اردوگاه عباس‌آباد

قسمت پایانی

سال ۵۹ هیچ کس فکر نمی‌کرد کار به سال ۶۹ بکشد اما عاقبت به سال ۶۹ رسیدیم. سال ۶۹ نه من آن سرباز جوان بودم و نه اسیران عراقی آن آدم‌های قبلی. ده سال شوخی نیست. یک عمر است. ده سال در زندان بودن خیلی سخت است. ده سال اسارات ده سال نیست صد سال است. به‌ویژه برای آنان که آمده بودند تهران را ۴۸ ساعته بگیرند ده سال به اندازه یک قرن گذشت.

روزهای پایانی شهریور سال ۶۹ داشتیم اسیران عراقی را برای مبادله آماده می‌کردیم. من قبلا حسابی برجک‌شان را زده بودم اما وقتی خبردار شدند که ایران و عراق قطع‌نامه ۵۹۸ را پذیرفته‌اند و جنگ تمام شده است ریختند توی حیاط اردوگاه و شروع کردند به شادی کردن. مثلا داشتند پیروزی‌شان را جشن می‌گرفتند. من به سرگرد سلامتی ریس اردوگاه گفتم: قربان اگر اجازه بدهید در جشن‌شان شرکت کنیم. سرگرد سلامتی گفت: نقشه‌ات چیست؟ گفتم: قربان اینها سفیران ما خواهند بود. اینها بخشی از حقیقت جنگ را به زودی به میان مردم عراق خواهند بُرد اما باید حقیقت را خوب نشان‌شان بدهیم. هنوز در توهم‌اند. بگذارید در جشن‌شان شرکت کنیم. سرگرد سلامتی پاسخ داد: خیلی خب، فقط بلوا درست نشود در روزهای آخر. گفتم: مطمئن باشید فقط نیاز به مقداری تن‌خواه دارم. سرگرد گفت: تن‌خواه در اختیار شماست.

بلافاصله به سروان احمدی گفتم اعلام کند که به مناسبت صلح و امضای قرارداد جشنی در اردوگاه برگزار می‌شود. گفتم بگوید همه راس ساعت چهار در میدان حاضر باشند. اسیران عراقی تا این خبر را شنیدند رسما شروع کردند به رقصیدن و آواز خواندن. نیم ساعت بعد به همراه چند نفر از بچه‌ها برای تهیه لوازم جشن به بیرون رفتیم و یک ساعت بعد با دست پر برگشتیم.

راس ساعت چهار بعدازظهر یک میز بزرگ وسط میدان بود. روی میز ۴۵۶ کارت تبریک وجود داشت که روی هر کارت نام یک اسیر عراقی را نوشته بودیم. روی میز یک ظرف بزرگ میوه و چند جعبه شیرینی قرار داشت. پرچم ایران و عراق و سازمان‌ ملل و صلیب سرخ را هم گذاشته بودم روی میز. همه چیز نشان از یک جشن جدی و مهم داشت. عراقی‌های همه با موها و سیبیل‌های آب‌وشانه کرده به صف ایستاده بودند و نوبتی می‌آمدند و با سرگرد سلامتی دست می‌دادند بعد هم کارت‌ تبریک را می‌‌گرفتند و شیرینی برمی‌داشتند و می‌رفتند. همین طور که آنها مراسم دست دادن و شیرینی برداشتن را انجام می‌دادند بچه‌های ما روی پشت‌بام آماده بود تا با اشاره من چیزی را که به مناسبت صلح تهیه شده بود به نمایش بگذارند.

عراقی‌ها اول که می‌دیدند پشت کارت تبریک اسم‌شان نوشته شده است خیلی ذوق می‌کردند اما وقتی بازش می‌کردند چنان حالی ازشان گرفته می‌شد که اغلب یا کارت را پاره می‌کردند و یا می‌انداختند توی میدان. سرگرد سلامتی که متوجه حرکات اسیران شده بود یکی از کارت‌ها را برداشت و گفت: مگر توی کارت چه نوشته‌ای. وقتی کارت را خواند لبخندی زد و آرام کارت را به اسیر بعدی داد. در تمام مدت لبخند بزرگی روی صورت سرگرد بود. توی کارت به عربی نوشته بودیم: حلول سال ۱۴۰۰ هجری قمری مبارک باد! بعد هم که حسابی حال‌شان جا آمد و فهمیدند تازه برگشته‌اند به ده سال پیش اشاره کردم که پارچه نوشته را رها کنند. روی پارچه بزرگی با زمینه سفید با رنگ‌های گوناگون به انگلیسی نوشته بودیم: آغاز سال ۱۹۷۵ مبارک باد. خلاصه که خیلی مدرسه‌ای به آن فهماندم که پیروز جنگ کسی نیست که معاهده ۱۹۷۵ را پاره کرد، پیروز کسی است که حالا پایش روی مرز خودش است. در واقع شیرفهم‌شان کردم که تجاوز با پیروزی جمع نمی‌شود همان طور که دفاع با شکست.

چند لحظه بعد اسیران عراقی با اسیران عراقی دست به یقه شدند. خودشان به خودشان می‌توپیدند که این چه جنگی بود که بعد از ده سال برگشته‌ایم به همان نقطه اول. به یکی‌شان که خیلی از دست من عصبانی بود گفتم: دیدی سرباز؟ دیدی آن ۴۸ ساعت فتح تهران چقدر طول طولانی شد؟

دوشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

اردوگاه عباس‌آباد.

قسمت پنجم

یک ماه از آمدنم به اردوگاه عباس‌آباد گذشته بود که بالاخره فرصت دست داد تا پرونده اسیران عراقی را بررسی کنم. سرگرد سلامتی رییس اردوگاه فهرستی از تمام اسرا تهیه کرده بود که درجه و محل خدمت و محل اسیر شدن‌شان را نشان می‌داد. فهرست را به من داد و گفت: نگاهی به این بکن بعد پرونده هرکدام را خواستی بگو برایت بیاورم.

دیدن فهرست اسرای عراقی داغ دلم را تازه کرد. طبق جدولی که سرگرد کشیده بود ابتدا نام و بعد محل خدمت آمده بود. اسامی تندتند از جلوی چشمم می‌گذشت:

منصور جابر از لشکر ۹ زرهی

احمد یونس از لشکر ۲ مکانیزه

عبدالامیر فلاح از تیپ ۵ زرهی

محمد غلام از تیپ ۴ مکانیزه

بی‌اختیار خنده‌ام گرفته بود. سرگرد پرسید: چیز خنده‌داری هست. گفتم: راستش قربان همه‌اش خنده‌دار است. می‌توانم سوال کنم. گفت: بگو. گفتم: شما خط هم بوده‌اید؟ گفت: بله. گفتم: در کدام لشکر کدام تیپ؟ گفت: تیپ ۳ لشکر ۲۱ حمزه. گفتم: لشکر زرهی؟ گفت: زرهی که چه عرض کنم، آن موقع به اسم زرهی بودیم اما زرهی بودن ما کجا و زرهی بودن بعث کجا. ارتش زرهی عراق بالای ۷۵۰ تانک داشت. گفتم: دلیل خنده من همین است. داشتم به این فکر می‌کردم که بچه‌های بسیجی وقتی اسیر می‌شوند به عراقی‌ها چه می‌گویند؟ گفت: لابد می‌گویند تیپ پیاده، لشکر پیاده. گفتم: جناب سرگرد آخر لشکر پیاده هم تعریف دارد. لشکر پیاده توپخانه می‌خواهند، این بچه‌ها توپخانه‌شان کجا بود؟ گفت درست می‌گویی: ما لشکر پیاده بودیم و واقعا پیاده می‌رفتیم. عراقی‌ها اگر پیاده می‌آمدند پشتیبانی توپخانه‌هایشان را داشتند. گفتم: حالا اینها را ببین، همه از تیپ و لشکرِ زرهی و مکانیزه یعنی اگر نصف امکانات ارتش عراق دست ما بود واقعا ۲۴ ساعته تا بغداد می‌رفتیم. عشایر ما با برنو با ارتش زرهی جنگیدند. یعنی با سلاح جنگ‌جهانی اول داشتیم با ارتشی می‌جنگیدیم که آن قدر ادواتش سنگین بود که همه جا نمی‌توانست تانک‌هایش را ببرد. من خودم چند بار دیدم تانک‌های‌شان در زمین فرو رفته بود.

سرگرد گفت: یاد خاطره‌‌ای افتادم. یک بار یکی از بچه‌های آرپی‌‌جی‌زن را در دزفول دیدم. زخمی شده بود. می‌گفتند در عملیات در عرض نیم ساعت، چهل بار با آر‌پی‌جی شلیک کرده است و هر چهل بار به هدف زده است. برخی فرماندهان می‌خواستند بروند این سرباز را ببینند و به نوعی از او تشکر کنند. من هم رفتم. زیر یک چادر دراز کشیده بود. ترکش به بازویش خورده بود و درد می‌کشید. با فرماندهان رفتیم توی چادر. یکی از دوستان پرسید: چه کردی بسیجی، باید رمز کارت را بگویی تا بقیه بچه‌های آرپی‌جی‌زن هم یاد بگیرند و به روش تو عمل کنند. بگو چطوری چهل بار به هدف زدی. یادم هست سرباز کمی خودش را روی تخت جابجا کرد و با لهجه ترکی گفت: من کاری نکردم، باید از لشکر عراق تشکر کنید که مثل موروملخ، نیرو و تانک و نفربر ریخته بود توی خط. راستش آن روز اگر دویست بار هم شلیک می‌کردم باز به هدف می‌خورد چون تمام خط پر از هدف بود. بعد آرام گفت: بین خودمان بماند چند بار هم چشم بسته زدم باز به هدف خورد.

حرف‌های سرباز که تمام شد همه زدیم زیر خنده. ما به حرف‌های سرباز آر‌پی‌جی‌زن خندیدیم اما می‌دانستیم که حرف‌هایش واقعیت جنگ است.

شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

اردوگاه عباس‌آباد

قسمت چهارم

من سرباز محمدولی از لشکر ۸۴ پیاده لرستان در چند ساعت بعد از آغاز جنگ یک بار اسیر عراقی‌‌ها شدم و باز به دفعات گیر آنها افتادم. تجربه اسیرشدن‌ها به من فهماند که بعثی‌ها توهم بی‌پایانی دارند که اگر به فرض محال کل کشور ایران را هم بگیرند از توهم‌شان کاسته نخواهد شد و به افغانستان و چین هم حمله خواهند کرد. در همان روزهای اول که گیر عراقی‌‌های می‌افتادم و از آنها می‌پرسیدم چرا به کشور ما حمله کرده‌اید می‌گفتند ما آمده‌ایم تا خاک خود را پس بگیریم. اول احساس می‌کردم که چیزی مصرف می‌کنند و تحت تاثیر آن ماده مخدر این حرف‌ها را می‌زنند اما بعد فهمیدم که حرف‌هایشان از سر اعتقاد است. یعنی باور داشتند که آمده‌اند خاک‌شان را پس بگیرند. ارتش عراق اصولا ارتش متوهمی بود. مثل ارتش نازی. یعنی همان قدر که بعثی‌ها توهم داشتند که خرمشهر را گرفته‌اند و خلاص، نازی‌ها هم فکر می‌کردند نُرماندی تا ابد در چنگ‌شان است. همان قدر که نازی‌ها با توهم جنگ را آغاز کردند و بعد سرافکنده شدند، لشکرهای زرهی عراق با همان توهم به سمت ایران آمدند.

یکی از اسیرهای اردوگاه که توهمش در جنگ توهمش از بین رفته بود تعریف می‌کرد: من جزو یکی از لشکر‌های زرهی بودم. به ما گفته بودند که تا یاسوج هیچ چیزی جلوی شما نیست. اصلا قرار نبود جنگ کنیم. گفتند پیاده‌روی کنید و وارد خاک ایران بشوید. هیچ کس نیست که جلوی شما بایستد. ما هم به راه افتادیم و بعد از ۱۲ ساعت ناگهان در یک تنگه‌ آتش زیادی روی سرمان ریخت. طوری که لشکر عقب نشست. فرماندهان گیچ شده بودند که این لشکر ایران از کجا آمد. تحقیق کردند گفتند لشکر نیست سربازان ژاندارمری هستند. گفتیم ژاندارمی دیگر چه صیغه‌ای است. قرار نبود این طوری بشود. اما شد. دو روز با همان‌ها جنگیدیم و وقتی دیدم آنها با تفنگ‌های گلنگدن‌دار جلوی ما ایستاده بودند، خجالت کشیدم.

سربازان عراقی چون متوهم بودند دروغ را هم زود باور می‌کردند. وقتی خرمشهر را آزاد کردیم در اردوگاه خبررسانی شد اما معلوم بود اسیران باور نکرده‌اند برای ما هم اهمیت نداشت باور بکنند یا نکنند. اما یک روز مترجم شنیده بود که اسیران فکر می‌کنند ارتش عراق به عمق ایران نفوذ کرده است و برخی شایع کرده‌اند که ارتش عراق در شهرری است و عنقریب است که به تهران برسد! من که با توهم سربازان عراقی آشنا بودم بالافاصله از سرگرد سلامتی خواستم که هماهنگ بکند چند عراقی را که در عملیات بیت‌المقدس اسیر شده بودند به اردوگاه بیاورند تا از توهم اسرا کاسته شود. سرگرد هماهنگ کرد و گفت تا چند روز دیگر ۲۰ اسیر می‌آیند. گفتم خوب است. گفت: ده تایشان هنوز زخمی هستند و دوران نقاهت را می‌گذرانند. گفتم عالی است.

خودم هم با ارتباطی که با یک از بچه‌های وزارت‌خارجه داشتم یک سری روزنامه‌های عربی و انگلیسی که خبرهای مربوط به خرمشهر در آنها بود گرفتم. وقتی اسرا به اردوگاه رسیدند، قایمکی روزنامه‌ها را در وسایل آنها گذاشتیم و فرستادیم‌شان توی اردوگاه. خوب یادم هست که فردایش هیچ سرباز عراقی برای صبحانه نیامد. حتی صبحگاه هم نیامدند. سرگرد می‌گفت آنها قوانین اردوگاه را رعایت نکرده‌اند و باید تنبیه بشوند اما من هم پیشنهاد دادم که ول‌شان کنند تا با درد خودشان بسازند و بسوزند. گفتم فقط سیگارشان را تامین کنید که بلایی سر هم نیاورند.

جمعه, ۴ مهر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

اردوگاه عباس‌آباد

قسمت سوم

من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر ۸۴ پیاده لرستان در روز ۳۱ شهریور وقتی هواپیماهای عراقی به کشور حمله کردند در سوسنگرد بودم. همان روز به دستور فرمانده و به همراه چند نفر از بچه‌‌های لشکر به سمت دهلاویه حرکت کردم تا از اوضاع ارتش عراق خبر بگیریم و با برادران تبریزی مستقر در آنجا مشورت کنیم. ما ساعت پنج بعدازظهر به دهلاویه رسیدیم و بعد به سمت مرز حرکت کردیم و هنوز چند کیلومتر دور نشده بودیم که به کمین بعثی‌ها خوردیم و اسیر شدیم. روزهای اول در دهلاویه اوضاع همین طوری بود، جنگ جنگ نامنظم بود و اسارات زیاد طول نمی‌کشید. ما شش نفر بودیم و گروه عراقی‌ها که ما را گرفتند ۱۱ نفر بودند. یکی‌شان سرهنگی بود که اعصاب نداشت. هی به ساعتش نگاه می‌کرد و هی می‌آمد یکی می‌‌زد توی سر یکی از بچه‌ها. به طور متوسط هر یک دقیقه یک بار این کار را تکرار می‌کرد.  ۳۰ دقیقه همین طوری ما را زد. عاقبت خسته شد و رفت نشست روی زمین اما هر بار که ساعتش را می‌دید یک کلوخ به سمت ما پرتاب می‌کرد. محمدرضا از بچه‌های تک تیرانداز کنار من نشسته بود و دایم زیرلب حرف می‌زد، می‌گفت: سرهنگ‌شان این طور دیوانه است وای به حال بقیه، ما قرار است با اینها بجنگیم؟ به نظرت از چی ناراحت است؟ از دست ما عصبانی است یا مشکل خانوادگی دارد؟ محمدرضا یک بند حرف می‌زد و ما را می‌خنداند.

سرشب بچه‌‌های تبریز ریختن روی سر عراقی‌ها و ما را نجات دادند. بلافاصله بعد از آزادی از سروان ناظمی فرمانده تبریزی‌ها خواستم سرهنگ را بیاورد. اول فرستاد دنبال یکی که عربی بلد باشد و بعد سرهنگ را آورد. فکر می‌کرد می‌خواهیم خلاصش کنیم. التماس می‌کرد. به او گفتم اگر داستان نگاه کردن به ساعت را بگوید کاری با او نداریم. گفت: اگر بگویم عصبانی می‌شوید و من را می‌کشید. گفتم: ما اسیرکش نیستیم. بگو. گفت راستش ما ماموریت داشتیم یک روزه اهواز را بگیریم و ۴۸ ساعته به تهران برسیم. دلیل نگاه کردنم به ساعت این بود. از ساعت ۲ بعدازظهر که چند شهر شما را زده‌ایم تا الان ۸ ساعت گذشته است و ما هنوز دهلاویه را هم نگرفته‌ایم و از زمان‌بندی عقبیم. حرف‌های سرهنگ عراقی که تمام شد سروان ناظمی نگاهی به من کرد و بعد هر دو از خنده ترکیدیم. آن قدر خندیدم که اشک‌مان درآمد. سرهنگ عراقی هم با خنده‌ ما خنده‌های عصبی می‌زد. دم‌دم‌های صبح با حمله عراقی‌ها، اسیرمان را از دست دادیم اما خودمان توانستیم در برویم اما هشت روز بعد دوباره اسیر شدیم و اتفاقا همان سرهنگ را دیدیم. این بار هر بار که به ساعتش نگاه می‌کرد به جای این که بزند توی سرما یکی توی سر خودش می‌زد یکی توی سر سربازهای عراقی.

جمعه, ۴ مهر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

اردوگاه عباس‌آباد

قسمت دوم

اسیران عراقی یک روز بعد از ورودم به اردوگاه از من شکایت کردند.  توی محوطه اردوگاه بست نشسته بودند و می‌گفتند تا سرباز محمدولی از اردوگاه نرود ما به تحصن‌مان پایان نمی‌دهیم. در ضمن می‌خواستند که صلیب سرخ هم در جریان ورود من به اردوگاه قرار بگیرد. حرف‌شان درست بود. فرق ندارد حرف درست را چه کسی بزند،  چه اسیر باشد چه اسیربان، چه ایرانی باشد چه عراقی اگر حرف درستی گفت باید پذیرفت. این بار حرف اسیران عراقی درست بود. راست می‌گفتند که طبق قوانین، یک سرباز جز مثل من نمی‌تواند رییس اردوگاه باشد. حرف‌شان درست بود اما اشتباه‌شان اینجا بود که فکر می‌کردند من رییس اردوگاه شده‌ام.

 نیم ساعت بعد از تحصن، سرگرد سلامتی رییس اردوگاه در جمع اسرا حاضر شد و به آنها اطمینان داد که من هیچ سمتی جز مشاور در اردوگاه ندارم و طبق قوانین ارتش ایران، سرباز همیشه سرباز است و سلسله مراتب نظامی اجازه نمی‌دهد که یک سرباز کاری بکند که در حوزه مسوولیت‌های او نیست. سرگرد سلامتی بعد از این توانست اسیران عراقی را مجاب کند که خلافی از نظر قوانین بین‌الملل در اردوگاه اتفاق نمی‌افتد از من خواست حتما در جمع آنها حاضر بشوم و توضیحاتی برایشان بدهم. گفت: حق دارند درباره عملکرد تو بدانند. آنها اسیرند، اسیر همیشه دلواپس است و نگران. از انسانیت به دور است که اذیت بشوند.

اسیران هنوز در حیاط نشسته بودند انگار منتظر بودند حرف‌های من را هم بشنوند تا خیال‌شان راحت بشوند. جلوی همه اسیران همان اسیری نشسته بود که دیروز سیبیل‌اش را تراشیده بودم. یعنی مشاوره دادم که سیبیلش را بتراشند. وقتی وارد حیاط شدم دیدم برخی از اسیران متفرق شده‌اند اما با دیدن من بلافاصله به جمع تحصن‌کنندگان برگشتند تا حرف‌‌هایم را بشنوند. به مترجم گفتم حرف‌هایم را با همان تاکیدات خودم ترجمه کند. ابتدا سلام کردم و از آنها عذر خواستم که باعث شده‌ام نگران بشوند. یعنی همان وقتی که مترجم برایشان این جمله را ترجمه کرد چشم‌هایشان را دیدم از حدقه بیرون زده است. دیدم که چطور متعجبانه دارند من را نگاه می‌کنند. در ادامه گفتم: عزیزان، برادران هم‌کیش، به اینجا نیامده‌ام که شما را اذیت کنم. من که شکنجه‌گر نیستم. من سربازی معمولی‌ام که آمده‌ام تا به شما کمک بدهم تا اسارات برایتان آسان بشود و در آینده وقتی از اینجا یاد می‌کنید لبخنند بزنید. می‌دانستم جمله‌هایم تحریک‌آمیز است. بعد از ترجمه شدن این جمله‌‌ها همان اسیری که سیبیلش را دود داده بودم بلند شد و پنج دقیقه هر چه از دهنش درآمد به عربی گفت. صبر کردم خوب اعتراض کند تا آرام بشود. مترجم تندتند حرف‌هایش را برایم ترجمه می‌کرد. بعد از این که حرف‌هایش تمام شد و دهانش کف کرد به سمتش رفتم و دستم را گذاشتم روی شانه‌اش گفتم: می‌دانی؟ اسیران ایرانی از خدا می‌خواهند فقط سرشان تراشیده شود و یا سیبیل‌شان دود داده بشود اما تو که می‌دانی در ابوغریب و الرشید چه خبر است؟ می‌دانی یا نمی‌دانی؟ با اشاره سر گفت می‌دانم. خب، حالا فکر کن من می‌خواستم در روز اول ورود از شما زهرچشم بگیریم، چه می‌کردم؟ آیا همه را با کابل می‌زدم؟ یا با باتوم؟ یا همه را از سقف آویزان‌تان می‌کردم؟ چه می‌کردم؟ من به جای آن کارها فقط سیبیل شما را دود دادم. همین. نه سیبیل همه را فقط سیبیل شما را. حالا تو بگو آیا من کاری بدی کردم؟ مترجم تا اینجای حرف‌هایم را می‌شنید و بلندبلند ترجمه می‌کرد اما وقتی در گوش اسیر عراقی چیزی گفتم نشنید. بعد از این که حرف درگوشی‌ام با اسیر عراقی تمام شد به دفتر برگشتم و به سرگرد اطمینان دادم که همه چیز تحت کنترل است.

هنوز حرفم تمام نشده بود که آژیر خطر در اردوگاه به صدا درآمد. سرگرد زود سلاحش را درآورد و یک کلت کمری هم برای من انداخت. آرام از پنجره به حیاط نگاه کردم، دیدم تمام اسیران عراقی دارند به سمت دفتر فرماندهی می‌آید و شعار می‌دهند. کمی نزدیک‌تر که شدند فهمیدیم که دارند بلندبلند نام من را صدا می‌زدند. یک صدا با مشت‌های گره کرده می‌گفتند: محمدولی محمدولی. چیزهایی هم به عربی می‌گفتند که نمی‌فهمیدم. سرگرد گفت: گاومان زایید سرباز، به گوش صلیب سرخ برسد بیچاره‌ایم. باید به بالا خبر بدهم. سرگرد خواست تلفن بزند که مانع شدم. سرگرد گفت: چه می‌کنی؟ گفتم: قربان نیاز نیست. خیر است. گفت: خیر است؟ الان اردوگاه سقوط می‌کند. گفتنم: شما نگاه کنید اینها دارند لبخند می‌‌زنند و می‌آیند. سرگرد نگاهی به اسیران کرد و گفت: اینها چرا دارند می‌خندند؟ دیوانه شده‌اند؟ گفتم: می‌دانم چرا. اجازه بدهید به استقبال‌شان برویم. به من اعتماد کنید. سلاح‌مان را روی میز گذاشتیم و رفتیم بیرون. اسیران آمدند و من را آغوش کشیدند. ماچ‌وبوسه بود که ردوبدل می‌شد. همان اسیری که سیبیل‌هایش را دود داده بودم گفت: ما می‌خواهیم محمدولی در اردوگاه بماند اگر محمدولی برود ما شورش می‌‌کنیم. سرگرد ناباورانه ار من پرسید: با اینها چه کرده‌ای مگر؟ نیم ساعت پیش می‌خواستند سر به تنت نباشد. گفتم: رازش را الان نمی‌توانم بگویم. عرض می‌کنم بعدا.

چند دقیقه‌ای در جمع اسیران بودم و بعد با آنها حدافظی کردم. هنگام خروج از اردوگاه ستوان‌دوم احمدی که مترجم اردوگاه بود پرسید: در گوش آن اسیر چه گفتی که این طور همه طرفدارت شدند. گفتم: راستش جرات نکردم به سرگرد بگویم اما به شما می‌گویم، در گوشش گفتم: من آمده‌ام که خدای نکرده اینجا تبدیل به ابوغریب نشود. آنها از همه کس بهتر می‌دانند ارتش بعث با اسیران ما چه می‌کنند و حتی فکر کردن به این که ما در این اردوگاه همان بلا را سرشان بیارویم دیوانه‌شان می‌‌کند.

فردای آن روز مرخصی بودم و اتفاقا صلیب سرخ رفته بود اردوگاه و سرکشی کرده بود. همه اسیران در پاسخ این که اوضاع‌تان چطور است گفته بودند: آی لایک محمدولی!

سه شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

اردوگاه عباس‌‌آباد

قسمت اول

 من سرباز وظیفه محمدولی به همراه همرزمانم در لشکر ۸۴ پیاده لُرستان، در همان روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ در شمال سوسنگرد بودیم که با خبر شدیم لشکر ۹ زرهی ارتش عراق به سمت ما می‌آید. ما به همراه بچه‌ محل‌ها و بچه‌های تبریز که نزدیک دهلاویه بودند توانستیم ارتش زرهی عراق را که چهارهزار سرباز نامرد پیاده داشت به مدت ده روز در مواضع الله‌اکبر متوقف کنیم.

در طول آن ده روز که میان ما و بعثی‌ها جنگ بود گاهی آنها جلو می‌آمدند گاهی ما. گاهی ما آنها را اسیر می‌کردیم و گاهی آنها ما را. یادم هست همان روز اول درگیری، به همراه پنج نفر از بچه‌ها، اسیر عراقی‌ها شدیم. آنها چون راه برگشت نداشتند ما را در یک گودال انداختند و ۲۴ ساعت کتک زدند. بعد از ۲۴ ساعت بچه‌های تبریز آمدند ما را نجات دادند و عراقی‌ها را اسیر کردند. ما را عراقی‌ها را در سنگر فرماندهی جا دادیم و روزی سه نوبت، صبح و ظهر و از آنها پذیرایی کردیم. بعد عراقی‌ها پاتک زدند و اسیرمان کردند. ما را داخل یک تانک سوخته انداختند و ۴۸ ساعت گرسنه و تشنه نگه داشتند. بعد دوباره بچه‌های تبریز آمدند ما را نجات دادند و عراقی‌ها را بردند توی سنگر فرماندهی خودشان و به آنها عصرانه دادند. چند ساعت بعد عراقی‌ها ریختند توی سنگر تبریزی‌ها و سربازان خودشان را آزاد کردند و بچه‌های تبریز را گرفتند. بعد ما ۴۸ ساعت کوبیدم و بچه‌های تبریز را نجات دادیم و عراقی‌ها را گرفتیم. بعثی‌ها تبریزی‌ها را حسابی کتک زده بودند ما هم اسرا را دادیم دست برادرهای تبریزی تا هر بلایی می‌خواهند سرشان بیاورند. بچه‌های تبریز عراقی‌ها را فرستادند سنگر و خودشان رفتند درمانگاه. توی مسیر بازگشت، دوباره ما اسیر شدیم. ۷۲ ساعت شکنجه‌مان کردند. بعد از ۷۲ ساعت همین که شنیدند چمران آمده ما را ول کردند و دررفتند. ما زارونزار برگشتیم قرارگاه که دیدم عراقی‌ها قرارگاه را گرفته‌اند. نامردها ۸ ساعت ما را زیر آفتاب نگه داشتند اما بچه‌های تبریز ریختند توی قرارگاه و سی عراقی را هم اسیر کردند. عراقی‌ها را بردیم توی چادر و برایشان نیمرو درست کردیم. بعد خواستیم ببریم‌شان پشت خط که همه شروع کردند به ناله کردن که ما اجباری آمده‌ایم جنگ و صدام روزمان کرده است! گفتیم شما به اجبار آمده‌اید این طور با ما رفتار می‌کنید اگر خودتان آمده بودید چه می‌کردید؟

 ما سربازان سپاه اسلام ده روز در منطقه سوسنگرد مقابل ارتشی ایستادیم که چهار برابر ما بود. در طول آن ده روز ما دقیقا می‌دانستیم که باید از کشورمان دفاع کنیم اما ارتش عراق دقیقا نمی‌دانست آمده است چه غلطی بکند، برای همین جنگ جنگی عجیب بود. هی ما گیر آنها می‌افتادیم و هی آنها گیر ما. در طول آن ده روز آن قدر آنها اسیر ما شدند و ما اسیر آنها که دیگر همدیگر را به اسم می‌شناختیم. در همان ده روز اول جنگ من توانستم شناختی از سربازهای عراقی به دست بیاورم. یعنی می‌توانستم دقیقا حدس بزنم در مقابل رفتار ما چه رفتاری می‌کنند. من در همان ده روز اول جنگ رکورددار بیشترین اسارات بودم. ما در آن ده روز آن قدر عراقی‌ها را اسیر کرده بودیم که یک بار یک گروه‌شان را دیدیم و فکر کردیم قبلا اسیر شده‌اند، اما نامردها از حواس‌پرتی ما سواستفاده کردند و دررفتند. تجربه زیاد من در سروکله زدن با اسیران عراقی کم‌کم به تخصص تبدیل شد و همین تخصص باعث شد که بعد از یک سال از خط مقدم به پشت جبهه منتقل بشوم. البته پشت جبهه که چه عرض کنم، آمدم پشت پشت پشت پشت جبهه، تهران!

 اولش که به من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر ۸۴ پیاده لُرستان گفتند باید بروی تهران فکر کردم خطایی کرده‌ام. ترسیدم کمی. اما وقتی دیدم ماشین برایم فرستاده‌اند ترسم ریخت. البته تعجبم بیشتر شد که چرا برای سربازی معمولی مثل من جیپ فرستاده‌اند و یک استوار دارد من را مشایعت می‌کند. با خودم فکر کردم شاید به پاس آن همه اسارت به من درجه داده‌اند ولی بعد گفتم مگر چند درجه داده‌اند که یک استوار دارد من را همراهی می‌کند. در توهم سرهنگ شدن بودم که متوجه شدم به سمت شمال تهران در حرکت هستیم. نیم ساعت بعد جلوی اردوگاه اسیران عراقی در تپه عباس‌آباد ایستاده بودم و همان وقت دانستم قرار است به‌‌زودی حساب اسیران عراقی را بگذارم کف دست‌شان.

 من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر ۸۴ پیاده لُرستان از پاییز سال ۶۱ در اردوگاه اسیران عراقی در تهران خدمت کردم و به مدت هشت سال از تجربه ده روزه‌ام استفاده کردم. من از اردوگاهی که گاه اسیران عراقی آن را ناامن می‌‌کردند آسایشگاهی ساختم نمونه. یادم هست در همان لحظه ورود به اردوگاه، اسیران عراقی یا غضب‌ناک نگاهم می‌کردند و یا پوزخند می‌زدند. آنها چون می‌دانستند ما آنها را زجرکش نمی‌کنیم پررو بودند و خیلی اذیت می‌کردند. اما من کاری کردم که هم غضب از یادشان رفت هم خنده. یعنی طوری شده بود که وقتی عراقی‌ها را در جبهه اسیر می‌کردند و می‌گفتند می‌روی پیش محمدعلی درجا سکته می‌کردند. حتی شنیده بودم بچه‌ها در خط‌مقدم، گاهی اسم من را روی بی‌سیم عراقی تکرار می‌کنند تا خوف‌ کنند. من اما آدم سنگ‌دلی نبودم فقط بعثی‌ها را خوب می‌شناختم. مثلا همان روز اول ورودم به اردوگاه دستور دادم از اسیران آمار بگیرند و بگویند چه تعداد آنها سیبیل دارند. حدسم درست بود. صدردصدشان سیبیل داشتند. روز بعد در مراسم صبحگاه دستور دادم سیبیل یکی از آنها را که از همه قلچماق‌تر بود تراشیدند و گفتم از این به بعد هر کس تمرد کند سیبیلش را دود می‌دهم. بعد هم اضافه کردم: اگر همین الان صدام بیاید و تهران را بگیرد اول از همه این بعثی بی‌سیبیل را آویزان می‌کند که سیبیل بعثی‌اش را از دست داده است. اسیران عراقی همه از ترس صدام دست‌هایشان را روی دهان‌شان گذاشتند و تا دو روز صدایی از آنها بلند نشد و من هم دیگر سیبیل کسی را دود ندادم.

حکایت خدمت من در اردوگاه اسیران عراقی در تهران حکایت غریبی است. آن قدر غریب که یک بار از سرفرماندهی اهواز زنگ زدند و گفتند یک گروهان از ارتش عراق می‌خواهد خودش را تسلیم کند اما شرط کرده‌اند بعد از اسارات بفرستیم‌شان تهران پیش شما. می‌خواستند بدانند در اردوگاه جا هست یا نه! البته جا نبود و گرنه می‌گفتم بیایند.

 پی‌نوشت:

این قصه دنباله‌دار را برای شبکه آموزش نوشته‌‌ام.

یکشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۳ | رضا ساکی

«مکتب‌خانه طنز» بر انتقال تجربه تاکید دارد

رضا ساکی که دبیر نشست‌هایی با نام «مکتب‌خانه طنز» در حوزه هنری است، درباره هدف برگزاری این جلسات گفت: هدف اصلی از برگزاری این نشست‌ها آموزش است و درواقع این نشست‌ها آموزش کارگاهی را شامل می‌شود.

این طنز‌پرداز با بیان اینکه لازم است نسل جدید به افراد پیش‌کسوت این حوزه دسترسی داشته باشند، به خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری گفت: مدت‌ها بود دنبال این بودیم که چنین اتفاقی بیفتد و افراد حرفه‌ای و مبتدی در حوزه طنز در کنار یکدیگر جمع شوند و از تجارب و نظرهای یکدیگر استفاده کنند تا اینکه به مکتب‌خانه طنز رسیدیم.

وی همچنین توضیح داد: در هر نشست چند طنزنویس شناخته شده کشور حضور دارند و در دو نشستی که تاکنون برگزار شده، افرادی مانند ناصر فیض، مهدی فرج اللهی، علی زراندوز، جلال سمیعی، صابر قدیمی و… حضور داشتند.

ساکی با تاکید بر اینکه سعی می‌شود در هر جلسه سخنرانی‌ها تخصصی باشد و موضوعات مختلفی که کمتر به آن‌ها پرداخته شده مورد بررسی قرار بگیرد، اظهار کرد: به عنوان مثال، در نشست بعدی قرار است نظریات طنز با نگاه زبان‌شناختی مطرح شود که یک پایان نامه کار‌شناسی ارشد است.

این فعال فرهنگی با تاکید بر مفید بودن چنین فضایی برای علاقه مندان به طنز که می‌خواهند وارد این عرصه شوند گفت: در دو نشست قبلی، چندین نفر برای اولین بار در مقابل کار‌شناسان طنز، اثر طنزشان را ارائه کردند و نظر افراد باتجربه را درباره کارشان شنیدند.

ساکی ادامه داد: یکی از ویژگی‌های این جلسات این است که سعی می‌کنیم دچار یکنواختی نشود؛ به عنوان مثال در نشست قبلی، فیلمی از برادران مارکس که با موضوع بحث مرتبط بود نمایش دادیم.

وی همچنین از این خبر داد که بعضی از سخنرانی‌ها ادامه‌دار است و ایده مکتوب شدن جلسات هم وجود دارد ضمن اینکه قرار است منابع لازم به شرکت کنندگان معرفی یا در اختیار آن‌ها گذاشته شود تا جلسات پربار‌تر باشند.

این طنزنویس به لزوم ارتباط بین نسل‌های مختلف فعالان عرصه طنز اشاره کرد و ادامه داد: لازم است این ارتباط ایجاد شود و تجربه‌هایی که به دست آمده در اختیار افرادی که وارد کار می‌شوند گذاشته شود. نیازمند ارتباط دو سویه هستیم و می‌خواهیم این جلسات بار آموزشی هم داشته باشد و اگر این شرایط برای ما فراهم بود، شاید طنز امروز هم وضعیت بهتری داشت.

این طنز‌پرداز درباره انتخاب نام «مکتب‌خانه طنز» هم گفت: می‌خواستیم این نشست‌ها اسمی داشته باشد که بار آموزشی را هم شامل شود. ضمن اینکه این نام باعث می‌شود از مسیری که تعیین کرده‌ایم منحرف نشویم و سمت و سوی جلسات عوض نشود. درواقع این اسم که معادل واژه آکادمی است را انتخاب کردیم تا بر ارتباط متقابل افراد هم تاکید داشته باشد.

ساکی با اشاره به اینکه نشست‌های زیادی در زمینه طنز برگزار می‌شود، به فعالیت‌های حوزه هنری هم اشاره کرد و گفت: حوزه هنری در زمینه طنز جریان سازی کرده و به عنوان مثال «درحلقه رندان» جریانی است که ایجاد شده یا نشست «دگرخند» که سال هاست برگزار می‌شود و از اتفاقات خوب حوزه هنری است که طیف‌های گوناگون در آن رفت و آمد داشته‌اند.

وی درباره تفاوت مکتب خانه طنز با سایر نشست‌ها گفت: به عنوان مثال در نشست‌های «در حلقه رندان» نقد صورت نمی‌گرفت و طنزنویس‌ها دور هم جمع شده و شعر می‌خوانند اما در مکتب خانه طنز، نقد هم وجود دارد که اتفاق خوبی است و امیدواریم برای آموزش طنزپردازان جدید مفید واقع شود.

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

بی‌نمکی‌مان را به‌پای تئوری نگذاریم

دومین نشست تخصصی «مکتب‌خانه طنز» با حضور شاعران، نویسندگان و مخاطبان طنز در حوزه هنری تهران برگزار شد.

 به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، رضا ساکی، دبیر نشست، جلسه را با توضیحی درباره لزوم خنده‌ناکی در کمدی آغاز کرد و گفت: برخی می‌گویند طنز لزوما نباید خنده‌دار باشد و یا باید گاهی خنده‌دار باشد. این دسته از افراد طنز را در معنی عام یعنی همان کمدی به کار می‌برند و بعضی وقت‌ها بی‌نمکی‌شان را به پای این می‌گذارند که اگر طنز خنده‌دار هم نشد عیب ندارد.

 او در ادامه اظهار کرد: دست‌کم در رسانه‌های عمومی مثل رادیو و تلویزیون و شب‌های شعر اثر طنز حتما باید خنده‌دار باشد. اصلا مخاطب چنین جلساتی دوست دارد چیزی بشنود که خنده‌دار باشد. پس اگر گاهی بی‌نمک هستیم بی‌نمکی خودمان را به پای تعاریف تئوریک نگذاریم.

ساکی سپس شعری از ابوالفضل زوریی‌نصرآباد خواند:

 تا به کی روی بام، هِی پس و پیش

 بنده بیزارم از رسیور و دیش

 شده‌ام، آنچنانکه کردم قید

  خسته از ارتقاء و آپگرید

 پرسد این از طریق اس.ام.اس

 کُدِ کانال های تی.پی.اس

 می‌رسد دیگری که این وِِرژن

 هست مخصوص مولتی ویژن

 پی.نود.آر.ای.دبلیو.اِس

 پُل سَت و ناگرا، ویااَکسِس

 دیدنِ برکه‌های اسفنجی

 تازه آن هم خراب و شطرنجی

 هِی اِل.ان.بی خریدن از بازار

 جَستن از پشت بام بر دیوار

 مشکل حمل و نقلِ ایرانیت

 شب و تنظیم دیش و پارازیت

 ضعف پهنای باند از یک سو

 لرزشِ بک گراند از یک سو

 دستگاه تمیز و اسپشیال

 سیمِ بی وصله کوآکسیکال

 لیست‌ها را عقب جلو بردن

 در مِنوها تلِوتِلو خوردن

 این همه دردورنج و زَجر و مَلال

 آخرش هم که لاک و نو سیگنال

 نه یکی رنگ و روی بی کک و مَک

 نه دو تا کارتونِ بی برفک

 زحمت و پول و آرزو بر باد

 مثل وضع کتاب در ارشاد!

 ***

 فارغ از حرف دوست یا غیرش

 من که دیگر گذشتم از خیرش

 ای رُطَب‌خوردگان که منّاعید

 اینک اما شما بفرمایید

 من که الآن شدید بَدحالم

 چه کنم با نبودِ «العالم»؟!

 دومین مکتب‌خانه طنز با سخنرانی ناصر فیض با موضوع «استفاده از کلمات دخیل در شعر طنز» ادامه پیدا کرد. فیض گفت: سلیقه‌های مختلفی استفاده از کلملات دخیل را روش‌مند کرده‌اند. بحث ما در استفاده از کلمات دخیل در هجاهاست که هجاهای بلند را کوتاه می‌خوانیم. به نظر من و همین طور که آقای زوریی هم استفاده کرده است باید هر جا توانستیم عروضی به کار ببریم و هر جا نشد هجایی استفاده کنیم. مثل همین «سینگال» در شعر آقای زرویی که خوانده شد به صورت هجایی استفاده شده است در صورتی ممکن است در جای دیگری عروضی استفاده کند. مثلا در «کوآکسیکال» شکل عروضی را به کار برده است اما همین «کوآکسیکال» جای دیگری می‌تواند کوتاه شود و هجایی شود. این کار اتفاقا بار فکاهه اثر را بیشتر می‌کند. پس استفاده از کلمات دخیل برعهده شاعر است، به طبع شرایط و وزن می‌تواند عروضی یا هجایی استفاده کند. مثلا اوباما بگوید یا اُباما. این بحث در وزن شعر فارسی تازه است و مربوط به ۱۰۰ سال اخیر است. استفاده از کلمات دخیل بستگی به سلیقه شاعر و فضای شعر دارد.

 مدیر دفتر طنز حوزه هنری در پایان گفت: مشکل مهم شعر طنز در روزگار ما این است که شعر طنز شاعران جوان شبیه هم شده است و این یک آفت است که می‌توان این موضوع را در برنامه‌های بعدی مکتب‌خانه بررسی کرد.

 در ادامه صابر قدیمی شعر طنزی خواند که کلمات دخیل در آن استفاده شده بود:

 زندگی ما شده خاله‌بازی

 گیر افتادیم تو دنیای مجازی

 گیر افتادیم و خودمونو باختیم

 چه دنیای عجیب غریبی ساختیم

 کی واسه عشقش نامه می‌نویسه

 چشم کی هر شب از جدایی خیسه

 کی دیگه قبل خواب کتاب می‌خونه

 بازم سوالم بی‌جواب می‌مونه

 صب(ح) تا غروب تو یوتویوب، تویی تر

 شب تا صب(ح) م تُو چت روما شر و ور

 نمی‌شه فهمید دیگه کی با کیه

 وقتی که فیس هممون بوکیه

 چقد بگم دیگه منو تگ نکن؟

 اخلاق من خوبه منو سگ نکن!

 بعیده که بازم بیام تو والت

 اما به‌جاش با سر می‌رم توالت!

 می‌گی کاش این فاصله رو کم کنی

 چقد می‌گیری منو لایکم کنی؟

 می‌گم بذار ختم به خیرش کنم

 یا بزنم عمتو شِیرش کنم!

 پز می‌دی هی به تعداد فرندات

 به فیل و اسبی که شدن کیش و مات

 نوشتی ظرفیت تمومه مردم

 دوستای نو بیان تو پیج بیستم

 با عکس تابلوت که رو وال گذاشتی

 دشمناتم میان برای آشتی

 اگه بیان پای تو رو ببوسن

 بهتر از اینه که تو کف بپوسن

 مرتیکه سن خر پیر و داره

 پیام آی لاو یو واست می‌ذاره

 شیطونه می‌گه با دو پا بپریم

 دهن مهن یارو … بگذریم!

 بازار تو اگه زیادی داغه

 از برکات عمل دماغه

 هلو شدی پریدی توی حلقم

 یادت میاد یه روزی بودی شلغم

 با فتوشاپ میمونو داف می‌کنن

 تک تک اندامتو صاف می‌کنن

 می‌خوای حماقتو تمومش کنی

 موی توی دماغتو مش کنی

 قیافه رو خدا داده بمون پاش

 هرجوری هستی باش ولی خودت باش

 ما بازی خوردیمو اونا راضین

اونایی که شاهد این بازین

وقتی که کاری واسه ما نداشتن

 هرچی بی کاره سر کار گذاشتن

منی که از من مجازی سیرم

 کاش در دیوارمو گِل بگیرم

بخش دیگری که در مکتب‌خانه طنز مورد توجه قرار گرفت پخش دو سکانس از فیلم (A Day at the Races (1937 از برادران مارکس بود که برای درک کمدی موقعیت به نمایش درآمد. بعد از پخش فیلم دقایقی درباره آن بحث شد.

علی زراندوز دیگر مهمان مکتب‌خانه درباره ستون‌های معروف و مهم مجله‌های توفیق و گل‌آقا صحبت کرد. زراندوز به ستون «هشت روز هفته» در توفیق اشاره کرد که کیومرث صابری‌ فومنی با نام مستعار «گردن‌شکسته فومنی» می‌نوشت.

 او گفت: این ستون در گل‌آقا هم بود اما طنزنویسان جوان آن را می‌نوشتند. یکی از ستون‌های مهم گل‌آقا ستون «شعرنو» بود که در واقع نقیضه‌هایی بودند که موجی در طنز ایجاد کردند. انتشارات گل‌آقا همان سال‌ها کتابی به نام «شکرپاره» با موضوع همین شعرهای نوی طنز منتشر کرد که خیلی زود نایاب شد.

این طنزپرداز ادامه داد: توفیق ستونی داشت به نام «دختران حوا، پسران آدم» که صابری همین ستون را در گل‌آقا به نام «معرفه‌النسا،‌ معرفه‌الرجال» آورد. یکی دیگر از ستون‌های مشترک میان توفیق و گل‌آقا ستونی بود به نام «نیش‌ونوش» که به نام «نیشگون» و «انگولک به جراید» هم منتشر شد.

زراندوز گفت: کسانی چون منوچهر احترامی با ستون «جامع‌الحکایات» و «پیر ما» و عمران صلاحی با ستون «حالا حکایت ماست» از نویسندگان قدر گل‌آقا بودند. محمدپورثانی که به جرات می‌گویم ستون‌ساز طنزنویس تاریخ ادبیات ایران است و بیشتر از همه ستون ثابت طنز نوشته است او نویسنده ستون‌هایی مثل «دست‌پخت عدسی»، «اشارات و تنبیهات»، «خودکار آبی»، «الو گل‌آقا» و «نامه‌رسان گل‌آقا» بود. در پایان باید از دکتر «مسعود کیمیاگر» به عنوان یکی از نویسندگان ثابت توفیق و گل‌آقا یاد کنم که ستون «افاضات فدوی» او معروف است.

 بیتا اسماعیلی، نیره خادمی، مرتضی برزگر و علی خضری که طنزاولی بودند در این نشست اولین طنزهایشان را خواندند و منتقدان حاضر در جلسه طنزهای این نویسندگان جوان را نقد کردند.

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

دومین جلسه از سلسله جلسات مکتب‌خانه طنز برگزار شد

ناصر فیض: شعر شاعران جوان شبیه هم شده است

دومین جلسه از سلسله جلسات مکتبخانه طنز با حضور ناصر فیض، رضا ساکی و علی زراندوز در حوزه هنری برگزار شد.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری، در نشست که یکشنبه در سالن استاد مهرداد اوستای حوزه هنری برگزار شد، تعداد زیادی از مشتاقان طنز و برخی چهره های برجسته و فعال در زمینه طنز حضور داشتند.
در ابتدای این مراسم، رضا ساکی که اداره جلسه را بر عهده داشت، ابراز امیدواری کرد با ادامه این نشست ها، مشتاقان بیشتری حاضر شوند و سالن بزرگ تری به مکتبخانه طنز اختصاص پیدا کند.
این طنزپرداز سپس درباره این که عده ای می گویند طنز لزوما نباید خنده دار باشد، گفت: اگر در منابع دست اول خارجی بگردیم چنین جمله ای نمی‌بینیم که طنز نباید خنده دار باشد و به نظرم این موضوعی است که عده ای از منتقدان خودمان آن را ابداع کرده و به آن ایمان آورده اند.
ساکی ادامه داد: وقتی ما به جایی دعوت می شویم یعنی قرار است لبخند روی لب مخاطبان بیاید و اگر مخاطب طنز نخندید باید مشکل را در خودمان جست و جو کنیم و نمی شود گفت این هم نوعی از طنز است اما خنده دار نیست.
او همچنین با اشاره به این که در شعر طنز هم باید ساختارهایی حفظ شوند بیان کرد: شعر طنز از لحاظ وزنی و قافیه ای فرقی با شعر جدی ندارد و از ویژگی های شعر اساتید طنز این است که ساختار دارند.
ساکی همچنین گفت: از صدر مشروطه در شعر ایرج میرزا و نسیم شمال که به تبع وضعیت سیاسی و اجتماعی کلمات خارجی وارد ادبیات شد، آنها هم آن کلمات را در شعر طنز به کار بردند و این که چطور این کلمات قافیه شوند و در شعر به کار بروند جزو نکات مهمی است که شاعران باید به آن توجه کنند.

ناصر فیض: فرقی ندارد کلمات خارجی را بنا به هجا استفاده کنیم
پس از آن ناصر فیض پشت تریبون قرار گرفت تا درباره به کار بردن کلمات خارجی در شعر طنز سخن بگوید.
این شاعر طنزپرداز شناخته شده، در ابتدا با بیان این که در این جلسات خوب است که هم افراد مبتدی و هم افراد حرفه ای در کنار هم حضور داشته باشند، گفت: خوشحالیم که چنین جلساتی شکل گرفته و امیدواریم این روند ادامه پیدا کند و با جلسات شعری که برگزار می شود و همه شعرها یکسان است تفاوت داشته باشد.
او سپس درباره استفاده از کلمات خارجی و به کار رفتن آن ها در زبان فارسی و شعر طنز گفت: فرقی ندارد که کلمات خارجی را بنا به هجا استفاده کنیم یا عروضی بلکه حتی جا به جا کردن آن ها می تواند بار فکاهه را بالا ببرد.
فیض با اشاره به این که ابوالفضل زرویی نصرآباد از افراد باسابقه در حوزه طنز است و به خوبی در شعرش از این کلمات استفاده کرده است، گفت: در ۱۰۰ سال اخیر است که کلمات خارجی وارد زبان ما شده اند. بنابراین قاعده ای از گذشته برایشان وجود نداشته که چطور استفاده شوند و شاعر بنا به موقعیت و ذوق خودش می تواند قواعدی را ایجاد کند.
فیض همچنین تاکید کرد: به نظر من این مسئله معضل اصلی شعر امروز ما نیست بلکه معضل اصلی این است که شعر شاعران جوان شبیه هم شده و اصلا نمی توان تشخیص داد شاعر هر شعر کدام است در حالی که حتی با یک موضوع مشخص، می توان شعر سعدی و مولانا و حافظ و بقیه شعرا را از همدیگر تشخیص داد. بنابراین باید کاری کنیم شعرهایمان مشخصه داشته باشند و آیندگان بتوانند تشخیص دهند که کاربرد واژه و فعل مربوط به چه شاعری است.

زراندوز: ویژگی طنز آقای صابری نجابت بود
علی زراندوز فعال عرصه طنز هم در این برنامه حضور داشت و درباره نشریات طنز و ستون های معروف مجلات توفیق و گل آقا سخن گفت.
وی با بیان این که در ابتدا اصلا نشریات طنز نبود و بیشتر کاریکاتور محور بود تا طنز مکتوب، گفت: اما کم کم طنز مکتوب هم رواج پیدا کرد و نسلی مانند آقایان احترامی، صلاحی و صابری شروع به کار کردند و جریان سازی نمودند که به گل آقا منتهی شد.
زراندوز با خواندن بخش هایی از آثار طنز موفق آن دوره اشاره کرد: هشت روز هفته از ستون های موفق بود که در توفیق وجود داشت.
وی با نجیب خواندن طنز آقای صابری گفت: یکی از مشخصه هایی که معلوم می کرد این اثر، اثر آقای صابری است این بود که از آنچه در آن زمان رواج داشت به دور بود و نجابت خاصی در کارهایش دیده میشد.
زراندوز از محمد پورثانی هم به عنوان کسی که یکی از موفق ترین ستون های طنز را داشت نام برد.

در این برنامه همچنین بخش هایی از فیلم طنز برادران مارکس به نمایش درآمد، شاعر شناخته شده ای مانند صابر قدیمی به شعرخوانی پرداخت و چند نفر از مشتاقان فعالیت در زمینه شعر طنز هم آثارشان را خواندند و مورد نقد و بررسی قرار گرفت.

20140803205006-MO3N5303

دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

آن‌چه در نخستین «مکتب‌خانه طنز» گذشت

نخستین نشست تخصصی «مکتب‌خانه طنز» با حضور شاعران، نویسندگان و مخاطبان طنز در حوزه هنری تهران برگزار شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، رضا ساکی، دبیر نشست، ضمن خوش‌آمد‌گویی به حاضران شعر طنزی از استاد فقید ابوالقاسم حالت خواند و به بیتی از آن اشاره کرد و گفت: شاید همه هنر طنزنویسی و کاری که طنزنویس باید انجام بدهد در این بیت استاد حالت آمده باشد که: پارگی را به صراحت نتوان فاش نمود/ به کنایت سخن از طرز رفو باید گفت.

این طنزپرداز در ادامه اظهار کرد: در مکتب‌خانه قرار نیست کسی درس بدهد. این‌جا جایی برای نقد است و قرار است دانسته‌ها و تجربیات‌مان را به اشتراک بگذاریم. در هر جلسه علاوه بر سخنرانی طنزنویسان و دعوت از نویسندگان برجسته، از حضور طنزنویسان جوان بهره خواهیم برد.

امید مهدی‌نژاد به عنوان اولین مهمان این نشست نمونه‌هایی از نثرها و شعرهایش خواند و بعد از هر اثر روش طنزپردازی او مورد بررسی قرار می‌گرفت. این طنزپرداز که قالب‌های زیادی چون قالب آگهی و خبر را دست‌مایه طنز قرار داده گفت: من با قالب‌های رایج ژورنالیستی همچون فال، تحلیل خبر، مصاحبه، خلاصه فیلم، تعبیر خواب و عقاید عامه شوخی کرده‌ام. مهدی‌نژاد در ادامه اظهار کرد: طنزنویس باید به بار معنایی کلمات و رابطه متنی و بین‌متنی آن‌ها در جمله و عبارت دقت کند و کلمات را بجا استفاده کند. او گفت که تجربه سرودن شعر کلاسیک و خواندن شعر به او کمک کرده است که واژه‌ها را بهتر بشناسد و شان کلمات و ارتباط آن را با هم پیدا کند و آن را در جای درست به کار ببرد.

در ادامه نشست نسیم نژاد‌جعفری که تازه پا به عرصه طنزنویسی گذاشته است دومین شعر طنزی را که سروده بود خواند و ناصر فیض، حامد اسحاقی، امید مهدی‌نژاد و حسام‌الدین مقامی‌کیا اثر او را نقد کردند.

حسام‌الدین مقامی‌کیا دیگر مهمان این نشست بود. او درباره طراحی ستون‌ ثابت برای طنزنویسی در مطبوعات سخن گفت، چند ستون خوب مطبوعاتی را مثال زد و روش‌هایی را برای رسیدن به ایده در این زمینه توضیح داد.

او افزود: طراحی ستون ثابت با ویژگی‌های ثابت و خاص، هم باعث می‌شود مخاطب احساس کند به او احترام گذاشته شده و هم باعث ماندگاری مطالب شما در ذهن مخاطب می‌شود. از طرفی طراحی مختصات ثابت برای یک ستون، امکان استفاده از تکنیک‌های خلق شوخی را افزایش می‌دهد؛ از تکیه‌کلام گرفته تا ارجاع و تضاد. او همچنین درباره روش طراحی ستون‌های ثابت گفت: می‌شود از مکان یعنی محل رویداد حادثه برای طراحی ستون استفاده کرد، مثلا یک «آرایشگاه» که خانم پریسا شمس ستونی به همین نام و در همین فضا نوشته‌اند. می‌شود از شخصیت برای طراحی ستون استفاده کرد مثل «کودک فهیم» که امیرمهدی ژوله می‌نوشت یا می‌توان از حکایت‌های مشهور یا قدیمی استفاده کرد که بخشی از تعریف «پارودی» را شامل می‌شود. حتی از گرافیک هم برای طراحی ستون ثابت می‌توان کمک گرفت. مقامی‌کیا با اشاره به این که شیرین‌ نوشتن و یا فانتزی نوشتن لزوما طنز ایجاد نمی‌کند گفت: البته فعلا در بیشتر مواقع وقتی صحبت از «طنز نوشتن» می‌شود، «شوخ‌طبعانه نوشتن» مد نظر گوینده است.

او همچنین به «قالب‌های نوشتاری» مثل تست چهارجوابی یا لغت‌نامه و «زبان و لحن» به عنوان دیگر گزینه‌هایی که می‌توانند در ایده دادن برای ستون ثابت کمک‌کننده باشند اشاره کرد. سپس زهرا فرنیا و مریم ترکاشوند آثار خود را برای حاضران خواندند و کارشان نقد شد. مهدی فرج‌اللهی و فرامرز ریحان‌صفت از دیگر طنزپردازان حاضر در این نشست بودند.

سلسله نشست‌های مکتب‌خانه طنز به همت دفتر طنز حوزه هنری برگزار می‌شود.

سه شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی