«ماهی سیاه کوچولو» به لُری ترجمه شد

داستان «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی به لُری ترجمه شد.

به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر ایسنا، به گفته رضا ساکی، «ماهی سیاه کوچولو» که با عنوان «مایی سیا کُشکِلَ» به لُری ترجمه شده است به صورت کتاب گویا خواهد بود و علاوه بر متن داستان، فایل صوتی هم خواهد داشت. این کتاب در بهار سال آینده منتشر خواهد شد.

او در توضیح بیش‌تر گفت: از این کار سه هدف داشته‌ام؛ یکی نشان دادن توانایی زبان لُری به‌ویژه لُری خرم‌آبادی بود. هدف دیگرم این بود که کتابی با خط لور که آقای احد رستگارفرد برای نوشتن لُری پیشنهاد کرده است منتشر بشود و هدف سوم این بود که یک کار به زبان لُری در حوزه کودک و نوجوان داشته باشیم.

ساکی در ادامه اظهار کرد: در این ترجمه بیش از ۲۰۰ واژه و ترکیب مختص زبان لُری آمده و سعی شده است بیش‌تر از واژه‌های زنده لُری خرم‌آبادی استفاده شود. تلاش کردم نحوه فعل‌سازی، قیدسازی و… را در زبان لُری که کاملا با فارسی امروز متفاوت است نشان بدهم. البته لُری در اوستایی و پهلوی ساسانی ریشه دارد و جزو زبان‌های ایرانی است که آن‌طور که باید، حفظ و معرفی نشده است. امیدوارم این کار بتواند باعث بشود که نسل‌های بعد هم در حفظ این میراث بکوشند و از لُری سخن گفتن عار نداشته باشند. به عقیده من گویش‌های ایرانی مقوم زبان فارسی هستند و تا هستند نباید نگران فارسی بود؛ اما اگر این گویش‌ها در فارسی حل بشوند ممکن است سرنوشت زبان فارسی طور دیگری رقم بخورد.

دوشنبه, ۳ فروردین ۱۳۹۴ | رضا ساکی

کشفی تازه در خرم‌آباد

دوران پارینه‌سنگی یا پالئولیتیک قدیمی‌ترین دوران ماقبل تاریخ انسان و فرهنگ مادی انسانی و دورانی است که در آن انسان برای نخستین بار از ابزار سنگی دست‌ساز استفاده کرد.

پارینه‌سنگی از حدود ۲٫۵ میلیون سال پیش تا زمان عقب‌نشینی یخچال‌ها از نیمکرهٔ شمالی در فاصلهٔ سال‌های ۱۰ هزار تا۸۵۰۰ ق. م. ادامه داشت. به پارینه‌سنگی، عصر سنگ کهن و دیرینه‌سنگی هم گفته شده‌است.

در شهر خرم‌آباد ۱۷ غار و پناهگاه مربوط به دوران پارینه سنگی قرار دارد. از جمله غارهای کُنجی، قَمَری، اَرجِنه، پاسنگر، یافته و کَلدَر.

در فاصله سالهای ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۰ میلادی پرفسور «فرانک هول» استاد دانشگاه رایس آمریکا به انجام بررسی و حفاریهای باستان‌شناسی در منطقه غرب ایران به خصوص لُرستان پرداخت.
پرفسور هول، دره خرم آباد را به خاطر وجود غارهای پیش از تاریخ متعدد و به هم فشردگی آن به عنوان مرکز تحقیقات و مطالعات دوره پارینه سنگی خویش قرار داد و در این دره موفق به یافتن اقامتگاه‌های انسانی دوره پارینه سنگی شد که از آن جمله می‌توان به غار «کُنجی» مربوط به دوره موسترین، پناهگاه صخره‌ای «گرارجنه» دارای ابزار موستری و بارادوستی، غار «یافته» با ابزار بارادوستی، غار «قمری» با ابزار «موستری» و پناهگاه سنگی «پاسنگر» که شامل مواد بارادوستی و زارزی بود اشاره کرد.
تاریخ گذاری‌های به دست آمده از رادیوکربن نمونه‌های موستری از غار کنجی بیشتر از ۴۰ هزار سال و نمونه‌های برادوستین به دست آمده از غار یافته بین ۲۱ هزار تا ۴۰ هزار سال پیش تاریخ‌گذاری شده است.

به‌تازگی هم کاوش در غار کَلدَر در دره خرمآباد لرستان توسط تیم مشترک ایرانی – اسپانیایی منجر به کشف بقایایی از دوران پارینه سنگی جدید و میانی در این ناحیه از ایران شد. از دستاوردهای این تیم می‌توان به کشف کف-بسترهای دوران پارینه سنگی و لایه‌های برجا و غیرمضطرب از دوران پلیستوسین اشاره کرد.

دستافزارهای سنگی کشف شده شامل سرپیکان‌ها، خراشنده‌های جانبی و انتهایی و سنگ مادرهای منتسب به صنعت لوالوا و تیغه‌ها و ریزتیغه‌ها و سنگ مادرهای منتسب به صنعت اوریگناسی (یا برادوستی)، همراه سنگ چکش‌های استفاده شده در تولید این دستافزارها می‌شود.

مهاجری مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری لُرستان گفت: صنعت لوالوا نوعی ازضربه به سنگ با روش خاص که مختص انسانهای نئاندرتال بوده و صنعت اوریگناسی یا برادوستی روش ابزارسازی انسان همو ساپین بوده که از ویژگیهای آن تاکید بیشتر بر روی تولیدتیغه و ریزتیغه است.

دوشنبه, ۳ فروردین ۱۳۹۴ | رضا ساکی

آبیاری اصولی

به دعوت سیدرضا شکراللهی از تاریخچه وبلاگ‌نویسی‌ام می‌نویسم.

از ۸۳ وبلاگ نوشته‌ام. از پرشین‌بلاگ، بعد بلاگفا و بعد هم «عبید شاکی». من آن عصر طلایی را درک کردم. عصر طلایی سر زدن به وبلاگ‌ها، نظر دادن زیر نوشته دوستان و پیگیری کردن نظرهای دیگر. آن روزها روزهای خوبی بود. روزانه به چیزی حدود سی وبلاگ سر می‌ِزدم و مطلب می‌خواندم. خودم هم می‌نوشتم. نوشته‌هایی که اختصاصی برای وبلاگم می‌نوشتم. نوشته‌هایی که در دو سه سال اخیر هر جا در مطبوعات کم آورده‌ام و صفحه و ستونم خالی مانده است دست در بایگانی وبلاگم کرده‌ام و مطالب خوبی درآورده‌ام و چاپ کرده‌م.

راستش چند شب پیش وقتی دوباره بعد از سال‌ها تصویر وبلاگ ناصر خالدیان را دیدم جا خوردم. پرتاب شدم به سال‌ها پیش. سال‌های که کارم باز کردن وبلاگش بود و خواندن مطالبش. این رزوها اما وبلاگ‌ها کمی شبیه قبرستان شده‌اند. گورهایی از دوران طلایی. گورهایی پر از گنج البته. یک بار چیزی از وبلاگم برداشتم و قایمکی در چلچراغ چاپ کردم. عموزاده خلیلی گفت: یکی از بهترین‌ نوشته‌هایت بود. رویم نشد بگویم این را چهار سال پیش نوشته بودم. چهار سال پیش که این قدر هم ادعا نداشتم. اما چهار سال پیش این طوری نبود که چیزی بنویسیم و زرتی بگذاریم توی فیس‌بوک و بعد چهل بار ویرایشش کنیم. روی نوشته وقت می‌گذاشتیم. این طوری دیمی نبود.

ما سال‌هاست که خانه را رها کرده‌ایم و آمده‌ایم توی کوچه. فیس‌بوک کوچه و خیابان است. گودر زیرزمین بود. وبلاگ اما خانه آدم نویسنده است. اتاق کارش است. باید برگردیم به خانه به‌زودی. شاید هم دوباره کسب‌مان در وبلاگ رونق بگیرد.

فراموش نکنیم که با وبلاگ می‌شود نسل تربیت کرد و نهضت به راه انداخت. مثل نهضت نیم‌فاصله. با فیس‌بوک و پلاس نهایت بشود شلوغی ایجاد کرد. وبلاگ عرصه جدی نت است هنوز. فیس‌بوک عرصه‌ ژانگولر و وایبر جایی است که با شورت و رکابی می‌رویم اغلب. از وزیر و وکیل و نویسنده وقتی وایبر را روشن می‌کنیم می‌شویم یک مشت کپی کننده جملات قصار و جک‌های بی‌ادبی. در پلاس و فیس‌بوک اما کارمان هم‌خوان کردن فیلم دوربین مخفی و صحنه‌های بانمک است. در وبلاگ اما اغلب فقط نویسنده‌ایم. همانی که باید باشیم. یعنی از دیم دوباره برگردیم به آبیاری اصولی.

بخوانید:

گزارش اقلیت: تاریخ شخصی وبلاگ‌ها به روایتِ وبلاگ‌نویس‌ها

یکشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ | رضا ساکی

در ستایش طنز اجتماعی

طنزهای وایبری و کوتاه و فکاهی مثل فشفشه جشن تولد هستند. زود می‌سوزند و تمام می‌شوند. نورشان اول زیاد است و زیبا هستند اما خیلی زود کم‌‌نور می‌شوند. زیاد هم اگر از آنها روشن کنید دود خانه را پر می‌کند و باعث سرفه مهمانان می‌شود.

ستون‌های طنز روزانه مثل کیک جشن تولد هستند. کیک را می‌برند و جلوی شما می‌گذارند. شما آرام‌آرام کیک را می‌خورید و لذت می‌برید. اما همان یک برش احتمالا کافی است. بیشترش دل را می‌زند. پس کیک تولد مثلا اگر مخلوطی از میوه و شکلات باشد بهتر است.

طنزهای بلندتر و داستانی اما هدیه‌های جشن تولد هستند. زمان بیشتری با ما می‌مانند و ما برخی از آنها را تا آخر عمر نگهداری می‌کنیم. طنز اجتماعی همین هدیه تولد است. طنز سیاسی آن کیک است و طنزهای توتم‌وتابو‌شکن فشفشه‌اند.

این روزها طنز اغلب سیاسی است و اغلب فردی. یعنی اغلب با فرد کار داریم تا با نحله فکری‌‌اش. طنز اجتماعی اما کمرنگ است. در تاریخ طنز ایران همیشه همین طور بوده است که بعد از آزادی‌های نسبی، طنزنویس به جای نوشتن درباره زندگی درباره سیاست نوشته است و سیاست‌مدارها. این روزها طنز اجتماعی و از زاویه جامعه به سیاست و فرهنگ و هنر نگریستن کمتر در روزنامه‌ها و سایت‌ها و وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شود. یک زمان گمان می‌کردم دلیل سیاست‌زدگی طنز امروز شاید این باشد که طنزنویس طنزنویس طبقه متوسط است اما آیا طبقه متوسط خودش این قدر سیاست‌زده است؟

طنز اجتماعی که این روزها گاهی تعبیر به طنز زن‌وشوهری می‌شود بخش اعظم تاریخ طنز ماست. یعنی می‌چربد به همه سیاسی‌‌نویسی‌ها. عمده طنز برزگان همین طنز با موضوع‌‌های اجتماعی است. این روزها اگر کسی درباره مادرشوهر و عروس طنز بنویسد اُمل و بی‌کلاس است در حالی که مشکلات عروس و مادرشوهر از جمله مشکلات زندگی آدم‌هاست که همیشه با آن به نوعی درگیر هستند و دوست دارند درباره‌اش بخوانند. طنز اجتماعی همیشه طرفدار دارد. همینحالا تلویزیون خودمان کمدی رمانتیک «خانه سبز» برای چندمین بار از تلویزیون پخش می شود و جزو برنامه‌های پرمخاطب است.

یکی از مهم‌ترین دلایل کم‌رنگ شده طنزاجتماعی را باید در میزان مطالعه طنزنویسان و نحوه ورود آنها به روزنامه‌ها جست‌وجو کرد. طنزاجتماعی را یک روزنامه‌نگار می‌‌تواند بنویسد. اصلا طنزنویس به گمان من روزنامه‌نگاری است شوخ‌طبع که اخبار و حوادث و وقایع پیرامون خود را به طنز و شوخی بیان می‌کند تا یا از درد آنها کم کند و یا بر درد‌ آنها بیفزاید. از درد کاستن و بر درد افزودن دو کارکرد مهمی است که یک روزنامه‌نگار طنزنویس می‌تواند خلق کند. این روزها اگر کمتر بر درد می‌افزاییم و یا از درد می‌کاهیم شاید به این دلیل است که سراغ موضوع‌هایی نمی‌رویم که درد مردم هستند. یک نمونه خوب از طنز اجتماعی و از زوایه جامعه بر سیاست نگریستن، داستان «کسب‌وکار عروسک‌ها» است در آخرین اثر هوشنگ‌ مرادی‌کرمانی یعنی «ته خیار».

پی‌نوشت:

همین حالا در این فضای سیاست‌زده داخلی. یکی از شبکه‌های معلوم‌الحال ماهواره‌‌ای، یک بخش استندآپ کمدی را به برنامه‌هایش اضافه کرده است که درباره موضوع‌هایی مثل ازدواج و فرق دختر پسرهای دهه شصتی و دهه هفتادی و دهه هشتادی حرف می‌زند. این برنامه متاسفانه پرمخاطب هم هست. روابط میان دخترها و پسرها و مقایسه نسل‌ها همیشه پرطرفدار است.

از روزنامه آرمان

جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۳ | رضا ساکی

«بوم بهاری» با حضور لرستانی‌ها در رادیو جوان

برنامه «بوم بهاری» با رویکرد محیط‌ زیست هر روز از رادیو جوان پخش می‌شود. به گزارش یافته، برنامه زیست محیطی و طنز «بوم بهاری» به تهیه کنندگی رضا ساکی نویسنده و طنزپرداز لرستانی تا پایان فروردین ۱۳۹۴، هر روز از ساعت ۱۹ تا ۲۰ به طور زنده از رادیو جوان پخش می‌شود. گوینده این برنامه فاطمه صداقتی است؛ محسن تیزهوش و مجید دریکوند، دو تحصیل‌کرده‌ی ‌لرستانی این حوزه، به عنوان کارشناس در برنامه حضور دارند.
رویکرد اصلی «بوم بهاری» توجه به محیط‌زیست و حفاظت از آن به‌ ویژه در تعطیلات نوروز است و به محیط زیست لرستان توجه خاصی دارد.
ترانه‌ها و تصنیف‌هایی با موضوع طبیعت، معرفی جاذبه‌های طبیعی استان‌ها، گردشگری داخلی، اطلاع‌رسانی درباره وضعیت محیط‌زیست و …  از مباحثی است که در این برنامه به آن پرداخته خواهد شد.
سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کمدی تراژدی هفته، شش

سودآورترین شغل بعد از اختلاس

زغال لیموی جهرم

قلیان‌کش‌ها خیلی خوب می‌‌دانند زغال لیمو چیست. زغال لیموشیرین این روزها برایش خودش یک برند است. بهترین برند زغال کشور و خاورمیانه و حتی جهان. بی‌اغراق زغالی که در استان فارس و شهر جهرم تولید می‌شود بهترین زغال است. بدون دود و جرقه است. خوب و آرام می‌سوزد و سردرد نمی‌آورد. این گزارش درباره کوره‌های سنتی اطراف جهرم است. شغلی پردرآمد و یک صنعت بزرگ. صنعتی با سود بالا، حتی بالاتر از کارخانه‌های فولاد اصفهان و سدهای خوزستان و نمایشگاه‌های اتومبیل تهران.

زغال در ایران به سه روش تهیه می‌شود. یکی روش مکانیزه است که درصد کمی از تولید زغال را دربرمی‌گیرد. مهم‌ترین دلیلش هم این است که بازار و مشتری زغالی را که به روش صنعتی تولید می‌شود، نمی‌پسندد. روش دوم روش چاه است. همان روشی که در اطراف تهران، ساوه و قم انجام می‌شود. مهم‌ترین مشکل این روش ترک خوردن زغال است. چیزی که مشتری نمی‌پسندد. روش سوم که روش جهرم است روشی کاملا سنتی و ویژه است. برای خوب دانستن این روش به جهرم رفتیم و به کارخانه آقای خ سر زدیم. آقای خ که نخواست نامش فاش شود ۲۰ سال است که در کار تولید زغال لیمو است. کارخانه‌‌ بزرگی دارد. ایشان هم روش درست کردن زغال لیمو را به من آموخت و هم صادقانه درباره سود این کار صحبت کرد.

در روش جهرم گودال کنده می‌شود. گودالی در زمین کنده می‌شود به عرض ۵۰ سانت و طول ۱۰ متر. بعد چوب‌ها را در آن گودال می‌خوابانند و روی آن را با شَلتوک می‌پوشانند. بعد شلتوک را آتش می‌زنند. شلتوک آرام‌آرام می‌سوزد و کم‌کم آتش به چوب‌ها می‌رسد. آقای خ می‌گوید ما هر بار ۵ تُن درخت می‌خوابانیم و ۱۵ تا ۲۰ روز طول می‌کشد تا همه‌اش به زغال تبدیل شود. آنها کم‌کم از رو، چوب‌های آتش گرفته را درمی‌آورند در حلب پنیر می‌اندازند و حلب را در خاک برمی‌گردانند. این طوری چوب خفه می‌کند و تبدیل به زغال می‌شود. آقای خ می‌گوید اغلب شلتوک هست و شلتوک را هم از خود استان تهیه می‌‌کنیم ولی به جای شلتوک می‌شود از کود حیوانی هم استفاده کرد. آقای خ ماهانه ۱۰ تُن چوب می‌خواباند و نزدیک به ۴ تن شلتوک می‌سوزاند.

می‌پرسم این همه درخت را از کجا می‌آورد. می‌گوید: باغ‌داران درخت‌های هفت سال به بالا را که پیر شده‌اند به ما می‌فروشند. گاهی هم به دلیل کم‌آبی درخت‌ها خشک می‌شود و ما می‌خریم. گاهی هم باغ‌داران درخت می‌کارند و نژاد درخت خوب نیست و مجبورند آن را قطع کنند. آنها را هم می‌‌خریم. البته سود میوه درخت به اندازه زغال نیست ولی سود زغال هم خوب است. به گفته آقای خ بیش از پنج هزارنفر در جهرم و اطرف آن در کار تولید زغال لیمو هستند.

آقای خ می‌گوید: گاهی درخت کُنار، توت و یا بلوط هم می‌سوزانیم اما اغلب لیموشیرین است. آقای خ می‌گوید: یک تُن چوب را ۵۰۰ هزارتومان می‌خریم. یک تُن چوب ۲۰۰ کیلو زغال می‌دهد که آن را عمده کیلویی ۷ هزارتومان می‌فروشیم که در تهران دوبرابر می‌فروشند. ساده‌اس این است که اگر ۵ میلیون تومان چوب بدهم یک میلیون تومان خرج شلتوکش می‌شود و سود فروشش نزدیک به ۲۰ میلیون تومان است.

زغال لیمو را به دو شکل عرضه می‌کنند. قلم و سکه. آقای خ می‌گوید بازار زغال همیشه خوب بوده است. یعنی در سال‌های گذشته اصلا بازار زغال افت نداشته است. حتی وقتی مردم بیشتر در مضیقه هستند بیشتر به زغال نیاز دارند. به هر حال آدم وقتی حرص بخورد نیاز دارد یک چیزی بکشد بلکه آرام بشود. البته این گفته آقای خ را تایید نمی‌کنیم که برای آرام شدن باید چیزی کشید و فقط نفس عمیق کشیدن را تایید می‌کنیم. تا می‌توانید نفس عمیق بکشید.

از چلچراغ

جمعه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۳ | رضا ساکی

«وقایع تهرانیه»

روزنامه «وقایع تهرانیه» را هر روز می‌توانید در اینجا بخوانید. این یک روزنامه طنز است:

روزنامه طنز وقایع تهرانیه به همت جمعی از طنزنویسان و با حمایت مرکز ارتباطات و امور بین‌الملل شهرداری تهران منتشر شد.

به گزارش بخش رسانه ایسنا، وقایع تهرانیه در یک ورق و روی کاغذ کرافت منتشر می‌شود و به طور رایگان در ایستگاه‌های مترو و اتوبوس‌های تندرو و مراکز فرهنگی شهر تهران توزیع می‌شود و نسخه اینترنتی آن در دسترس همگان قرار می‌گیرد.

وقایع تهرانیه یک روزنامه طنز اجتماعی است و شعار آن بیتی از ابوالقاسم حالت است: پارگی را به صراحت نتوان فاش نمود، به کنایت سخن از طرز رفو باید گفت.

این روزنامه به تعبیر منتشرکنندگانش روزنامه دوزاری مردم تهران است.

دکتر شهرام گیل آبادی، مدیر مسوول وقایع تهرانیه و رضا ساکی سردبیر آن است و جمعی از طنزنویسان کشور در آن قلم می‌زنند.

photo

سه شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کمدی تراژدی هفته، پنج

دیدار با محمدایواز در برج میلاد

منم تمام افق را به رنج گردیده‌

 همه کارگرهای افغان در ایران مثل کارگرهای فیلم «چند مترمکعب عشق» یا «باران» نیستند. یعنی شرایط زندگی همه آنها به آن دشواری نیست. کارگر افغان در ایران اگر مثلا پای برج میلاد کار کند شرایط نسبتا خوبی دارد. این گزارش درباره افغان‌ها و پشتون‌هایی است که کسی آنها را تعقیب نمی‌کند.

 هم خانه‌شان در زیر برج است هم محل کارشان. کارشان مربوط به گل‌وگیاه و درختان محوطه برج میلاد است. آنها جایی در سراشیبی یک تپه زندگی می‌کنند. تپه مشرف به بزرگراه شیخ‌فضل‌الله نوری است و اگر هوا تمیز باشد شهرک زیبای غرب را از آنجا می‌توان دید. دیدار ما با کارگران در روز جمعه رقم خورد. خیلی اتفاقی از برج به سمت بزرگراه شیخ‌فضل‌الله نوری برمی‌گشتم که لباس‌های‌شان را دیدم. لباس‌های رنگارنگی که بر درختان بی‌برگ زمستانی افتاده بودند. شیب تپه و شمشادهای بزرگ حاشیه خیابان محل زندگی‌شان را کاملا استتار کرده است اما تا از روی شمشادها رد شوی کمپ‌شان را خواهی دید. کمپی عیان و ساده. ساده اما باامکانات. خیلی باامکانات‌تر از محل زندگی افغان‌ها در فیلم «چند مترمکعب عشق».

از لباس‌های‌شان عکس می‌گیرم. آنها را انداخته‌اند روی درختان. البته یک جا طناب هم دارند اما بیشترشان را همین طوری خشک می‌کنند. پسری نوجوان به نام محمدایواز کنجکاو می‌شود و جلو می‌آید. من هم جلو می‌روم. دست می‌دهیم و گپ می‌زنیم. می‌گوید اهل تَخار است از پشتون‌های تخار. می‌گوید بیشترمان اهل تخار و مزارشریف هستیم. هم افغان هم پشتون. می‌گوید روزی ۸ ساعت کار می‌کنیم و ۸۰۰ هزارتومان پول می‌گیریم. کارت اقامت نداریم و غیرقانونی وارد ایران شده‌ایم اما چون اینجا هستیم کسی کاری به کارمان ندارد. می‌‌گویم شهرداری خوب است؟ می‌خندد.

روز جمعه در کمپ آنها روز نظافت و استراحت است. کنار کمپ یک بشکه قیر روی آتش قرار دارد و آب داخلش قُل می‌زند. زمستان‌ها لباس را با این آب می‌شویند. یک کانکس دارند که سه دستشویی دارد. پشت کانکس دستشویی یک کانکس حمام هم هست. با سه دوش. کنار حمام شیر آب است که محل شستن ظرف‌ها و البته برنج و مرغ و دیگر خوراکی‌هاست. آشپزشان پسر نوجوانی است که نامش محمد است. می‌گوید همه نوع غذا بلد است درست کند اما برنج و مرغ و خوراک لوبیا را از همه بهتر درست می‌کند. ناهار و شام و صبحانه را از حقوق خودشان تهیه می‌کنند.

کمی بالاتر ساختمانی است با چهار پنج اتاق که در هر اتاق ۱۰ ۱۲ نفر زندگی می‌کنند و می‌خوابند. حقوق همه‌شان تقریبا همان ۸۰۰ هزارتومان است. تجربه‌ای از تعقیب و گریز ندارند. راحت هستند نسبتا. برخورد کارفرما با آنها خوب است و همه‌شان در کارشان اوستا هستند. از تفریح‌شان می‌پرسم. محمدایواز می‌گویند: گاهی جمعه‌ها بیرون می‌رویم و چرخ می‌زنیم. می‌گویم: سینما چه؟ می‌گوید نه. می‌گویم یک فیلم درباره افغانستان روی پرده است دوست داری بروی آن را ببینی؟ می‌گوید: بله دوست دارم. داستان فیلم را برایش تعریف می‌کنم و خوشش می‌آید. می‌گویم: فیلمی مقبول است. می‌خندد. می‌گویم پشتون بلد نیستم. می‌‌خندد. می‌گویم: قصد برگشتن نداری؟ نمی‌فهمد. می‌گویم: نمی‌خواهی به افغانستان برگردی؟ می‌فهمد: می‌گوید یک سال است نرفته‌ام و دلم تنگ است. شاید روزی برای همیشه برگشتم. می‌گویم: ایران خوب است؟ می‌گوید: خوب است. می‌گویم: ایران کشور شما هم هست ما هم‌زبان و هم فرهنگیم. می‌گوید: افغانستان رفته‌ای؟ می‌گویم: نه اما دوست دارم بروم. می‌‌خندد. با هم می‌خندیم. می‌گوید: زندگی در افغانستان سخت است. می‌گویم می‌دانم و بی‌اختیار می‌گویم: من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌ / شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌. می‌گوید: چه؟ می‌گویم هیچ. برایم ژشت می‌گیری؟ ژشت می‌گیرد و عکس می‌گیرم.

از کمپ‌شان بیرون می‌آیم. راستش کمی خوشحالم که دست‌کم آرامشی نسبی دارند. اما غمگینم برای محمدایواز. کی پس جوانی می‌کند؟ مثل من، مثل شما. بغض می‌کنم و می‌خوانم:

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

محمدکاظم کاظمی. شاعر افغان

از چلچراغ

دوشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ | رضا ساکی

از سبیل‌هایم می‌ترسند

سبیل چخماقی، طنزنویس، عاشق لرستان، مکتبخانه طنز. اینها‌ تگ‌هایی هستند که همه یک نفر را به یاد می‌آورند. کسی که از چهره‌های مطرح طنز خبری است و در انواع مختلف مدیا را تجربه کرده است. روزنامه‌نگاری و نویسندگی و شاعری در حوزه طنز برای مطبوعات و خبرگزاری‌ها، تهیه‌کنندگی و کارگردانی برای رادیو‌ و گاهی هم حضور در تلویزیون. «رضا ساکی» لر‌ترین طنزنویس ایران. کسی که مهم‌ترین دغدغه‌اش یک نگرانی ملی است. فکر می‌کند دغدغه اصلی این روزها باید محیط‌زیست باشد؛ چرا که خودمان داریم با دست خودمان کشور و مردم را بیچاره می‌کنیم. برای همین است که این روز‌ها یکی در میان نوشته‌هایش از لرستان و طبیعت می‌گوید. روزنامه‌نگار و طنز‌پرداز جوان و خوش‌ذوق مهمان این هفته صفحه آخر است.

طولانی‌ترین روز زندگی‌تان کی بود؟ چرا به نظرتان این‌قدر طولانی آمد؟

روزی که منتظر کارت پایان خدمت بودم، آن زمان سیستم‌ها مکانیزه نبود و تمام یک روز طول کشید تا ما کارت بگیریم. هر لحظه‌اش یک روز گذشت.

اگر آخرین بازمانده زمین باشید چه کار می‌کنید؟

سعی می‌کنم عشق و حال کنم. اول یک ماشین گران‌قیمت پیدا می‌کنم باهاش دور بزنم، هر چه شیر در لبنیاتی هست را می‌برم خالی می‌کنم در یک استخر در آن شیرجه می‌زنم، پول بانک‌ها را تخلیه می‌کنم و بعد هم احتمالا چهار پنج تا هواپیما آتش می‌زنم. دست آخر هم با آن ماشینی که پیدا کردم یک سفر می‌روم اروپا که غرب را ندیده از دنیا نروم.

می‌خواهید به سیاره دیگری سفر کنید. فقط می‌توانید یک چیز با خودتان ببرید، چه چیزی را همراه‌تان برمی‌دارید؟ چرا؟

یک لیوان چای، چای نخورم سردرد می‌گیرم.

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و بفهمید صندوق دریافت مسیج‌هایتان در فیس‌بوک یا وایبر و… به صورت عمومی در آمده، چه کار می‌کنید؟ چیزی هست که بابت آن خیلی نگران شوید؟

ما روزنامه‌نگار‌ها زندگی بیچاره پابلیکی داریم کلا! اگر یکی دو تا اتفاق غیرپابلیک هم در زندگی داشته باشم که عمومی شود، سعی می‌کنم راستش را بگویم که بد و خوب ما همینیم که هستیم.

در این حد که اختلاس کرده باشم کاری نکردم. از لحاظ مالی پاک زندگی کردم اما ممکن است در مورد کسی یا موضوعی اظهارنظری کرده باشم. اما در آن حدی نیست که نگرانش باشم. ما پابلیک زندگی کردیم و پابلیک هم از دنیا خواهیم رفت.

یک دزد به ماشینتان دستبرد زده، ترجیح می‌دهید تلفن همراه‌تان را برده باشد یا ۱۰ میلیون تومان پول نقدی که توی داشبورد بود؟ چرا؟

اگر ۱۰ میلیون تومان پول داشتم که اصلا الان اینجا نبودم که جواب شما را بدهم. بعد هم اصلا دل و جرأت ندارم ۱۰ میلیون بگذارم داخل ماشین. اما من ترجیح می‌دهم ماشین را ببرد.

اگر موبایل من روزنامه‌نگار را ببرد، حس می‌کنم ورشکست شده‌ام. چون همه شماره تلفن‌هایم آنجاست. از طرفی ماشینم هم قیمتش از ۱۰ میلیون کمتر است. دزدهای این دوره زمانه خیلی معرفت دارند.

مدارک و تلفن و پول را می‌گذارند بیرون و ماشین را می‌برند. البته من کلا یک آب معدنی هم نمی‌گذارم داخل ماشین

تا به حال شده به اس‌ام‌اس‌ها یا ایمیل‌های کسی دسترسی داشته باشید؟ آنها را خواندید؟ بعدش نظر متفاوتی راجع به آن فرد پیدا کردید؟

بله، دوستی دارم که همیشه ایمیل و فیس‌بوکش همه جا باز است اما من احساس می‌کنم این کار خیلی بیش از اندازه غیراخلاقی است. برای همین تا به حال نخواندمشان. می‌ترسم اگر بخوانم‌‌ همان بلا سرم بیاید. اصلا ضرب‌المثلی هست که می‌گوید ایمیل کسی را نخوان تا ایمیل تو را نخوانند.

اگر به خاطر یک اظهارنظر شخصی در فضای مجازی مورد هجوم کاربران قرار بگیرید چه کار می‌کنید؟

کامنت‌ها را پاک می‌کنم و بلاکشان می‌کنم. تعارف ندارم. البته از سبیل‌های من می‌ترسند و خیلی هجوم نمی‌آورند.

اگر بخواهید با یک سلبریتی شام بخورید، چه کسی را انتخاب می‌کنید؟ چرا؟

این را بگویم که خیلی از سلبریتی‌ها می‌آیند با من شام می‌خورند! اما دوست دارم با وودی آلن و هوشنگ مرادی کرمانی شام بخورم و ازشان به خاطر کارهاشان تشکر کنم. بعد از شام هم برایم سالاد بخرند و یک «خودگرفت» (سلفی) با هم می‌گیریم.

اگر بخواهید فیلم زندگی یک نفر را بسازید، فیلم چه کسی را می‌سازید؟

عارف قزوینی، شیدایی این آدم و عاشقی و وطن‌پرست بودنش را دوست دارم. مدتی است که با زندگی عارف دم‌خور هستم و فکر می‌کنم اصول زندگی‌اش برای ساخت فیلم خیلی خوب باشد. بنده خدا او هم غریب افتاده زیر پای ابن‌سینا در همدان و کسی سراغش را نمی‌گیرد.

باید به شما و یک نفر دیگر برای مدت طولانی دستبند بزنند. دوست دارید آن یک نفر، چه کسی باشد؟

مهم نیست چه کسی باشد، اما معروف باشد که به خاطر عکس‌هایی که از او می‌گیرند خانواده ما هم ما را ببینند.

به‌دردنخور‌ترین اختراع بشر چه چیزی بوده است؟ چرا؟

ظروف تفلون، زندگی‌هایمان چپکی شده، ظرف‌های روحی و مسی را گذاشتیم کنار. جاکنترلی هم خیلی اختراع مزخرفی است. آدم بالاخره کنترل را یک جایی می‌گذارد دیگر. پاشنه‌کش هم حتی. بمب اتم هم مزخرف است. البته من ترجیح می‌دهم بمب اتم به‌ام بخورد اما ظرف تفلون در زندگی‌ام نباشد.

دوست دارید به چه چالشی دعوت بشوید؟ چرا؟

به چالش آب یخ دعوت شدم اما نپذیرفتم. به چالش کتابخوانی دعوت شدم و کتابی را خواندم و در موردش هم نوشتم. دوست دارم به چالش «نفری صد هزار تومان به حساب رضا ساکی بریزید» دعوت شوم.

اما غیر از آن چالش کاشت درخت و بذر بلوط چیزی است که کم و بیش در منطقه خودمان ایجاد کردیم. چالش کم‌مصرف کردن آب. چالش زود حمام رفتن و زود بیرون آمدن.

اگر مجبور باشید بین یک اورانگاتون، ایگوانا، اسب آبی و زرافه یکی را به عنوان حیوان خانگی یک هفته نگه دارید، کدام را انتخاب می‌کنید؟

من پسر عمه‌ام ایگوانا دارد و فکر کنم در خانه ما هم فقط‌‌ همان جا شود. اسب آبی هم خوب است فقط باید حواسمان باشد رویمان ننشیند. مشکل اورانگاتون این است که هر کاری انجام می‌دهی یاد می‌گیرد.

هر یک نخ سیگاری که بکشی، باید به او هم بدهی. بعد می‌خواهی تلویزیون ببینی او می‌خواهد سریال ببیند. پس‌‌ همان ایگوانا خوب است.

تجربه اولین عشقتان چطور بود؟

خیلی قدیمی است. مال سوم و چهارم دبستان است و تنها چیزی که یادم است اینکه سعی می‌کردم از قضیه فرار کنم و آن قسمت از محل که خانه‌شان بود را می‌دویدم که تمام شود. تجربه مبهم و شیرینی بوده.

آیا خوابی می‌بینید که چندین بار تکرار شده باشد؟ چه خوابی؟

خوابی است سوررئال و وحشتناک. اگر بین خوانندگان مجله روانکاو باشد همین نیمچه آبرویی هم که دارم از بین می‌رود! اما خوابی که این اواخر می‌بینیم، این است که یکی از نمره‌های دبیرستان اشتباه است و دیپلم و لیسانس و فوق‌لیسانست همه غیرقانونی است. باید بروی امتحان دبیرستان را از اول بدهی.

تا به حال اسمتان را در گوگل سرچ کرده‌اید؟ هر چند وقت یکبار این کار را می‌کنید؟

هر ۱۰ روز یکبار. معمولا جست‌وجو می‌کنم، ببینم کدام خبرگزاری مطلب من را زده و اسمم را نزده. از این موضوع خیلی شاکی می‌شوم.

می‌توانید جایی/کسی/چیزی را نام ببرید که زندگی‌تان را به دو قسمت قبل و بعد تقسیم کرده باشد؟ قبلش چی فکر می‌کردید. بعدش چی؟

یک روایتی از مرحوم قیصر امین‌پور زندگی من را از این رو به آن رو کرد. نمی‌خواهم به اصل داستان اشاره کنم، اما ما در لری مثلی داریم که «اگر می‌خواهی عزیز شوی یا باید بمیری یا دور شوی.»

چیزی که من از آن خاطره یادگرفتم همین بود که آدم باید از یک چیزهایی بگذرد تا به چیزهای دیگر دست پیدا کند و من سال ۸۶ این را عملی کردم و اتفاق بزرگی در زندگی‌ام افتاد.

اگر الان بفهمید سرطان دارید چه حسی پیدا می‌کنید؟ اولین کاری که انجام می‌دهید چیست؟ چرا؟

همیشه در مواجهه با خبرهای این‌چنینی قدم می‌زنم.

به نظر شما آخرش چی می‌شه؟!

آخرش خیر است. حسم این است که بحث مهمی از آخرش اینجا اتفاق می‌افتد و پرسپولیس قهرمان می‌شود.

منبع : همشهری جوان

یکشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کمدی تراژدی هفته، چهار

گزارش از مرگ یک زبان

پئر، مار، شیمی تقصیره

پیشنهاد می‌کنیم گشت‌ارشاد در خیابان‌های رشت راه بیفتد و هر کس را که گیلکی بلد نیست سوار ون کند و باخودش ببرد.

گیلان اقلیم هرگز فتح نشده تاریخ ایران است. نه اعراب و نه مغول موفق به فتح گیلان نشدند چون هم کوهستان و اقلیم گیلان را پیش داشتند و هم مردان قدرت‌مند گیل و دیلم را. گیلان در دوره‌های هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان هم تقریبا مستقل از حکومت مرکزی بوده‌ است. اقلیم منحصربه‌فرد و استقلال گیلان در طول قرن‌ها باعث شد که مردم این منطقه از گیلک و تالش و گالش و دیلمیان گرفته تا تات‌ها بتوانند فرهنگ و به‌ویژه زبان خود را حفظ کنند.

گیلان اما با همه داشته‌های فرهنگی و با همه تمدن‌های قدیمی‌اش در آغاز قرن چهاردهم هجری خورشیدی مرکز تجددطلبی شد. عباس مسعودی موسس قدیمی‌ترین روزنامه‌ی ایران یعنی روزنامه‌ی اطلاعات در نوروز ۱۳۰۷ خورشیدی به گیلان و رشت سفر کرد. او گزارشی از این سفر را در روزنامه‌ی اطلاعات چاپ کرد. مسعودی درباره‌ی علاقه مردم منطقه به تجدد چیزهایی می‌نویسد که ممکن است به مذاق بچه‌های تهران خوش نیاید اما به هر حال واقعیت است:
«حس تجدد خواهی و فکر آزادی طلبی و معارف پروری در مردمان رشت تا حدی یعنی تقریبا ۲۰ سال زیادتر از ما تهرانی‌ها وجود دارد. اهالی رشت از هر فکر روشن و باز و از هر موضوعی که بوی آزادی و ترقی و آبادانی از آن استشمام شود با آغوش باز استقبال می‌کنند. من یقین دارم اهالی رشت و پهلوی [انزلی]یعنی اکثریت مردمان این دو شهر از حیث تجدد و فکر ترقی‌خواهی قریب ۲۰ سال از ماتهرانی‌ها جلو هستند.»

از زمانی که پادشاهان قاجار هوس سفر به اروپا کردند مسیر سفرشان از راه قزوین و رشت و انزلی بود. تمدن اروپایی در نخستین نقطه وارد گیلان می‌شد و سپس از گیلان به ایران رواج می‌یافت. مردم گیلان به دلایل تاریخی مردمی روشنفکر و غیر متعصب بودند و آزادیخواهی و مایل به تجددطلبی و پیشرفت بودند به همبن دلیل گیلان و رشت تبدیل به مرکز تجدد‌طلبی و مشروطه‌خواهی و ظواهر نوین تمدن شد. نخستین آثار تمدن جدید اروپایی در گیلان وارد و پذیرفته شد و سپس به تدریج به نقاط مختلف ایران رسید و البته هنوز هم در بسیاری از نقاط ایران این موج تجددخواهی و روشن فکری وارد نشده به دلیل فکر بسته و کله خشکی مردمان آن مناطق که ناشی از کمی ارتباطات و تبادلات فرهنگی است. (وبلاگ سرزمین کاسپین)

شارل دو منتسکیو ـ فیلسوف عصر روشنگری ـ سال‌ها پیش به موضوع اهمیت اوضاع اقلیمی و آب و هوا در شرایط سیاسی و اجتماعی هر کشور اشاره کرده بود. او با این نگاه، این‌طور استدلال می‌کرد که طبع و خلق و خوی انسان‌ها در آب و هوای سرد متفاوت از نقاط گرمسیر است. از نوع تحلیل او این نتیجه حاصل می‌آمد که برخی از وضعیت‌های طبیعی مستعد دموکراسی و برخی دیگر مستعد استبدادند. مثلاً می‌شود گفت، قندهار با آن آب و هوای خشکش بیشتر مستعد استبداد است تا لندن پرباران.
اگر این پایه نظری را قبول کنیم و در یک نگاه کلی، خشکی آب و هوا را با خشونت و درگیری با طبیعت سرسخت را با انسان‌های سخت‌گیر مرتبط بدانیم، جنگل سرسبز، دریا و نسیم روح‌بخش آن، نگاه متفاوتی به طبیعت را اقتضاء می‌کند. صلح با طبیعت مقدمه صلح با جهان است. مثلی گیلکی می‌گوید: “هوا خوشی، دیلخوشی”، یعنی وقتی هوا خوب است، آدمی هم شاد است. در چنین محیطی بی‌شک “اخلاق دموکراتیک” بیشتر زمینه ظهور دارد. گیلان از این لحاظ هم از جنگل، دریا و هم از سرسبزی و طراوت باران برخوردار است. اگر آب و هوا را در نوع خلقیات مرتبط بدانیم، گیلان باز اقتضای دیگری دارد. (وبلاگ لاهیگ)

این تجددطلبی و رونق روزنامه‌ها و سالن‌های تئاتر در رشت این شهر را به نماد عصر نو و مدرن و تجدد در ایران تبدیل کرد. مجموع این حوادث و طبع دموکرات مردم گیلان و به‌ویژه رشت باعث شد که کم‌کم زبان کیلگی فراموش بشود. معماری گیلانی فراموش بشود. آن هم با این همه شاعر و هنرمند و فرهیخته که گیلانی‌ها دارند.

امروز اگر در خیابان‌های رشت قدم بزنید همه جوان‌ها و مردم به گیلکی حرف نمی‌زنند. در برخی از محله‌ها که فقط آهنگ گیلکی مانده است. یعنی فارسی را با آهنگ و لهجه گیلکی حرف می‌زنند. تالشی و تات اوضاع بهتری دارد اما آنها هم رو به فراموشی می‌روند. طبق آمار و مشاهدات شخصی‌ام گیلانی‌ها در سال‌های آخر دهه ۴۰ شمسی و بعد در تمام دهه ۵۰ و ۶۰ با فرزندان‌شان فارسی حرف زده‌اند. یعنی الان متولدین آن سال‌ها فقط گیلکی را می‌فهمند اما قادر به گیلکی سخن گفتن نیستند. این نسل همان نسلی است که فارسی را با آهنگ گیلکی حرف می‌‌زند و حالا خودش دارد نسلی تربیت می‌کند که فارسی را با آهنگ فارسی و تهرانی حرف می‌‌زند. اغلب دوستان رشتی من این گونه هستند.
‌غم‌بار این جاست که گیلکی یکی از غنی‌ترین زبان‌های به جا مانده از زبان فارسی باستان و پهلوی اشکانی است. دستور خاص خود را دارد و سرشار از واژهای قدیمی است. غم‌بارتر این است که گیلکی پیشینه ادبی شفاهی و کتبی فراوانی دارد. مُردن زبان گیلکی به معنی مرگ موسیقی گیلان است. به معنی فراموش شدن امثال شیون فومنی. به معنی مرگ ضرب‌المثل‌ها و متل‌های گیلکی. اسطوره‌های و عقاید عامه مردم گیلان. فراموش شدن صدای آسمانی پوررضاها و مسعودی‌ها و عاشورپورها.

اما چرا پدران و مادران گیلانی با فرزندان‌شان فارسی حرف زدند؟ از ده‌‌ها نفر پرسیده‌ام و همه پاسخ داده‌اند: نخواستیم بچه لهجه بگیرد. یعنی یک زبان و تمدن و فرهنگ فقط به دلیل این که نخواستند بچه‌شان لهجه بگیرید در معرض نابودی است. از این آقایان و خانم‌های رشتی که با فرزندان‌شان فارسی حرف زدند چند نفر را می‌شناسم که خودشان لهجه غلیظ دارند اما دکتر و مهندس و خارج رفته هستند. از آنها می‌پرسم مگر لهجه مانعی برای شما بود در پیشرفت. پاسخ همه‌شان این است: نه.

گویش‌های ایرانی چون گیلکی مقوم زبان فارسی هستند. اگر گیلکی از بین برود به فارسی لطمه می‌خورد. اقوام ایرانی باید همچنان که فارسی را پاس می‌دارند گویش و زبان خود را هم پاس بدارند. حیف است گیلکی از بین برود. روزی که دیگر کسی نگوید بَلَ‌می‌سَر قطعا روز خوبی نیست. نه برای ایران نه برای گیلان.

ببینید: http://gilaki.gilyavaran.com/

از چلچراغ

جمعه, ۳ بهمن ۱۳۹۳ | رضا ساکی