست روی صندلی‌اش و گفت: پناه آورده بودند؟ گفتم: ترسیده بودند. گفت: پناه‌جوها همه می‌ترسند، ترس و پناه همزادند،‌ می‌ترسی که پناه می‌گیری و پناه می‌گیری چون می‌ترسی. حالا با این‌ها چه کنیم که پای‌شان به محل ما هم باز شد. گفتم مگر که بودند؟ گفت: بزن‌بهادرها. گفتم: بزن‌بهادر دیگر چه صیغه‌ای است؟ گفت: شغل است دیگر! چطور تو سمساری و من صحاف، آنها هم بزن‌بهادرند، شغل‌شان است. پول می‌گیرند کتک بزنند. قبلا دیده بودم توی محله‌های دیگر ولی اینجا نه. حالا اینجا هم آمده‌اند. تعجب کردم. گفتم این دیگر چه شغلی است. گفت: این‌ها استخدام می‌شوند که بروند حال یک نفر را بگیرند مثلاً. بعد آن یک نفر هم یک سری دیگر را استخدام می‌کند و بعد این دو گروه یک جایی توی خیابان به هم می‌رسند و شروع می‌کنند به کتک‌کاری و بعد هر گروهی که پیروز بشود برنده است. یعنی هر گروهی پیروز بشود آن کسی که آن گروه را استخدام کرده پیروز می‌شود و می‌برد. گفتم: چه چیزی را؟ گفت: چه می‌دانم مناقصه را، یا مزایده را یا محموله را یا مرسوله را؛ هر چیز را. وقتی هم با هم درگیر می‌شوند خون جلوی چشمان‌شان را می‌گیرد و صغیر و کبیر نمی‌شناسند.

نیم ساعتی با سید گپ زدم. سید که رفت. احمد آقا آمد. خیاط محل. چند شلواری راحتی هم که برایم دوخته بود با خودش آورده بود. چند دقیقه‌ای نشست و درد دل کرد و بعد گفت که اگر چیز به درد بخور ارزانی پیدا کردم که به درد جهیزیه بخورد خبرش کنم. گفت که قرار است دخترش را عروس کند. خندیدم. گفت چرا می‌خندی؟ گفتم کار خدا را می‌بینی؟ گفت: قربان خدا! فعلا که شرمنده‌ی دخترم هستم. گفتم: گله می‌کنی؟ گفت: می‌بخشد گله‌ها را. گفتم: آن میز نهارخوری را ببین. نو است. خوب مواظبت شده. تمام چوب است. گفت: گران است ولی. گفتم: صاحبش وقتی آن را آورد اینجا گفت کمتر از یک میلیون نفروش ولی اگر کسی جهاز خواست جور کند بده ببرد. احمدآقا نگاهی به میز کرد و نگاهی به من. باز نگاهی به میز کرد و نگاهی به من. گفتم: کار خدا را می‌بینی احمد آقا. گفت: قربان خدا بروم.

 از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۷۰ شنبه ۱۶ اردیبهشت.

جمعه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی

دیدار با نویسندگان و مترجمان گل‌آقایی

گل آقا: نویسندگان و مترجمان جدیدترین آثار انتشارات گل‌آقا برای دیدار با علاقه‌مندان در ایام نمایشگاه کتاب در غرفه گل‌آقا حضور خواهند داشت. در صورتی که مایل با دیدار و گفت‌وگو با کسانی هستید که در عرصه‌ی طنز فعالیت می‌کنند می‌توانید طبق این برنامه به غرفه گل‌آقا مراجعه کنید:
یکشنبه ۱۷ اردیبهشت: ساعت ۱۰:۳۰ صبح تا ۱۲ ظهر – دیدار با رضی هیرمندی، مترجم کتاب آقای بوگندو.
یکشنبه ۱۷ اردیبهشت: ساعت ۱۷ تا ۱۹ عصر – دیدار با رضا ساکی، نویسنده‌ی کتاب بابا باتری‌دار می‌شود.
سه شنبه ۱۹ اردیبهشت: از ساعت ۱۶ تا ۱۸ عصر- دیدار با مسعود ملک‌یاری مترجم کتاب بلارت و علی مصلح مترجم کتاب قاموس دیو.
غرفه گل‌آقا در نمایشگاه بین‌المللی کتاب، شبستان اصلی‌، راهروی ۲۵ پذیرای علاقه‌مندان به گل‌آقاست.

جمعه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی

یک واجب عینی در نمایشگاه کتاب

بر هر ایرانی و دوستار موسیقی ایرانی واجب است وقتی به نمایشگاه کتاب تهران می‌‌رود نخست سری به انتشارات «ماهور» بزند و یک یا چند سی‌دی از آلبوم «سپهرخوانی» بخرد. آلبوم‌اش شاهکار است. شش هزارتومان بدهید و چهل دقیقه تصنیف ناب بشنوید و از مدولاسیون کم‌نظیر این آلبوم لذت ببرید. دقت کنید خرید این آلبوم واجب عینی است و اگر دیگران این کار را انجام بدهند از گردن ما ساقط نمی‌شود!

«در این آلبوم که حاصل سه سال تمرین و تلاش گروه «سپهر» است سوییتی از ۱۸ تصنیفِ متوالی که از یک مقامِ خاص شروع می‌شود و به‌تدریج و با مایه‌گردانی‌های متعددِ به مایه اولیه موسیقی بازمی‌گردد،گنجانده شده است.

احمد رضاخواه نوازنده سنتورو سرپرست گروه سپهر در باره این اثر گفت: این کار مربوط به اجرایی می‌شود که در جشنواره‌ی مقام آذربایجان در باکو، برگزار شد و به طور مشترک با یک گروه آذربایجانی مقام نخست را کسب کرد. این جشنواره بین کشورهای شرقی که سیستم موسیقی مدال دارند برگزار می‌شود و این در واقع دومین جشنواره‌ی موسیقی مقام بود که در بخش رقابتی آن ۱۶ گروه از کشور های آذربایجان، ایران، چین، ترکیه، کویت، هند، مراکش و اردن شرکت داشتند.
رضاخواه افزود: این اثر یک قطعه ضربی در حدود ۳۷ دقیقه است که از بخش های مختلف و به هم پیوسته تشکیل شده است. قطعات به صورت ریتمیک به همراه کلام است و در قسمت‌هایی سلوهای آوازی با تک‌نوازی داریم. در بخش‌هایی هم گروه‌نوازی داریم که در نت‌های مختلف موسیقی از ابوعطا شروع می‌شود و به بیات‌ترک می‌رود، سپس از افشاری به اصفهان و بعد چهارگاه، شور، دشتی، نوا و سپس فرود می‌کند به سمت دستگاه شور؛ سعی کردیم این مدور بودن موسیقی ایران را در آن نشان دهیم.

در این آلبوم بهاره فیاضی (تار)، احمد رضاخواه (سنتور)، آساره شکارچی (کمانچه)، فرید خردمند (تمبک، دایره و دایره زنگی)، نجمه صغیر (عود) و احسان عابدی (نی) نواخته‌اند.

پنجشنبه, ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی

«بابا باتری‌دار می‌شود» در نمایشگاه امسال

پارسال کتابم در نمایشگاه نبود چون به «گل آقا» غرفه ندادند، ولی امسال هست. خودم تقریبا هر روز آنجا هستم. حالا یا در غرفه‌ی «گل آقا» یا در غرفه‌ی «رادیو تهران». اگر موفق به تهیه‌ی کتاب «بابا باتری‌دار می‌شود» نشده‌اید در نمایشگاه فرصت دارید با تخفیف آن را خریداری کنید. از دیدن‌تان خوشحال می‌شوم. غرفه‌ی «گل آقا» در راهروی ۲۵ شماره‌ی ۲۶ است و غرفه‌ی «رادیو تهران» هم در امتداد ناشران دانشگاهی و کودک پیدا است.

چهارشنبه, ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی

«پاتوق ارگ» رادیو تهران در نمایشگاه کتاب

امسال در بخش ویژه‌ی غرفه‌ی «رادیو تهران» میزبان شما هستیم. اگر گردش در نمایشگاه خسته‌تان می‌کند، اگر دوست دارید جایی باشد که لبی تر کنید و چای بنوشید و آب خنک و شربت میل کنید و با رفقا گپ بزنید به «پاتوق ارگ» رادیو تهران سر بزنید.

امسال در غرفه‌ی رادیو تهران میزبان هنرمندان و نویسندگان و دوست‌داران رادیو هستیم. بساط چای از همان دم صبح ردیف است و سماورمان تا شب قل‌قل می‌کند. پس غرفه‌ی رادیو تهران و «پاتوق ارگ» را فراموش نکنید. به ما سر بزنید. خود بنده در «پاتوق ارگ» در خدمت‌تان هستم. حتا می‌توانید کیسه‌های خریدتان را به ما بسپارید و بروید با خیال راحت باز هم خرید کنید. اگر خواستید با کسی قرار بگذارید در «پاتوق ارگ» قرار بگذارید. حتا از بچه‌های‌تان هم نگهداری می‌کنم. اصلا نهار هم می‌دهیم. یارانه هم می‌دهیم. کیک و ساندیس هم به چشم. شما تشریف بیاورید بقیه‌اش با ما. نشانی‌مان هم سر راست است. توی حیاط هستیم و مثل هر سال بزرگ‌ترین غرفه‌ی رادیو را داریم و نمایشگاه تاریخ رادیو هم مثل هر سال برقرار است!

همچنین در «پاتوق ارگ» میزبان برخی از چهره‌های هنری ادبی هم خواهیم بود که به صورت روزانه اطلاع رسانی خواهیم کرد. چه کنیم دیگر، رادیو تهران یعنی این! بیایید دور هم بنشینیم ببینیم دنیا دست کیست!

دوشنبه, ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی

سمساری، قسمت چهارم

ماجرای ساز
سرش را از لای در آورد تو و پرسید: ساز هم می‌خرید؟ آرام پرسید. گفتم بیا تو. مردی بود پا به سن گذاشته، بلند قد و بور. تعارف کردم، نشست. چای ریختم. داغ داغ چای را سر کشید. پرسید: ساز هم می‌خرید؟ گفتم: خودم که نه ولی همسایه‌ام می‌خرد. همین صحافی بغل. گفت: شما سمساری هستید چرا به صحافی حواله می‌دهید؟ گفتم: ساز در تخصص سید است. تخصص خاصی در خرید ساز دارد. سفارش‌تان را می‌کنم. حالا چه سازی هست؟ از زیر بارانی‌اش یک نی بیرون آورد. نی را وارنداز کردم. سالم بود و معلوم بود که نی کنار  افتاده‌ای هم نیست. پرسیدم: می‌زنید؟ گفت: قدیمی است، از پدرم به من رسیده است. نی را برگرداندم و راهی‌اش کردم برود صحافی.
ده دقیقه‌ی بعد باز سرش را از لای تو آورد و آهسته گفت: مزاحم نیستم؟ تعارف کردم. چشمانس خیس بود و بینی‌اش را بالا می‌کشید. نشست و لحظه‌ای سکوت کرد. بعد گفت: آقا سید گفت اینجا برگردم تا روبه‌راهم کنید. می‌دانستم توی صحافی چه اتفاقی افتاد است. چای لیوانی پر و پیمانی گذاشتم جلویش و از توی قفسه یک نوار کسایی بیرون آوردم و گذاشتم بخواند. به علامت تایید سرش را تکان داد و گفت: دست بوسش رسیده‌ام. شینده‌ام خیلی بیمار هستند. خدا حفظ‌شان کند. کسایی می‌زد و ما توی سکوت چای می‌نوشیدیم. مرد سرش پایین بود و گمانم آرام گریه هم می‌کرد. یک روی کامل نوار گوش کردیم. با صدای تقه‌ی ضبط سرش را بالا آورد. اشک‌هایش را پاک کرد و حلالیت خواست. هنگام رفتن دم در مکثی کرد و برگشت و همان طور که نگاه به زمین می‌کرد آرام گفت: از این مرد خدا شرمنده‌ام. بگو سید حلالم کند اگر نتوانستم برگردم.
دکان سید دکان صحافی است ولی پر است از ساز. سازهایی که به دیوار آویخته. سازهایی که هر چند وقت یک بار تمیزشان می‌کند و چند دقیقه با هر کدام چیزی می‌نوازد. حکایت این سازها حکایت غریبی است. سال‌هاست پیش که من و سید جوان بودیم. پسرکی کولی ویلون‌اش را آورده بود بفروشد. یعنی وسیله‌ای که باعث درآمدش بود. آن روز سید در دکان من بود و خیلی دلش گرفت. پسرک می‌گفت به پول فوری احتیاج دارد و جز ساز چیزی برای فروش ندارد. آن روز سید خیلی تلاش کرد که پسرک از فروش ساز منصرف بشود و از سید پول دستی قرض بگیرد، پسرک ولی نپذیرفت. می‌گفت یا سازم را بخرید یا می‌روم، شاید نتوانم قرضم را پس بدهم. سید آن روز ساز پسرک را خرید ولی اسم کارش را خرید و فروش نگذاشت. به پسرک گفت: من به تو پول می‌دهم و سازت را گرو برمی‌دارم، پول را برگردان و سازت را پس بگیر. سازت همیشه اینجاست. به کسی نمی‌فروشم. در تمام این سال‌ها سید ساز گرو برمی‌دارد و از آنها مراقبت می‌کند تا صاحبان‌شان برگردند و ساز را ببرند. خیلی از کسانی که از سید پول گرفتند و رفتند هیچ وقت برای گرفتن سازشان برنگشتند ولی خیلی‌ها هم برگشتند و سازشان را پس گرفتند. سید می‌گوید: ساز همدم آدم است ساز را نباید فروخت. بی‌سازی برای کسی که ساز می‌زند بیچارگی است. راست هم می‌گفت. خیلی‌ها باورشان نمی‌شد سید سازشان را نگه داشته باشد و وقتی چشم‌شان به ساز می‌افتاد از خود بی‌خود می‌شدند. سید حالا کلکسیونی از سازها دارد که برخی قدیمی و قیمتی‌اند ولی سید از فروش‌شان امتناع می‌کند. هر کس می‌‌پرسد سازها فروشی است می‌گوید امانت است، صاحب دارد. یک بار یکی از دکان‌داران بهارستان آمده بود یکی از تارها را ده میلیون تومان بخرد. می‌گفت کار فلان کس است و قیمت دارد و صدایش بی‌نظیر است.
مرد که رفت روی دیگر نوار را برگرداندم و چای ریختم و تکیه دادم به صندلی. کسایی آرام آرام شروع کرد به اصفهان زدن. صدای نی‌اش پرتابم کرد به میدان نقش جهان. آن وقت‌ها تازه عروس داماد‌ها همه یک عکس توی نقش جهان می‌انداختند. آن هم سوار بر درشکه. یاد آن روزی افتادم که با زنم رفتیم اصفهان. یک هفته بود ازدواج کرده بودیم. توی حال خوردم بودم که سید آمد. همین که در را باز کرد بلند گفت: نی کسایی گذاشته‌ای آن هم در بیات اصفهان، لابد الان هم کنار دست آن خدابیامرز نشسته‌ای توی کالکسه و دور نقش جهان می‌چرخی؟

 از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۶۹ شنبه ۹ اردیبهشت.

جمعه, ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی

فرصت ویژه برای ناشران در رادیو

برای همه‌ی ناشران در نمایشگاه کتاب تهران امکان خوبی برای تبلیغ وجود دارد که دیدم حیف است خبر ندهم. «رادیو تهران» در تمام روزهای نمایشگاه کتاب تهران، از محل نمایشگاه به صورت پیوسته و به‌شدت برنامه‌ زنده‌ پخش می‌کند. روابط عمومی رادیو تهران برای این دوره از نمایشگاه تخفیف‌های ویژه‌ای را برای ناشران در نظر گرفته است. اگر دوست دارید نشر و آثار موجود در غرفه‌تان را در رادیو تهران تبلیغ کنید. اگر دوست دارید با شما به عنوان مدیر نشر گفت‌وگو شود. اگر دوست دارید با نویسندگان کتاب‌هایتان گفت‌وگو کنند و کتاب‌هایشان حسابی تبلیغ بشود همین حالا دست به کار شوید و یک ایمیل به من بزنید تا شما را به روابط عمومی وصل کنم برای قرار و مدار. مطمئن باشید هوای شما را بیشتر از حد تصورتان خواهیم داشت و حسابی برایتان تبلیغ خواهیم کرد!

یکشنبه, ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ | رضا ساکی