شکاف

من با دوربین می‌دیدیم. گشت ارتش آمد یک دوری زد و رفت اما گشت محیط‌بانی چند دقیقه‌ای ماند و دوربین انداخت. به سمت ما هم گرفت. سرمان را دزدیدیم. علی با چشم نگاه می‌کرد. مثل پلنگ. پلک نمی‌زد. گرا می‌داد به من و من دوربین می‌انداختم. گفت: سنگ سفید را دیدی؟ گفتم: دیدم. گفت: بلوط سمت راست را دیدی؟ گفتم: دیدم. گفت: از سر بلندترین شاخ بلوط برو به سمت راست. رفتم. گفت: بُزرو را می‌بینی؟ گفتم: این بُزرو است؟ این صخره است علی می‌‌افتیم پایین. گفت: بُزرو را که برویم بالا دویست متر صافی دارد. بعد سرازیر می‌شود توی غار. دوربین را گذاشتم و گفتم: بی‌‌خیالش شو. مسیر را باید صخره‌نوری کنیم که جلوی چشم این گشتی‌ها نمی‌شود. همان طور که زل زده بود به کوه گفت: شبانه می‌رویم. گفتم: زده به سرت. گفت: کل را ببین. دوربین انداختم. گفت: صدمتر سمت چپ پایین بلوط. ندیدم. گفت: می‌رود توی غار آب می‌‌خورد. برگردد ریشش خیس است. کل رفت توی غار. ندیدم. بیرون که آمد دیدمش، ریشش اما خیس نبود. طوری که من دیدم خیس نبود.

شش ماه تمام از همان محل، ورودی غار را زیر نظر داشتیم. علی البته می‌گفت غار است. من می‌گفتم شاید یک چیزی مثل حوض موسی است که آب تویش جمع می‌شود. علی اما زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت: این ورودی همان غاری است که می‌گویند طولانی‌ترین غار دنیاست. گفتم: مردم حرف زیاد می‌‌زنند. گفت: کَلماکَره مگر نبود؟ گفتم: آن فرق داشت. علی اما قبول نمی‌کرد. اصلا ویرش گرفته بود به قول خودش از بُزرو بالا برود و آن پشت را ببیند. می‌گفت: شب می‌‌زنیم به کوه. تا صبح پای درخت می‌مانیم. صبح زود از بُزرو بالا می‌رویم. همین که بالا رفتیم همه چیز تمام است. از آن بالا روی ما دید ندارند. راحت کارمان را می‌کنیم. می‌گفتم: دقیقا چه کار؟ می‌گفت: چه می‌دانم. تا غار را نبینم نمی‌دانم. باید ببینیم طلا و اشرفی دارد یا نه. شاید هم استخوان باشد. آن پایین توی کَل‌دَر آثار پارینه‌سنگی پیدا کرده‌اند. تبر انسان نئاندرتال. به هر حال هر چه بود جمع می‌کنیم.

عاقبت یک شب زدیم به دل کوه. سه صبح رسیدیم پای درخت. استتار کردیم و منتظر ماندیم. علی تا طلوع از تاج پادشاهان کاسی گفت و نقاب‌های طلا و جام‌های نقره. می‌گفت اگر چیز به‌درد‌به‌خوری پیدا کردیم یکی را برمی‌داریم و بقیه را می‌گذاریم سر جایش بماند. بعد به گشتی‌ها خبر می‌دهیم. آنها هم نمی‌دانند چه چیز اینجا بوده است. ها؟ هم وضع ما از این رو به آن رو می‌شود هم یک میراث ملی کشف می‌شود. ها؟ علی تا صبح دودل و مردد درباره آرزوهایش حرف زد. خانه ساخت. زن گرفت. ماشین خرید. سفر رفت.

ساعت هشت صبح گشتی‌‌ها طبق معمول آمدند و بعد از چند دقیقه رفتند. آماده شدیم برای بالا رفتن. من اول رفتم و علی پشت سرم. آرام بالا رفتیم. یک ساعت طول کشید تا به بالای صخره رسیدیم. چشمانم سیاهی می‌رفت. دست‌وپای‌مان شل شده بود. صخره که تمام شد نتوانستیم بلند شویم. طاق‌باز ماندیم و نفس تازه کردیم. نای تکان خوردن نداشتیم. بعد بلند شدیم و به سمت کوه برگشتیم. علی راست می‌گفت. بالای صخره پهنه وسیعی بود. سبز و صاف. از غار اما خبری نبود. به جای غار درست وسط آن پهنه، حوضی سیمانی قرار داشت. حوضی بزرگ که آب باران در آن جمع شده بود. کنار حوض پر بود از تیغ خارپشت و رد کَل و پلنگ و گرگ و چند جانور دیگر. علی راست می‌گفت که ریش کل تر بود. من هم راست می‌گفتم که شاید شبیه حوض موسی باشد.

رفتیم و نشستیم لب صخره. رو به شهر. پاهایمان را از صخره آویزان کردیم. مثل دوران کودکی که می‌رفتیم بالای مُدبه و همین طور می‌نشستیم. مدتی گذشت. نگاهی به علی کردم. چشمانش را دیدم که زل زده است به دور. آرام دستم را بردم طرف کوله و دوربین را بیرون آوردم. علی گفت: شکاف آن پایین را ببین. سایه ابر کجا افتاده. دوربین انداختم. گفت: خرچنگ را می‌‌بینی؟ از توی شکاف بیرون آمد. دیدی؟ ندیدم. گفت: خرچنگ توی آن شکاف چه می‌کند؟ گفتم: علی شروع نکن شاید… گفت: حرف بزنی پرتت می‌کنم پایین. بلند شو برویم. دوباره دوربین انداختم لعنتی راست می‌گفت. خرچنگ بود. خرچنگ واقعی. از میان شکاف.

از: مجله سه نقطه

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴ | رضا ساکی

خانه خالی

 آن سال دربه‌در دنبال مکان می‌گشتیم. تعطیلات نوروز نزدیک بود و به شدت به یک مکان نیاز داشتیم تا حسابی از روزهای تعطیلی لذت ببریم. با کمک بچه‌ها فهرستی از خانه‌های محل و خانه‌‌ی اهل فامیل تهیه کرده بودیم و مشخص کرده بودیم که کدام خانه‌ها در چه ساعتی از روز خالی هستند. یکی دو خانه هم بود که مثلا یک روز کامل خالی می‌شدند اما هیچکدام به درد کار ما نمی‌خورد. بیشتر به دنبال یک مکان بودیم که دست‌کم سه روز خالی باشد.

روز ۲۹ فروردین همه در تدارک چیدن سفره هفت‌سین بودند و ما در پی کسب اخبار. توی محل و فامیل می‌پلکیدیم بلکه از توی حرف‌ها بفهمیم آیا خانه‌ای به مدت چند روز خالی می‌شود؟ به هر حال ما نقشه پشتیبان را تهیه کرده بودیم اما هنوز امید داشتیم یک مکان مبله‌ی خوب برای چند روز گیرمان بیاید. اگر می‌‌خواستیم طبق نقشه عمل کنیم نمی‌توانستیم دو ساعت بیشتر در هر خانه بمانیم و باید خانه را عوض می‌کردیم. نقشه پشتیبان این طوری اجرا می‌شد که همه ۱۷ نفر باید نیم ساعت بعد از تحویل سال، پشت دیوار کوچه خانه علی مرادی کمین می‌زدیم. بعد وقتی پدرمادر علی برای عیددیدنی از خانه بیرون می‌رفتند خیلی سریع باید داخل خانه علی مرادی می‌شدیم و بساط را پهن می‌کردیم و کارمان را انجام می‌دادیم. به گفته علی تا برگشتن پدرمادرش دو ساعت وقت داشتیم اما برای احتیاط نیم ساعت زودتر مکان را ترک می‌کردیم که لو نرویم. نقشه تا شب همین طوری بود. مکان به مکان می‌رفتیم و این طوری اصلا لذت نمی‌بردیم.

 به هر سال سال نو شد و من با فامیل سر سفره هفت‌سین نشسته بودم که متوجه شدم عمه بتول و شوهرش برای یک هفته می‌روند بوشهر. باشیندن این خبر بغضم کردم. اشک توی چشمانم جمع شده بود. اما خودم را کنترل کردم و بلافاصله نقشه گرفتن کلید را اجرا کردم. خیلی جدی گفتم: حالا در این شرایط کاش خانه را خالی نمی‌کردید. عمه گفت کدام شرایط؟ گفتم: همین دزدبازاری که راه افتاده است. اطلاعیه کلانتری را ندیدید؟ از شهروندان خواسته است در تعطیلات نوروز خانه را خالی نکنند. دیشب ۳۴۵ خانه را سرقت کرده‌اند. اوضاع اصلا خوب نیست. پدرم که با تعجب داشت به حرف‌های من گوش می‌کرد گفت: چرا چرت می‌گویی پسر؟ توی دل مسافر را خالی نکن. شوهر عمه‌ام اما گفت: بچه راست می‌گوید خانه یکی از همکاران را جارو کرده بودند. من هم ادامه دادم: آها جارو، در اطلاعیه درباره همین جارو آمده. نوشته که شبکه‌ دزدان جارویی در شهر هستند. عمه‌ام با شنیدن شبکه دزدان جادویی دیگر طاقت نیاورد و گفت: بوشهر را بی‌خیال شو سعید. شوهرعمه اما قبول نکرد و گفت: نمی‌شود خانم منتظرمان هستند. باید یک راهی باشد بالاخره. یک نفر باید از خانه مراقبت کند. اینجا بود که همه‌ی نگاه‌ها به من دوخته شد. من هم خیلی بی‌اعتنا گفتم: یک نوروز می‌خواستیم کمی به حال خودمان باشیم نشد. باشد. کلید را بگذارید و بروید. من هم گل‌ها را آب می‌دهم و هم شب‌ها آنجا می‌خوابم. خیال‌تان راحت باشد.

 عمه و شوهر عمه که رفتند ۱۸ نفری ریختیم توی خانه‌شان. اول مبل‌ها را جمع کردیم یک گوشه. بعد قالی‌ها را لوله کردیم. بعد یک قالی کهنه آوردیم پهن کردیم وسط هال. بعد هم تلویزیون‌ها را آوردیم. تلویزیون خانه علی و فرشاد که با تلویزیون عمه می‌شدند سه تا. بعد بساط اصلی را پهن کردیم. سه دستگاه سگا که تا روز ۱۴ فروردین کرایه کرده بودیم و قرار بود کرایه‌اش را از روی عیدی‌ها بدهیم.

آن روزها اوج سگا بود و ما هم شیفته این دستگاه بودیم. هر روز تا چهار صبح بازی می‌کردیم. بعد می‌خوابیدیم و سه چهار بعدازظهر بلند می‌شدیم و دوباره بازی می‌کردیم. برای رفع گرسنگی گاهی تُن‌ماهی می‌خوردیم و گاهی یکی می‌رفت یک چیزی از خانه‌شان می‌آورد. اصولا ولی خواب و خوراک نداشتیم. طرز بازی کردمان هم به صورت جام بود. جام برگزار می‌کردیم. هر کس یا هر تیمی هم می‌برد برنده به جا بود. خلاصه در طی یک هفته حسابی خانه و به‌ویژه آشپزخانه عمه را به گند کشیدیم. البته می‌خواستیم یکی روز مانده به آمدن‌شان خانه را تمیز کنیم ولی چون حساسیت بازی بالا بود یادمان رفت. بازی دوست‌داشتنی همه ما بچه محل‌‌ها، بازی شورش‌ در شهر بود که همه استاد آن بودیم. این طوری بود که شب آخر تا هفت صبح بازی کردیم و بعد جلوی تلویزیون‌‌ها بیهوش شدیم.

 من یاد نمی‌آید که کی و چطور خوابم برد. اما یاد هست که با بوی پیاز سرخ شده بیدار شدم. آرام چشم‌هایش را باز کردم. زل زدم به لوستر. بوی پیاز سرخ کرده همه خانه را فرا گرفته بود. مشامم که خوب به کار افتاد بوی قورمه‌سبزی را هم شنیدم و بعد از ترس بلند شدم و سیخ نشستم.

عمه و شوهر همه دقیقا سر یک هفته برگشته بودند. ساعت ۱۲ ظهر هر چه زنگ می‌زنند کسی در را باز نمی‌کند. عاقبت خودشان کلید می‌اندازند و می‌آیند تو و بعد با صحنه‌ای مواجه می‌شوند که در آن ۱۸ نفر لندهور زیر چراغ روشن و جلوی تلویزیون‌های روشن خواب‌به‌خواب رفته‌اند.

 آرام آرام بچه‌ها را بیدار کردم. از شرمندگی آب شده بودیم. تا ناهار آماده بشود هال را درست کردیم. عمه خودش آشپزخانه را تمیز کرده بود و چون دیده بود یک هفته فقط تن ماهی خورده‌ایم برایمان غذا درست کرده بود. سر سفره ناهار هر ۱۸ نفر عین اسرای جنگی بودم. سرمان پایین بود و غذا می‌خوردیم. در سکوت محض.

 از عمه و شوهر عمه کلی معذرت‌خواهی کردیم. البته‌ آنها به ما لطف داشتند و همین که دیده بودند خلاف‌سنگین‌مان سگا بازی کردن است خوشحال شده بودند. البته شوهر عمه لحظه آخر تیکه ناجوری به من انداخت و گفت: مواظب شبکه دزدهای جارویی باشید.

خلاصه از خانه عمه بیرون آمدیم. تلویزیون‌ها را هم زده بودیم زیر بغل‌مان و توی کوچه راه می‌رفتیم بلکه جایی پیدا کنیم برای بازی کردن و همین طور که راه می‌رفتیم علی گفت: راستی در فهرست خانه‌ها و نقشه پشتیبان در روز هفتم، کدام خانه‌ها خالی بود؟ و مهرداد خیلی معمولی جواب داد: خانه ما. همه به سمت خانه مهرداد دویدیم.

 از: خط خطی، ویژه‌نامه نوروز ۹۴

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴ | رضا ساکی

آخرین‌های پایگاه خبری گُلوَنی

دوشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۴ | رضا ساکی

از پایگاه خبری گُلوَنی دیدن کنید

روی این نشانی کلیک کنید لطفا

شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۴ | رضا ساکی

پایگاه اطلاع‌رسانی گُلوَنی مجوز گرفت

هیئت نظارت بر مطبوعات، مجوز پایگاه اطلاع‌رسانی گُلوَنی را به مدیرمسئولی رضا ساکی صادر کرد. به‌زودی از این پایگاه رونمایی می‌شود

دوشنبه, ۳۱ فروردین ۱۳۹۴ | رضا ساکی

دژ

نمی‌آمدم روبروی در مدرسه بایستم. تو شاید فکر می‌کردی از غرور است اما از سر خجالت بود. همان جا دور میدان منتظر می‌شدم. از آنجا به مدرسه‌ات دید داشتم. همیشه جزو آخرین‌ نفرها بیرون می‌آمدی. اوایل سعی می‌کردم میان آن همه دخترک پیدایت کنم اما بعد صبر می‌کردم همه بروند تا تو پیدایت بشود. بدو از در مدرسه بیرون می‌آمدی و بلافاصله راهت را به سمت میدان کج می‌کردی. سرت همیشه پایین بود و سرعتت زیاد. یک بار محکم خوردی به یک آقا و یک بار هم با سر رفتی توی بساط پشمک‌فروش. انگار بلد نبودی با سر بالا بدوی. تا خود میدان هم سرت پایین بود. به من که می‌‌رسیدی ناگهان ترمز می‌کردی و می‌گفتم: سلام عاموزا. عاموزا را هر بار یک طور می‌گفتی. هر بار اما توی دلم خالی می‌شد. بعد گوشه مانتویت را می‌گرفتم و می‌بردمت گرداب. قرار هر روز‌مان بود. شش سال تمام این کار را کردیم. آن روزها گرداب هنوز پله نداشت. پله‌های سنگی خودش بود فقط. عشق می‌کردی از دیدنش. هر بار که می‌‌بردمت آن بالا چنان با تعجب توی گرداب را نگاه می‌‌کردی که انگار بار اولت است. آب گرداب سبز بود. همیشه می‌پرسیدی: عاموزا آب مگر آبی نیست؟ این چرا سبز است؟ من هم همیشه همان پاسخ شش ساله را می‌دادم که از پدرم شنیده بودم: آب گرداب به خاطر نوع گیاه‌هایی که در آن هست سبز است. بعد تو می‌پرسیدی کدام گیاه؟ من هم یک اسم از خودم درآورده بودم و می‌گفتم: گیاه سبزه‌ای.

هر روز بعد از گرداب‌گردی یک برگ می‌انداختم توی جوب. آب جوب تند بود. از زیر گرداب بیرون می‌زد و هوف‌هوف می‌کرد. برگ را می‌انداختم و مسابقه می‌دادیم. هر کس که از برگ جلوتر می‌‌زد برنده بود. همیشه تو برنده می‌شدی. مثل هر روز. شش سال برنده بودی.

آن شش سال که تمام شد تو شش سال بزرگ‌تر شدی. رسیده شدی. خانم شدی. طوری شدی که دیگر خجالت می‌کشیدم دور میدان هم بایستم. بعد کم‌کم روال شش ساله به هم خورد. به قول خودت خوب نبود جلوی مردم. کم‌کم خودت برگشتی خانه. بی‌من. بی‌گرداب. بعد کم‌کم آقا رضا شدم. عاموزا نبودم. رضا هم نه. آقا رضا. آقا رضا خودش شد دیوار. مثل دیوارهای باستانی گرداب. از روزی که آقا رضا شدم دیگر آن رضای قدیمی نبودم. کم‌کم همه چیز عوض شد. مدرسه تو را کوبیدند. تابلوی شهید مرادداوودی را برداشتند گذاشتند روی مدرسه‌ای دیگر. جوب قدیمی را خراب کردند و آب گرداب را کشیدند توی تانکر و بردند. بعد پدر رفت و تو آمدی توی مراسم به من گفتی: تسلیت عرض می‌کنم. تسلیت عرض می‌کنم شد دیوار. دیوار روی دیوار آمد. شش سال بعد از آن شش سال، سال‌های دیوارکشی بود. بعد کم‌کم همه چیز کاملا فراموش شد. بعد من شدم آقای ساکی. آقای ساکی درِ قلعه بود. با دیوارهای بلند. مثل فلک‌الافلاک.

از: چلچراغ

پنج شنبه, ۲۰ فروردین ۱۳۹۴ | رضا ساکی

 آسفالت‌‌‌‌

ده‌دار، ده‌یار، ده‌خوار و ده‌‌بار دور میز جلسات نشسته بودند تا مهم‌ترین جلسه تاریخ ده را برگزار کنند. ده‌دار در حالی که بغض کرده بود چنین آغاز کرد:

ده‌یار، ده‌خوار و ده‌بار عزیز، اینک که به روزهای پایانی خدمت خود در ده‌‌یاری نزدیک می‌شویم باید کاری کنیم که مردمان شریف ده همیشه از ما به نیکی یاد کنند. یعنی وقتی به یاد ما می‌افتند راضی باشند. البته آنها تا سالیان دراز لیچار بار ما خواهند کرد اما می‌خواهم کاری کنیم که بعد از این که خشم‌شان را خالی کردند یک خدابیامرزی هم برای ما بفرستند. به هر حال روش مردم همین است. البته خب آنها از مسایل دولتی چیزی نمی‌فهمند و نمی‌دانند ما با چه مشکلاتی روبرو بوده‌ایم و گمان می‌کنند ما چیزی از بیت‌المال در جیب خود گذاشته‌ایم. البته خبرهایی از شهر می‌رسد هم مزید بر علت است. آن قدرکه مسئولان شهری اختلاس کرده‌اند و خبرش اینجا آمده است که روستاییان هم گمان می‌کنند ما هم بودجه ده‌‌داری را بالا کشیده‌ایم نعوذبالله. متاسفانه این تفکر به شدت در میان مردم رایج شده و این کار ما را سخت می‌کند. پس باید یک کاری بکنیم، یعنی با باقیمانده آن چه داریم کاری کنیم که برای همیشه در ذهن مردم بماند. چه کنیم اما؟ ده‌یار نظر تو چیست؟

ده‌یار هم با بغض سخنان خود را آغاز کرد و گفت: مردم همیشه همین گونه‌اند، ما را زود فراموش می‌کنند. متاسفانه ما هر کاری بکنیم باز هم از یاد مردم خواهیم رفت چون جامعه‌شان کوتاه‌مدت است. اما من هم موافق هستم که بالاخره حالا که داریم می‌رویم یک کاری بکنیم. مثلا به نظرم بد نیست حمامی بزرگ در ده بسازیم. ها؟

ده‌دار رو به ده‌بار کرد و گفت:  نظرت چیست؟ ده‌بار با بغض پاسخ داد: موافق نیستم، اولا پول ساخت حمام را نداریم و دوما مردم مگر حمام می‌روند؟ هزار حمام هم بسازیم این مردم همان مردم کثیف دام‌دار و کشاورزند. حمام به دردشان نمی‌خورد. همین حمام قدیمی که دارند بس است. به نظرم باید راه ده تا جاده اصلی را آسفالت کنیم. این آسفالت تا ابد در ذهن‌شان می‌ماند. اصلا مردم چیزهای آسفالت شده است را فراموش نمی‌کنند. مثلا هنوز قضیه آسفالت کردن باغ انار را فراموش نکرده‌اند.

ده‌دار ادامه داد: البته آن قضیه قضیه‌ای حساس بود و متاسفانه مردم روزهای آخر هفته ساز و دهل می‌بردند آنجا و خوش‌گذارنی می‌کردند. الان یادم آمد که چند جای آسفالتش ترک خورده که حتما واجب است قبل از تمام شدن دوره تسلط‌مان بر ده دوباره آسفالت بشود. اما آیا با این پیشینه آسفالت کردن جاده خوب است؟ ده‌‌خوار چرا ساکتی؟

ده‌خوار نتوانست بابغض حرف بزند و های‌های شروع کرده به گریه کردن. ده‌دار و ده‌بار و ده‌یار هم با او گریه کردند. ده‌خوار بعد از چند دقیقه گفت: به عنوان کسی که از روز نخست تشکیل ده‌داری تا به حال در خدمت مردم بوده‌ام و زین‌پس هم خواهم بود عرض می‌کنم بهترین کار این است که ما نماد ده را بسازیم و آن را در ورودی ده نصب کنیم تا الی‌الابد مردم به یاد ما باشند و از ما به‌ویژه از شما به نیکی یاد کنند. ما باید غرور از دست رفته مردم ده را به آنها برگردانیم. مردم بیش از هر چیزی غرور می‌خواهند. جاده و حمام و درمانگاه به درد این مردم نمی‌خورد. این مردم قرن‌ها بدون جاده و حمام و درمانگاه زندگی کرده‌اند و الان اگر بخواهیم به جای قاطر به آنها ماشین بدهیم در حق‌شان خیانت کرده‌ایم. اگر بخواهیم امکانات ده را بالا ببریم در حق‌شان خیانت کرده‌ایم. مطمئن باشید شما هر کاری بکنید در ذهن مردم باقی نمی‌ماند اما اگر نماد ده را نصب کنید مردم را خوشحال خواهید کرد.

ده‌دار که با دقت حرف‌های ده‌خوار را گوش می‌‌کرده خطاب به ده‌یار و ده‌بار گفت: تجارب ارزنده ده‌خوار خیلی به کار ما می‌آید. بعد رو به ده‌خوار کرد و گفت: چه نمادی بسازیم؟

ده‌خوار ادامه داد: در تمام این ولایات ده ما تنها دهی است که انار دارد. به نظرم نماد باغ انار را بسازیم. ده‌دار گفت: بعد نمی‌گویند خودشان خرابش کردند حالا دارند نمادش را می‌سازند. ده‌خوار گفت: نه، وقتی انار تبدیل به نماد بشود مردم دیگر سراغ خود انار را نمی‌گیرند. به نظرم یک انار بزرگ را بسازیم و در ورودی ده نصب کنیم. شعارش هم بشود: به باغ انار خوش آمدید.

از: مجله خط‌خطی. سال چهارم. شماره ۴۳ دی ۱۳۹۳

سه شنبه, ۱۸ فروردین ۱۳۹۴ | رضا ساکی

«ماهی سیاه کوچولو» به لُری ترجمه شد

داستان «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی به لُری ترجمه شد.

به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر ایسنا، به گفته رضا ساکی، «ماهی سیاه کوچولو» که با عنوان «مایی سیا کُشکِلَ» به لُری ترجمه شده است به صورت کتاب گویا خواهد بود و علاوه بر متن داستان، فایل صوتی هم خواهد داشت. این کتاب در بهار سال آینده منتشر خواهد شد.

او در توضیح بیش‌تر گفت: از این کار سه هدف داشته‌ام؛ یکی نشان دادن توانایی زبان لُری به‌ویژه لُری خرم‌آبادی بود. هدف دیگرم این بود که کتابی با خط لور که آقای احد رستگارفرد برای نوشتن لُری پیشنهاد کرده است منتشر بشود و هدف سوم این بود که یک کار به زبان لُری در حوزه کودک و نوجوان داشته باشیم.

ساکی در ادامه اظهار کرد: در این ترجمه بیش از ۲۰۰ واژه و ترکیب مختص زبان لُری آمده و سعی شده است بیش‌تر از واژه‌های زنده لُری خرم‌آبادی استفاده شود. تلاش کردم نحوه فعل‌سازی، قیدسازی و… را در زبان لُری که کاملا با فارسی امروز متفاوت است نشان بدهم. البته لُری در اوستایی و پهلوی ساسانی ریشه دارد و جزو زبان‌های ایرانی است که آن‌طور که باید، حفظ و معرفی نشده است. امیدوارم این کار بتواند باعث بشود که نسل‌های بعد هم در حفظ این میراث بکوشند و از لُری سخن گفتن عار نداشته باشند. به عقیده من گویش‌های ایرانی مقوم زبان فارسی هستند و تا هستند نباید نگران فارسی بود؛ اما اگر این گویش‌ها در فارسی حل بشوند ممکن است سرنوشت زبان فارسی طور دیگری رقم بخورد.

دوشنبه, ۳ فروردین ۱۳۹۴ | رضا ساکی

کشفی تازه در خرم‌آباد

دوران پارینه‌سنگی یا پالئولیتیک قدیمی‌ترین دوران ماقبل تاریخ انسان و فرهنگ مادی انسانی و دورانی است که در آن انسان برای نخستین بار از ابزار سنگی دست‌ساز استفاده کرد.

پارینه‌سنگی از حدود ۲٫۵ میلیون سال پیش تا زمان عقب‌نشینی یخچال‌ها از نیمکرهٔ شمالی در فاصلهٔ سال‌های ۱۰ هزار تا۸۵۰۰ ق. م. ادامه داشت. به پارینه‌سنگی، عصر سنگ کهن و دیرینه‌سنگی هم گفته شده‌است.

در شهر خرم‌آباد ۱۷ غار و پناهگاه مربوط به دوران پارینه سنگی قرار دارد. از جمله غارهای کُنجی، قَمَری، اَرجِنه، پاسنگر، یافته و کَلدَر.

در فاصله سالهای ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۰ میلادی پرفسور «فرانک هول» استاد دانشگاه رایس آمریکا به انجام بررسی و حفاریهای باستان‌شناسی در منطقه غرب ایران به خصوص لُرستان پرداخت.
پرفسور هول، دره خرم آباد را به خاطر وجود غارهای پیش از تاریخ متعدد و به هم فشردگی آن به عنوان مرکز تحقیقات و مطالعات دوره پارینه سنگی خویش قرار داد و در این دره موفق به یافتن اقامتگاه‌های انسانی دوره پارینه سنگی شد که از آن جمله می‌توان به غار «کُنجی» مربوط به دوره موسترین، پناهگاه صخره‌ای «گرارجنه» دارای ابزار موستری و بارادوستی، غار «یافته» با ابزار بارادوستی، غار «قمری» با ابزار «موستری» و پناهگاه سنگی «پاسنگر» که شامل مواد بارادوستی و زارزی بود اشاره کرد.
تاریخ گذاری‌های به دست آمده از رادیوکربن نمونه‌های موستری از غار کنجی بیشتر از ۴۰ هزار سال و نمونه‌های برادوستین به دست آمده از غار یافته بین ۲۱ هزار تا ۴۰ هزار سال پیش تاریخ‌گذاری شده است.

به‌تازگی هم کاوش در غار کَلدَر در دره خرمآباد لرستان توسط تیم مشترک ایرانی – اسپانیایی منجر به کشف بقایایی از دوران پارینه سنگی جدید و میانی در این ناحیه از ایران شد. از دستاوردهای این تیم می‌توان به کشف کف-بسترهای دوران پارینه سنگی و لایه‌های برجا و غیرمضطرب از دوران پلیستوسین اشاره کرد.

دستافزارهای سنگی کشف شده شامل سرپیکان‌ها، خراشنده‌های جانبی و انتهایی و سنگ مادرهای منتسب به صنعت لوالوا و تیغه‌ها و ریزتیغه‌ها و سنگ مادرهای منتسب به صنعت اوریگناسی (یا برادوستی)، همراه سنگ چکش‌های استفاده شده در تولید این دستافزارها می‌شود.

مهاجری مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری لُرستان گفت: صنعت لوالوا نوعی ازضربه به سنگ با روش خاص که مختص انسانهای نئاندرتال بوده و صنعت اوریگناسی یا برادوستی روش ابزارسازی انسان همو ساپین بوده که از ویژگیهای آن تاکید بیشتر بر روی تولیدتیغه و ریزتیغه است.

دوشنبه, ۳ فروردین ۱۳۹۴ | رضا ساکی

آبیاری اصولی

به دعوت سیدرضا شکراللهی از تاریخچه وبلاگ‌نویسی‌ام می‌نویسم.

از ۸۳ وبلاگ نوشته‌ام. از پرشین‌بلاگ، بعد بلاگفا و بعد هم «عبید شاکی». من آن عصر طلایی را درک کردم. عصر طلایی سر زدن به وبلاگ‌ها، نظر دادن زیر نوشته دوستان و پیگیری کردن نظرهای دیگر. آن روزها روزهای خوبی بود. روزانه به چیزی حدود سی وبلاگ سر می‌ِزدم و مطلب می‌خواندم. خودم هم می‌نوشتم. نوشته‌هایی که اختصاصی برای وبلاگم می‌نوشتم. نوشته‌هایی که در دو سه سال اخیر هر جا در مطبوعات کم آورده‌ام و صفحه و ستونم خالی مانده است دست در بایگانی وبلاگم کرده‌ام و مطالب خوبی درآورده‌ام و چاپ کرده‌م.

راستش چند شب پیش وقتی دوباره بعد از سال‌ها تصویر وبلاگ ناصر خالدیان را دیدم جا خوردم. پرتاب شدم به سال‌ها پیش. سال‌های که کارم باز کردن وبلاگش بود و خواندن مطالبش. این رزوها اما وبلاگ‌ها کمی شبیه قبرستان شده‌اند. گورهایی از دوران طلایی. گورهایی پر از گنج البته. یک بار چیزی از وبلاگم برداشتم و قایمکی در چلچراغ چاپ کردم. عموزاده خلیلی گفت: یکی از بهترین‌ نوشته‌هایت بود. رویم نشد بگویم این را چهار سال پیش نوشته بودم. چهار سال پیش که این قدر هم ادعا نداشتم. اما چهار سال پیش این طوری نبود که چیزی بنویسیم و زرتی بگذاریم توی فیس‌بوک و بعد چهل بار ویرایشش کنیم. روی نوشته وقت می‌گذاشتیم. این طوری دیمی نبود.

ما سال‌هاست که خانه را رها کرده‌ایم و آمده‌ایم توی کوچه. فیس‌بوک کوچه و خیابان است. گودر زیرزمین بود. وبلاگ اما خانه آدم نویسنده است. اتاق کارش است. باید برگردیم به خانه به‌زودی. شاید هم دوباره کسب‌مان در وبلاگ رونق بگیرد.

فراموش نکنیم که با وبلاگ می‌شود نسل تربیت کرد و نهضت به راه انداخت. مثل نهضت نیم‌فاصله. با فیس‌بوک و پلاس نهایت بشود شلوغی ایجاد کرد. وبلاگ عرصه جدی نت است هنوز. فیس‌بوک عرصه‌ ژانگولر و وایبر جایی است که با شورت و رکابی می‌رویم اغلب. از وزیر و وکیل و نویسنده وقتی وایبر را روشن می‌کنیم می‌شویم یک مشت کپی کننده جملات قصار و جک‌های بی‌ادبی. در پلاس و فیس‌بوک اما کارمان هم‌خوان کردن فیلم دوربین مخفی و صحنه‌های بانمک است. در وبلاگ اما اغلب فقط نویسنده‌ایم. همانی که باید باشیم. یعنی از دیم دوباره برگردیم به آبیاری اصولی.

بخوانید:

گزارش اقلیت: تاریخ شخصی وبلاگ‌ها به روایتِ وبلاگ‌نویس‌ها

یکشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ | رضا ساکی