شکاف

من با دوربین می‌دیدیم. گشت ارتش آمد یک دوری زد و رفت اما گشت محیط‌بانی چند دقیقه‌ای ماند و دوربین انداخت. به سمت ما هم گرفت. سرمان را دزدیدیم. علی با چشم نگاه می‌کرد. مثل پلنگ. پلک نمی‌زد. گرا می‌داد به من و من دوربین می‌انداختم. گفت: سنگ سفید را دیدی؟ گفتم: دیدم. گفت: بلوط سمت راست را دیدی؟ گفتم: دیدم. گفت: از سر بلندترین شاخ بلوط برو به سمت راست. رفتم. گفت: بُزرو را می‌بینی؟ گفتم: این بُزرو است؟ این صخره است علی می‌‌افتیم پایین. گفت: بُزرو را که برویم بالا دویست متر صافی دارد. بعد سرازیر می‌شود توی غار. دوربین را گذاشتم و گفتم: بی‌‌خیالش شو. مسیر را باید صخره‌نوری کنیم که جلوی چشم این گشتی‌ها نمی‌شود. همان طور که زل زده بود به کوه گفت: شبانه می‌رویم. گفتم: زده به سرت. گفت: کل را ببین. دوربین انداختم. گفت: صدمتر سمت چپ پایین بلوط. ندیدم. گفت: می‌رود توی غار آب می‌‌خورد. برگردد ریشش خیس است. کل رفت توی غار. ندیدم. بیرون که آمد دیدمش، ریشش اما خیس نبود. طوری که من دیدم خیس نبود.

شش ماه تمام از همان محل، ورودی غار را زیر نظر داشتیم. علی البته می‌گفت غار است. من می‌گفتم شاید یک چیزی مثل حوض موسی است که آب تویش جمع می‌شود. علی اما زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت: این ورودی همان غاری است که می‌گویند طولانی‌ترین غار دنیاست. گفتم: مردم حرف زیاد می‌‌زنند. گفت: کَلماکَره مگر نبود؟ گفتم: آن فرق داشت. علی اما قبول نمی‌کرد. اصلا ویرش گرفته بود به قول خودش از بُزرو بالا برود و آن پشت را ببیند. می‌گفت: شب می‌‌زنیم به کوه. تا صبح پای درخت می‌مانیم. صبح زود از بُزرو بالا می‌رویم. همین که بالا رفتیم همه چیز تمام است. از آن بالا روی ما دید ندارند. راحت کارمان را می‌کنیم. می‌گفتم: دقیقا چه کار؟ می‌گفت: چه می‌دانم. تا غار را نبینم نمی‌دانم. باید ببینیم طلا و اشرفی دارد یا نه. شاید هم استخوان باشد. آن پایین توی کَل‌دَر آثار پارینه‌سنگی پیدا کرده‌اند. تبر انسان نئاندرتال. به هر حال هر چه بود جمع می‌کنیم.

عاقبت یک شب زدیم به دل کوه. سه صبح رسیدیم پای درخت. استتار کردیم و منتظر ماندیم. علی تا طلوع از تاج پادشاهان کاسی گفت و نقاب‌های طلا و جام‌های نقره. می‌گفت اگر چیز به‌درد‌به‌خوری پیدا کردیم یکی را برمی‌داریم و بقیه را می‌گذاریم سر جایش بماند. بعد به گشتی‌ها خبر می‌دهیم. آنها هم نمی‌دانند چه چیز اینجا بوده است. ها؟ هم وضع ما از این رو به آن رو می‌شود هم یک میراث ملی کشف می‌شود. ها؟ علی تا صبح دودل و مردد درباره آرزوهایش حرف زد. خانه ساخت. زن گرفت. ماشین خرید. سفر رفت.

ساعت هشت صبح گشتی‌‌ها طبق معمول آمدند و بعد از چند دقیقه رفتند. آماده شدیم برای بالا رفتن. من اول رفتم و علی پشت سرم. آرام بالا رفتیم. یک ساعت طول کشید تا به بالای صخره رسیدیم. چشمانم سیاهی می‌رفت. دست‌وپای‌مان شل شده بود. صخره که تمام شد نتوانستیم بلند شویم. طاق‌باز ماندیم و نفس تازه کردیم. نای تکان خوردن نداشتیم. بعد بلند شدیم و به سمت کوه برگشتیم. علی راست می‌گفت. بالای صخره پهنه وسیعی بود. سبز و صاف. از غار اما خبری نبود. به جای غار درست وسط آن پهنه، حوضی سیمانی قرار داشت. حوضی بزرگ که آب باران در آن جمع شده بود. کنار حوض پر بود از تیغ خارپشت و رد کَل و پلنگ و گرگ و چند جانور دیگر. علی راست می‌گفت که ریش کل تر بود. من هم راست می‌گفتم که شاید شبیه حوض موسی باشد.

رفتیم و نشستیم لب صخره. رو به شهر. پاهایمان را از صخره آویزان کردیم. مثل دوران کودکی که می‌رفتیم بالای مُدبه و همین طور می‌نشستیم. مدتی گذشت. نگاهی به علی کردم. چشمانش را دیدم که زل زده است به دور. آرام دستم را بردم طرف کوله و دوربین را بیرون آوردم. علی گفت: شکاف آن پایین را ببین. سایه ابر کجا افتاده. دوربین انداختم. گفت: خرچنگ را می‌‌بینی؟ از توی شکاف بیرون آمد. دیدی؟ ندیدم. گفت: خرچنگ توی آن شکاف چه می‌کند؟ گفتم: علی شروع نکن شاید… گفت: حرف بزنی پرتت می‌کنم پایین. بلند شو برویم. دوباره دوربین انداختم لعنتی راست می‌گفت. خرچنگ بود. خرچنگ واقعی. از میان شکاف.

از: مجله سه نقطه

خانه خالی

 آن سال دربه‌در دنبال مکان می‌گشتیم. تعطیلات نوروز نزدیک بود و به شدت به یک مکان نیاز داشتیم تا حسابی از روزهای تعطیلی لذت ببریم. با کمک بچه‌ها فهرستی از خانه‌های محل و خانه‌‌ی اهل فامیل تهیه کرده بودیم و مشخص کرده بودیم که کدام خانه‌ها در چه ساعتی از روز خالی هستند. یکی دو خانه هم بود که مثلا یک روز کامل خالی می‌شدند اما هیچکدام به درد کار ما نمی‌خورد. بیشتر به دنبال یک مکان بودیم که دست‌کم سه روز خالی باشد.

روز 29 فروردین همه در تدارک چیدن سفره هفت‌سین بودند و ما در پی کسب اخبار. توی محل و فامیل می‌پلکیدیم بلکه از توی حرف‌ها بفهمیم آیا خانه‌ای به مدت چند روز خالی می‌شود؟ به هر حال ما نقشه پشتیبان را تهیه کرده بودیم اما هنوز امید داشتیم یک مکان مبله‌ی خوب برای چند روز گیرمان بیاید. اگر می‌‌خواستیم طبق نقشه عمل کنیم نمی‌توانستیم دو ساعت بیشتر در هر خانه بمانیم و باید خانه را عوض می‌کردیم. نقشه پشتیبان این طوری اجرا می‌شد که همه 17 نفر باید نیم ساعت بعد از تحویل سال، پشت دیوار کوچه خانه علی مرادی کمین می‌زدیم. بعد وقتی پدرمادر علی برای عیددیدنی از خانه بیرون می‌رفتند خیلی سریع باید داخل خانه علی مرادی می‌شدیم و بساط را پهن می‌کردیم و کارمان را انجام می‌دادیم. به گفته علی تا برگشتن پدرمادرش دو ساعت وقت داشتیم اما برای احتیاط نیم ساعت زودتر مکان را ترک می‌کردیم که لو نرویم. نقشه تا شب همین طوری بود. مکان به مکان می‌رفتیم و این طوری اصلا لذت نمی‌بردیم.

 به هر سال سال نو شد و من با فامیل سر سفره هفت‌سین نشسته بودم که متوجه شدم عمه بتول و شوهرش برای یک هفته می‌روند بوشهر. باشیندن این خبر بغضم کردم. اشک توی چشمانم جمع شده بود. اما خودم را کنترل کردم و بلافاصله نقشه گرفتن کلید را اجرا کردم. خیلی جدی گفتم: حالا در این شرایط کاش خانه را خالی نمی‌کردید. عمه گفت کدام شرایط؟ گفتم: همین دزدبازاری که راه افتاده است. اطلاعیه کلانتری را ندیدید؟ از شهروندان خواسته است در تعطیلات نوروز خانه را خالی نکنند. دیشب 345 خانه را سرقت کرده‌اند. اوضاع اصلا خوب نیست. پدرم که با تعجب داشت به حرف‌های من گوش می‌کرد گفت: چرا چرت می‌گویی پسر؟ توی دل مسافر را خالی نکن. شوهر عمه‌ام اما گفت: بچه راست می‌گوید خانه یکی از همکاران را جارو کرده بودند. من هم ادامه دادم: آها جارو، در اطلاعیه درباره همین جارو آمده. نوشته که شبکه‌ دزدان جارویی در شهر هستند. عمه‌ام با شنیدن شبکه دزدان جادویی دیگر طاقت نیاورد و گفت: بوشهر را بی‌خیال شو سعید. شوهرعمه اما قبول نکرد و گفت: نمی‌شود خانم منتظرمان هستند. باید یک راهی باشد بالاخره. یک نفر باید از خانه مراقبت کند. اینجا بود که همه‌ی نگاه‌ها به من دوخته شد. من هم خیلی بی‌اعتنا گفتم: یک نوروز می‌خواستیم کمی به حال خودمان باشیم نشد. باشد. کلید را بگذارید و بروید. من هم گل‌ها را آب می‌دهم و هم شب‌ها آنجا می‌خوابم. خیال‌تان راحت باشد.

 عمه و شوهر عمه که رفتند 18 نفری ریختیم توی خانه‌شان. اول مبل‌ها را جمع کردیم یک گوشه. بعد قالی‌ها را لوله کردیم. بعد یک قالی کهنه آوردیم پهن کردیم وسط هال. بعد هم تلویزیون‌ها را آوردیم. تلویزیون خانه علی و فرشاد که با تلویزیون عمه می‌شدند سه تا. بعد بساط اصلی را پهن کردیم. سه دستگاه سگا که تا روز 14 فروردین کرایه کرده بودیم و قرار بود کرایه‌اش را از روی عیدی‌ها بدهیم.

آن روزها اوج سگا بود و ما هم شیفته این دستگاه بودیم. هر روز تا چهار صبح بازی می‌کردیم. بعد می‌خوابیدیم و سه چهار بعدازظهر بلند می‌شدیم و دوباره بازی می‌کردیم. برای رفع گرسنگی گاهی تُن‌ماهی می‌خوردیم و گاهی یکی می‌رفت یک چیزی از خانه‌شان می‌آورد. اصولا ولی خواب و خوراک نداشتیم. طرز بازی کردمان هم به صورت جام بود. جام برگزار می‌کردیم. هر کس یا هر تیمی هم می‌برد برنده به جا بود. خلاصه در طی یک هفته حسابی خانه و به‌ویژه آشپزخانه عمه را به گند کشیدیم. البته می‌خواستیم یکی روز مانده به آمدن‌شان خانه را تمیز کنیم ولی چون حساسیت بازی بالا بود یادمان رفت. بازی دوست‌داشتنی همه ما بچه محل‌‌ها، بازی شورش‌ در شهر بود که همه استاد آن بودیم. این طوری بود که شب آخر تا هفت صبح بازی کردیم و بعد جلوی تلویزیون‌‌ها بیهوش شدیم.

 من یاد نمی‌آید که کی و چطور خوابم برد. اما یاد هست که با بوی پیاز سرخ شده بیدار شدم. آرام چشم‌هایش را باز کردم. زل زدم به لوستر. بوی پیاز سرخ کرده همه خانه را فرا گرفته بود. مشامم که خوب به کار افتاد بوی قورمه‌سبزی را هم شنیدم و بعد از ترس بلند شدم و سیخ نشستم.

عمه و شوهر همه دقیقا سر یک هفته برگشته بودند. ساعت 12 ظهر هر چه زنگ می‌زنند کسی در را باز نمی‌کند. عاقبت خودشان کلید می‌اندازند و می‌آیند تو و بعد با صحنه‌ای مواجه می‌شوند که در آن 18 نفر لندهور زیر چراغ روشن و جلوی تلویزیون‌های روشن خواب‌به‌خواب رفته‌اند.

 آرام آرام بچه‌ها را بیدار کردم. از شرمندگی آب شده بودیم. تا ناهار آماده بشود هال را درست کردیم. عمه خودش آشپزخانه را تمیز کرده بود و چون دیده بود یک هفته فقط تن ماهی خورده‌ایم برایمان غذا درست کرده بود. سر سفره ناهار هر 18 نفر عین اسرای جنگی بودم. سرمان پایین بود و غذا می‌خوردیم. در سکوت محض.

 از عمه و شوهر عمه کلی معذرت‌خواهی کردیم. البته‌ آنها به ما لطف داشتند و همین که دیده بودند خلاف‌سنگین‌مان سگا بازی کردن است خوشحال شده بودند. البته شوهر عمه لحظه آخر تیکه ناجوری به من انداخت و گفت: مواظب شبکه دزدهای جارویی باشید.

خلاصه از خانه عمه بیرون آمدیم. تلویزیون‌ها را هم زده بودیم زیر بغل‌مان و توی کوچه راه می‌رفتیم بلکه جایی پیدا کنیم برای بازی کردن و همین طور که راه می‌رفتیم علی گفت: راستی در فهرست خانه‌ها و نقشه پشتیبان در روز هفتم، کدام خانه‌ها خالی بود؟ و مهرداد خیلی معمولی جواب داد: خانه ما. همه به سمت خانه مهرداد دویدیم.

 از: خط خطی، ویژه‌نامه نوروز 94

آخرین‌های پایگاه خبری گُلوَنی

خیبر می‌تواند ریزگردهای لُرستان را از بین ببرد

نوستالژی خیبر خرم‌آباد

چهار پیشنهاد برای خیبر / پُشت‌دار: باید شرایط مالی مناسب برای بازیکنان فراهم کنیم

امیر حاج‌رضایی: نام خیبر را دوباره زنده کنید

لُرستان حیرت‌انگیز و رویایی است / گفت‌وگو با سعید سروش درباره عکاسی

لُرستان از پارینه‌سنگی تا هخامنشی

خرم‌آباد سیماشکی عصر ایلام است / ماداکتو و خایدالو سندیت ندارند

من اجنبی‌پرستم؟!

ماجراهای اداره:

صابری و قاسمی امروز را هم با مرافعه آغاز کردند. همان اول صبح صابری روزنامه را کوبید روی میز قاسمی و گفت: تحویل بگیر. باز هم با کشورهایی که دوست داری، هم رده شدیم. ببین این ماییم، این غناست، این مغولستان است، این مالاوی است و این هم بلاروس است. قاسمی روزنامه را برداشت و پرت کرد روی میز صابری و گفت: به من چه. برو از آقای روحانی بپرس این چیزها را. صابری گفت: از روحانی بپرسم؟ این بیچاره که 39 درصد را کرده 17 درصد. فعلا فقط دارد دسته‌گل‌های به آب داده شده را جمع می‌کند.

صابری و قاسمی طبق معمول یقه هم را گرفتند و طبق معمول مرادی با یک تشر آرام‌شان کرد. هر دو از بحث سیاسی خسته نمی‌شوند. مرادی بعد از این که اوضاع آرام شد از صابری پرسید: رتبه ایران در تورم چه ربطی به قاسمی دارد. صابری گفت: ربط دارد. ایشان از این کشورها خوشش می‌آید. ما به جای این که در کنار آلمان و انگلیس و فرانسه و آمریکا باشیم در کنار غنا و مغولستان هستیم. قاسمی اسم امریکا را که شنید دوباره پرید یقه صابری را گرفت و گفت: ای وطن‌فروش، ای اجبنی‌پرست. صابری گفت: اگر آرزوی این که تورم در مملکت ما مثل مملکت آنها باشد، اجنبی‌پرستی است، پس من اجنبی‌پرستم. مرادی گفت: قاسمی تو تا اسم امریکا را می‌شنوی عصبی می‌شوی منظور صابری فقط این که بود تورم‌مان کم بشود. بعد آنها را جدا کرد و رو به صابری پرسید: تورم آنها چقدر است؟ صابری گفت: طبق گفته بانک جهانی انگلیس 1.5 درصد،‌ آمریکا 1.6 درصد، آلمان 0.9 درصد و فرانسه 0.5 درصد. مرادی گفت: پدرسوخته‌ها خوب تورم کمی دارند.

قاسمی گفت: متاسفم که به بانک جهانی اعتماد می‌کنید. این آمار را صهیونیست‌ها داده‌اند. تیموری که تا به حال ساکت بود پرسید: به اسرائیل چه ربطی دارد؟ شما خودت چیزمیز برای خانه نمی‌خری؟ قاسمی پوزخند زد و گفت: چرا می‌خرم. متوجه گرانی هم هستم اما به آمار بانک جهانی اعتماد ندارم. صابری گفت: اعتماد نداری نداشته باش. این را گفت و پرید یقه قاسمی را گرفت. یعنی روزی نیست که این دو نفر با هم کل‌کل نکنند. از شانس بد، یکی استقلالی است و آن یکی پرسپولیسی. یکی بارسلون را دوست دارد، آن یکی رئال را. یکی سیگار می‌کشد، یکی نمی‌کشد. یعنی شما بگو این دو نفر یک وجه اشتراک داشته باشند؛ ندارند. یعنی اصلا از زمین تا آسمان با هم فرق دارند.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

خندیدن با چهارهزار تومان

ماجراهای اداره:

مرادی امروز سرگرم اینترنت‌بازی بود. توی سایت‌ها می‌چرخید و هر چند لحظه یک بار می‌گفت: آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه نوشته گوشت بوفالو از هند وارد کردن بریزن تو سوسیس کالباس. آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه نوشته دو تا بچه تو لوکس‌ترین و گرون‌ترین بیمارستان تهران عوض شدن. آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه نوشته استقلال دیگه شانس قهرمانی نداره. آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه نوشته حذف کامل سبوس از آرد فاجعه است. آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه…

تیموری که معلوم بود از دست خبرهای مرادی شاکی شده است گفت: خب چند تا خبر خوب هم بخون. کُشتی ما رو با این خبرها. یه کالباس هم می‌خوردیم حالا دیگه نمی‌تونیم بخوریم. مرادی سرش را از پشت مانیتور بیرون آورد و گفت: شما بیا جای من بشین خبر خوب پیدا کن. مرض ندارم که خبر بد بخونم. همش همینه. تیموری ادامه داد: به جای خوندن سایت‌ها برو تو شبکه‌های اجتماعی چند تا فیلم خنده‌دار ببین دلت وا شه. مرادی گفت: من تو فیس‌بوک نیستم و کار غیرقانونی هم نمی‌کنم. تیموری گفت: یعنی می‌خوای بگی فیلترشکن نداری؟ مرادی گفت: خیر. خیر را طوری گفت که تیموری ادامه ندهد اما تیموری موبایلش را برداشت و رفت نشست کنار مرادی و گفت: ببین، این فیلم‌ها را از آن‌جا دانلود کرده‌ام. مرادی رویش را برگرداند و گفت: من مستهجن نگاه نمی‌کنم. تیموری بنده خدا سرخ‌وسفید و گفت: مستهجن یعنی چی؟ خنده‌دار است. ببین. تیموری یک‌سری از فیلم‌هایی را که با وایبر برایش آمده بود به مرادی نشان داد. مرادی اول فقط لبخند زد ولی بعد از یک دقیقه کف اتاق ولو شده بود و هرهر می‌خندید. صدای خنده‌اش آن‌قدر بلند بود که از اتاق بغلی به دیوار کوبیدند که یعنی آرام‌تر.

تیموری که حسابی به هدف زده بود به مرادی گفت: حالا دیدی این بهتر است. ببین چقدر خندیدی. حالا برایت یک فیلترشکن بخرم؟ ماهی چهارهزار تومن. مثل بنز کار می‌کند. بخرم؟ مرادی که داشت از خنده ریسه می‌رفت با دست اشاره کرد که بخر.

امروز تا عصر تیموری پلی کرد و مرادی خندید. آن‌قدر خندید که شلوارش برایش گشاد شده بود. تیموری برایش وایبر هم نصب کرد تا شادی مرادی دوچندان بشود. مرادی می‌گفت امروز من را از راه به در کردید. می‌گفت و می‌خندید.

باقی بقای‌تان.

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

تب لذت شومینه در کشور

ماجراهای اداره:

صابری آخر هفته رفته بود دماوند و پلور و دشت‌لار. حسابی آن‌جا چرخیده بود و طبق معمول آمار درآورده بود. می‌گفت: نامردها تا بالای کوه ویلا ساخته‌اند. جنگل‌ را تراشیده‌اند و ویلا ساخته‌اند. کنار رودخانه ویلا ساخته‌اند. اصلا مملکت را به فنا داده‌اند. من نمی‌دانم این عطش ویلاسازی از کجا آمده است. واقعا این آدم‌هایی که می‌روند جنگل را صاف می‌کنند و ویلا می‌سازند باید محاکمه شوند. نمی‌دانم از کجا پول می‌آورند. باور کنید روبه‌روی پیست آبعلی یک ویلا ساخته‌اند شش طبقه. نوک کوه. جای این‌ها در اوین است. قانون باید همه این ویلاها را خراب کند.

صابری همین‌طور داشت یک‌ریز حرف می‌زد که مرادی گفت: صابری جان یک دور از جان هم بگو شاید کسی در جمع ویلا داشته باشد. صابری مکث کرد و گفت: توی این جمع؟ البته ما ویلاهای قانونی هم داریم اما کارمند و ویلا؟ مرادی گفت: بالاخره. صابری گفت: یعنی خود شما؟ مرادی گفت: ویلا که نمی‌شود گفت، یک آلونک کوچک است در کلاردشت، وسط گون‌ها نیست اما از گون‌ها هم دور نیست. محمدی ادامه حرف مرادی را گرفت و گفت: ما هم یک ویلای حقیر داریم در سوادکوه که متعلق به خودتان است، وسط جنگل نیست اما از جنگل هم دور نیست. قاسمی ادامه حرف محمدی را گرفت و گفت: ما هم یک ویلا داریم طرف‌های انزلی. دنج است. نزدیک ساحل نیست اما گاهی آب موج می‌زند توی ویلا. تیموری ادامه حرف قاسمی را گرفت و گفت: ما هم طرف‌های آستارا یک جایی را خریده‌ایم. نزدیک قله نیست اما دور از قله هم نیست. چشم‌انداز خوبی دارد. صابری بهت‌زده به من نگاه کرد. من گفتم: من ویلا ندارم. صابری گفت: ببخشید اصلا فکر نمی‌کردم میان همکاران کسی باشد که ویلا داشته باشد. البته شما که مقصر نیستید، آن کسی که رفته است وسط جنگل و لب دریا و کنار تالاب و دریاچه ویلا ساخته است او مقصر است. او را باید دار بزنند او را باید…

مرادی پرید وسط حرفش و گفت: البته ویلا را خودم ساخته‌ام. محمدی و قاسمی و تیموری هم با سر تایید کردند که خودشان ویلا را ساخته‌اند. صابری باز به من نگاه کرد. گفتم: عرض کردم که ویلا ندارم. صابری رو به آن‌ها کرد و گفت: اگر اجازه بدهید بیش‌تر ادامه ندهیم چون ممکن است کار بیخ پیدا کند و به قطع درخت و هیزم شومینه هم بکشد. مرادی و محمدی و قاسمی و تیموری با هم گفتند: این‌طوری بهتر است چون بالاخره ویلاست و لذت شومینه‌اش.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

روزی که کارمندان یک ساعت کار کردند

ماجراهای اداره:

امروز توی اداره چو افتاده بود که علی‌الحساب وام می‌دهند. محمدی می‌گفت: وام را به کارمندان بالای 25 سال و صاحب فرزند و مستاجر که صاحب‌خانه دارد بیرون‌شان می‌کند می‌دهند و من شرایطش را دارم. صابر می‌گفت: وام مخصوص مجردهای مرد است که هنوز خواستگاری نرفته کمرشان زیر بار ازدواج خم شده است و من شرایطش را دارم. مرادی می‌گفت: کارمندانی که یک سال به بازنشستگی‌شان مانده و یک دختر دم ‌بخت و یک پسر دم بخت دارند این وام را می‌گیرند و من وام را می‌گیرم. قاسمی می‌گفت: وام به کارمندانی تعلق می‌گیرد که یک فرزند محصل و یک فرزند دانشجو داشته باشد، مثل من. تیموری می‌گفت: وام مخصوص کارمندانی است که در خانه هفتادمتری از پدر خودشان و مادر زن‌شان نگهداری می‌کنند، من واجد شرایط هستم. نعمتی می‌گفت: وام را به کسانی مثل من می‌دهند که اگر قاضی حکم بدهد باید برای دو میلیون تومان بروم زندان. ملکی می‌گفت: وام را به آن‌ها می‌دهند که در یک قدمی طلاق هستند، مثل من که در یک قدمی طلاق هستم و باید مهریه بدهم.

خلاصه هر کس چیزی می‌گفت تا خبر رسید که وام در کار نیست. مدتی در سکوت گذشت. یعنی نیم‌ ساعت همکاران کار کردند که احمدی در اتاق را باز کرد و گفت: شنیده‌ام قرار است بُن‌ کالای دویست‌هزار تومانی بدهند. احمدی که رفت محمدی گفت: کاش به جای بن پول می‌دادند می‌دادیم به صاحب‌خانه. صابر گفت: بن‌ کالا برای بعد از عروسی خوب است نه حالا که به پول نیاز دارم. مرادی گفت: کاش دو تا بن صدتومنی بدهند یکی را بدهم دخترم یکی را به پسرم. قاسمی گفت: من لنگ پول شهریه‌ بچه‌ها هستم این‌ها بن می‌دهند. تیموری گفت: بن خوب است اما وام چیز دیگری است. نعمتی گفت: من که عاقبت باید بروم زندان. بن با وام چه فرقی دارد. ملکی گفت: بن بعد از طلاق به درد نمی‌خورد. وام بعد از طلاق می‌چسبد.

خلاصه هر کسی چیزی گفت تا خبر رسید که بن هم در کار نیست. مدتی در سکوت گذشت. همکاران نیم‌ ساعت دیگر کار کردند که یعقوبی در اتاق را باز کرد و گفت: شنیده‌ام قرار است مساعده بدهند. این جمله از دهان یعقوبی بیرون نیامده بود که دو منگنه، دو جای چسب، یک تقویم رومیزی، یک موبایل، یک گلدان و یک مانیتور به سمتش پرتاب شد.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

من و زِدفور یهویی

ماجراهای اداره:

یعنی هر چه ضایع‌بازی و خجالت است از این صابر شروع می‌شود. امروز هم مثل اغلب روزها، اداره را تعطیل کرد با این کارهایش. اصلا فکر نمی‌کند کاری که می‌خواهد انجام بدهد درست است یا نه. همان ایده اولیه را که به ذهن ناقصش می‌رسد اجرا می‌کند.

امروز یک نفر با یکی از مدیران کار داشت و ماشینش را آورده توی اداره. صابر وقتی آمد توی اتاق لکنت گرفته بود. هی می‌گفت دددیدید؟ می‌گفتیم چه را؟ می‌گفت ماشین را. بی‌ام‌و زِدفور را. بیایید برویم با ماشین سلفی بگیریم. خلاصه هر چه کردیم مانع صابر بشویم نشد. می‌گفت: حتما باید بروم یک عکس یهویی با این ماشین بگیرم. ماشین هشتصد میلیونی روز اروپا توی حیاط اداره پارک شده. این بهترین فرصت است. یک بار توی خیابان خواستم این کار را بکنم صاحبش کتکم زد فکر کرد قصد دزدی دارم.

صابر آن قدر درباره ماشین و قیتمش حرف زد که کل اداره جمع شده بودند دور ماشین. روی زمین می‌نشتند و سلفی می‌گرفتند. صابر می‌گفت: اگر می‌گذارید توی اینترنت باید بنویسید من و زدفور یهویی. می‌گفت: هشتگ هم بزنید بچه‌مایه‌دارهای تهران.

عکاسی با ماشین که تمام شد کارمندان شروع کردند به صحبت کردن درباره قیمت ماشین. هر کس چیزی می‌گفت. البته همه عقیده داشتیم که در زندگی این دنیا دست‌مان به چنین چیزی نخواهد رسید. همین طور دور ماشین بودیم که صاحبش آمد. خجالت‌زده کنار رفتیم. جوانی بود 22 ساله، شاید 21 ساله. جای پسر همه ما. ماشین را روشن کرد و رفت. ما مات‌ومبهوت رفتنش را دیدیم. ماشین که دور شد خواستیم برگردیم سر کار که صابر با حالت بهت گفت: ماشین خودش اینه، ماشین باباش چیه؟ با شنیدن پرسش صابر همه دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به گمانه‌زنی درباره ماشین بابای پسره.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز